رو دیوار خونه ای حرف دلی بود
دلم خواست زمزمه اش برای من باشه : تا قاف ترین قله هستی سیمرغ ترین همسفرم باش من مرغ اسیر دل دریاچه ی نورم تا پر بکشم سوی خدا بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم ... * آرام من همه درها رو بستی . زنگ گوشیم رو بلند می کنم که هر وقت زنگ زدی بشنوم شاید حرفی باشه شاید کلامی شاید کلیدی شاید نوری محبوس بین نگفته هامون چشم به راهم آرام دل
+ چهارشنبه بیستم آبان 1388زمان 19:45 - لیدو |
با دوستی صحبت می کردم با هشت ساعت فاصله زمانی
بی هوا دلم هوای دیدنش رو کرد امشب چهارشنبه بود فردا شبش تو ماشین بودم چندتا چیز این سفر کیف اساسی داد بهم یکیش بی برنامه ریزی و یهویی راه افتادنم یکی جالبش و دلچسبش این بود که دوست جون اولین دوبله کازابلانکا رو داشت یه هفته هم نشده بود دلم خواسته بود ببینمش تا حالا ندیده بودمش از اون فیلماییه که بارها می تونم ببینمش بارها و هر بار با یه حس نو یه چیزی شبیه بعضی کتابایی که می خونم و بارها بهشون سر می زنم هر بار برای یه حس تازه یه نگاه با عطر مخصوص خودش تنها حیفی کار این شد که شارژر دوربینم جا مونده بود خونه و بی دوربین موندم بی خیالی دلچسبی بود هر دومون خوشمون اومد از این دیدار ![]()
+ سه شنبه نوزدهم آبان 1388زمان 20:18 - لیدو
یه سفر کوتاه و ناگهانی برا خودم پیش آوردم و به وقتش ننوشتم ... اولین دفعه ها که این کلمه به گوشم خورد نه تو خونه یا بین دوستان که توی نت بود .اون اوایل که سیستم دار شده بودم مجذوب خوندن وبلاگ بودم و توی وبلاگا به این مضمون برخوردم .اونم به شکل اعتراض آمیز که ال و بل و این ظلمه و این حرفا . برام یه کم عجیب بود . با یکی از خواستگارا که توی بحث بودیم موضوع رو کشیدم وسط ببینم اصن نگاهش چه جوریه . همون موقع حس کردم این مساله اونقدا هم گیر دادنی نیست به خصوص که طرفم هم روشن فکرانه نظر داشت و اصلن تعریف رو برای خودش ساخته بود. باز برا خودم بیشتر سوال شد که چرا اینقدر سر و صدا سرش راه می ندازن ... من که خودم رو می شناسم من که می دونم خواستن و خواسته شدن رو می طلبم من که لذتش رو و لذت بردن اون رو می خوام دیگه چرا ال و بل و این حرفا ... دوستی میگه چرا باید لذتی رو که هر دو طرف می برن با نام تمکین خراب کرد ؟ این نگاه قشنگیه ولی منو قانع نکرد من باید یه تعریف مخصوص خودم داشته باشم بخشی از لذت عمیق بر می گرده به درک و تعریف خودم. یه روز تو نت می گشتم که با شکل متفاوتی بر خوردم انگار ذهن من برای جواب گرفتن همچنان آماده باش بود واین معنا بسی سرخوشم کرد... این مقدمه حالا ... در معنای لغت نوشته تمکین : پابرجا کردن -نیرو و قدرت دادن - به کسی توانایی دادن که به امری یا چیزی دست یابد - قبول کردن و پذیرفتن- فرمان کسی را پذیرفتن . من به مردم امکان می دم خودش رو ثابت کنه نه فقط در یک رابطه خیلی نزدیک با دیدنش با شنیدنش با خواستنش با یکه بودنش برای من با پذیرفتن همه فکر و تنش روح و جسمش من بهش امکان می دم خودش رو ابراز کنه به خودش نگاه کنه خودش رو بشناسه در کدوم رابطه و عرصه ای این مرد می تونه خودش رو عمیق و قشنگ بشناسه چند نفر از ما این حس رو تجربه کردیم که وقتی دوستمون دارن جذاب می شیم بشاش میشیم شروع به شناختن و بروز دادن خودمون می کنیم چون ما رو می خوان وقتی خواستن باشه دیگه قضاوت و زیر سوال بردن ریزه کاری ها نیست به کمال رسوندنه کسی که خواهان ماست نمی خواد تحقیر بشیم می خواد زیبا تر بشیم می خواد حس های قشنگ تری پیدا کنیم چون خواستنه خودش قشنگ تر می شه چون زیبایی من و شادابی من لحظه های خودشو خواستنی تر وشیرین تر می کنه چون نگاه با معنای اون با یه نگاه با معنا دوست داشتنی دیگه جواب داده می شه آره من می گم تمکین یه امکان دادنه فرصت دادنه فرصتی که هیچ کس نمی تونه به یه فرد بده مگر اینکه دوستش داشته باشه و مگر اینکه تمامش رو قبول داشته باشه واین در توان هر کس نیست در توان هر جنس نیست و از طرفی در من یه خانم تمنای نوازش شدن و نوازش کردن هر دو هست منم باید خودمو و خواسته ام رو بروز بدم باید کسی بخواد دیده بشه و من ببینمش و باز هم از طرف دیگه من هم تو این رابطه آسمون به آسمون رشد می کنم من هم خودمو می شناسم به او فرصت می دم منو بشناسه او هم به من امکان می ده اونو بیشتر و بیشتر بشناسم ما به هم نگاه می کنیم واقعی تر و عمیق تر از شنا کردن در دریای جان همدیگه سر خوش می شیم و اوج می گیریم و این معنای منه . بقیه اش حاشیه است حاشیه هایی که جهل اونا رو ساخته و چقدر طناب جهل حلقوم روح رو فشار می ده . برای آخرین کلام وقتی برای محرم شدن (موقتش رو می گم ) نیاز به هیچ شاهدی نیست یعنی نیاز نیست دیگران تو رو به ثبات برسونن ای بانو و ای آقا شما به رشدی می رسی که دوام رو خودت ایجاد می کنی قوام رو خودت معنا می کنی آفریدگاری که این رو در وجود من آفریده اون معنا رو هم به وجود آورده همین دیگه .هر چند بازم حرف دارم... و البته بازم دوست دارم از محمد علی بهمنی بگم : "رویایی بیرون آمده از خواب " بالشی کنار بالشت می گذاری حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه می کرد * در تاریکی هم عطر تو مشامم را پیدا می کند از مشامم می گذری از تمامم می گذری رویایی بیرون آمده از خواب غلت می زنی در بستری که - منم حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر می کند * آغوشی باش تا بوی تو بگیرم *ممنونم از تویی که برام نوشتی و نگاهم رو شفاف کردی ![]()
![]()
+ دوشنبه هجدهم آبان 1388زمان 19:53 - لیدو
از نگاه تو " تمکین" چه معنایی داره ؟
چه حسی با این معنا در تو حرکت می کنه؟ من نگاهم رو الان نمی نویسم ولی همینی که الان هست رو برات می گم .
+ سه شنبه دوازدهم آبان 1388زمان 15:27 - لیدو
این نوشته داغ داغ رسیده دستم
یه چیزی تو مایه های نامه های توی بطری وقتی کنار اقیانوس نشستی پیداش می شه پس اسم شاعر رو فعلن می ذارم "شاعر بطری" یا "شاعر پشت دریا " گاهی شبیه حادثه ای منفجر می شویم تکه تکه ترکش می شویم در روح کسی و بی خیال می گذریم صندلی شویم برای لحظه ای فکر کردن با چشم بسته برای کسی چه می شود ها؟ یا با پا نرویم توی شکم خیالات قشنگ دیگری صدا نشویم روی لبی که به سکوت نشسته بودا وار دار* نشویم زار نزنیم به جای جنگیدن نجنگیم به جای ریختن دو قطره اشک ناقابل اصلا چه می شود از به و تا و با و برای نگوییم و به هم فقط نگاه کنیم هی نگاه کنیم تا زبان دیده هامان باز شود شاید حرف هم را فهمیدیم گاهی نگاهی فقط گاهی نگاهی گاهی شاعر پشت دریا * چوبه دار
+ سه شنبه دوازدهم آبان 1388زمان 10:14 - لیدو
هزار و یک نامه اسمش رو گذاشتی
هر کدامش هزار و یک نامه است دیگه ننوشتی شاید جایی دیگه می نویسی من که هیچ نمی شناسمت بار ها و بار ها این هزار ویک را نوشیده ام امروز هم تمنایش دارم من از عاشق تر نشدن می ترسم ... خونابه که از چاک لبان تشنگی ات تراویده باشد، به آسمان در اندیشه آب می نگری -نه آفتاب! گونه ات از ضربه سوز سیلی که در تپش باشد،با سایش بوسه ای به خواب می روی. دستان ات از خشکی بوران که ترک خورده باشد،هرم نفسی پناه امن آتش ات می بخشد. -واژه ها را چه به زحمت کنار هم می چینم! آخر من از فعل سوم شخص مفرد می ترسم من از فشار قلم در ته جمله که یعنی تمام،می ترسم ... "آن مرد در باران آمد" که باشد،دیگر هرچه باران،بیهوده می بارد و هر قطره دیگر قاصدی مژده خواه ا نمی ماند ... زیرا تو در انتظار کسی هستی که هزار باران پیش از این،آمد و رفت ... اما نگاه کن! چه زیبا می شد اگر مشق کودکی هایمان این بود : "آن مرد در باران می آید". دیگر آن وقت باران که می گرفت،سر انگشت کسی بر دکمه چترش نمی خزید. آن وقت من هم نمی نوشتم: تشنه که باشی،چه می شود سیلی خورده که باشی،چه می شود سرمازده که باشی،چه می شود، می نوشتم: -"من که باشی،عاشق تو می شوی" به همین سادگی! اما می دانی؟! انگار هنوز می ترسم بانو! آخر عاشق شدن که پایان بی هودگی نیست. یا سر آغاز جاودانگی! تازه تمام اندیشه ات این می شود که عاشق بمانی .. که عاشقی ات بماند! که نمیرد! که فراموش نکنی! که فراموش نشوی! -پس این چنین نهایت عاشقی را جستجو مکن بانو! آخر آن وقت،انتظار فردا را کشیدن که دیگر لذتی ندارد! من از این که فردایم عاشقانه تر از امروز نباشد،می ترسم! بگذار هر سپیده پیام آور عشقی تازه باشد، میان من و تو ... بگذار عشق همیشه یک اتفاق بماند من از خاطره خاک خورده عشق می ترسم من از عاشق تر نشدن می ترسم!
+ یکشنبه دهم آبان 1388زمان 10:9 - لیدو
دلم می خواد عاشق بشم
جریان گرمی که از دوسو جاری باشه عشقی پرشور و پر از التهاب و هیجان تا حالا فکر می کردم خیلی از عشق می دونم و این تجربه رو تا تهش فهمیدم تازه فهمیدم تئوریش رو تو کارگاه یاد گرفتم هنوز شرایط واقعی اتفاق نیفتاده و اون تصور می تونست مانع بشه یه جور تکمیل شدن کاذب داشت حالا از عاشق تر نشدن می ترسم از عاشق نشدن می ترسم به بی مرزی احساس و زمان و مکانش و به خیلی راز ها که هنوز ازش سر در نمیارم نیاز دارم می خوام عاشق بشم و هرگز به انتهاش نرسم می خوام پیشه ام عشق باشه شور باشه نور باشه نو شدن باشه نو موندن باشه ... من از عاشق تر نشدن می ترسم
+ شنبه نهم آبان 1388زمان 23:25 - لیدو
دبیرستان بودیم ...یادته ؟
تنها دوستی بودی که شیرجه زدی تو دلم بعد از اون فقط یه سال تولدت یادم رفت اونم یه ماجرایی داشت انگار یادته چه نامه هایی برات می نوشتم از اون وقتا نوشتن رو دوست داشتم جالبه که کسی اصلن مارو به عنوان دوستای صمیمی نمی شناخت چون به هم آویزون نبودیم که اصولن من نه تنم نه فکرم به یه چیز بند نمی شد از این ماجراهای شگفت انگیز دید زدن پسرا و عاشق کشونی هم نداشتم که برا کسی تعریف کنم و بشیم دوستای بهم چسبیده اما کشش نا نوشته ای بینمون بود یادته ؟ دو سال پیش بود که بعد از سالها نشستیم پشت تلفن با هم حرف زدیم هی گفتیم و گفتیم از اتفاقایی که تو این سالها افتاده گفتیم یه کم بیشتر از دو ساعت گوشی دستم می موند شبیخون می زدم به اصل دلم و همه چیو بیرون می ریختم نامه های تو رو هنوز دارم تو هم نامه هام رو داری انگار آی دلم می خواد اونا رو بخونم و کلی به حس های شانتالونه ام بخندم شانتالونه رو الان ساختم بد نشده ها ! حالا ... اینا رو گفتم که بگم امروز تولدته و من دارم سرازیر می شم خونه تون امروز عصر یه کیف پول ناز هم برات کادو گرفتم جینگولی می رم که برای عصر آماده شم . *یه کم چشم یگردونی تو همین چند تا پست پایین تر می شه رشته ام رو حدس بزنی
+ شنبه نهم آبان 1388زمان 14:11 - لیدو
سلام دوستم . برای مطلب " دوست نامه ای " برام نوشتی : سلام بذار با هم حرف بزنیم . پس جمله هات رو یکی یکی بگو تو : هرمخاطبي حتي آشكار بخشي ازش تو سايه ست درست مثل نيمه ي پنهان ماه از بيننده پنهانه من : زیبایی بزرگی هم تو این پنهان بودن هست .شگفتی نشون دادن گاه به گاه بخشی از اون پنهان مثل ماه که وقتی تیکه اش می چسبه کنارش شبهای مهتاب شگفت انگیزی می سازه و شب خیلی ها رو هم می سازه آدما هم بخشای پنهان پر رمزو رازی دارن تو : اما اعتقاد من اينه كه همه ي آدمها چه حوا چه آدم بخش مشتركي دارن كه از اون بخش مي تونن براي دوست بودن با هم استفاده كنن اون بخش از وجود آدما با كودكيشون گره خورده س اون بخش از وجود آدمها هرچند جنسيت رو كنار نمي ذاره ولي جنسي نگاه نمي كنه نمي دونم منظورم رو تونستم بفهمونم يا نه . من : قبول دارم . بیگانه وجود یا بخش پنهان یا همون دشت بی رنگ و ریایی که برچسب های زندگی ها و دیده ها و شنیده ها خیلی توش کم شده . شایدم به کل بی معنی .دوستی های عمیق هم همین طوری پا می گیره . بعضی دوستی ها به طول زمان نیاز ندارن برا عمیق شدن . یهو می افتن تو اوج قله دوستی .و بعدش هی با هم دره ها و قله ها فتح کردنشون خاطره سازیه و البته رو نمایی بخشهای پنهان.سخت موافقم که اون بخش وجود کودکیه که جنسیت رو کنار نمی ذاره .و البته جنسی نگاه نمی کنه . اگه یادت باشه یه جاش گفته بودم می خوام بخشهایی از خودم رو کشف کنم . می خوام حرف بزنم . می خوام بی مرز حرف بزنم . حرفای بی مرز همین معنی رو داره که جنسی نبینم و حتا به جنس بی تفاوت هم نباشم . می دونی من مخالف انکار کردن آدم و حوا بودنم . در این نوع نوشتنم دوست دارم ندونم با کی حرف می زنم . می خوام یه گوش دانا باشه . بذار ه من بگم و اون با داناییش باهام حرف بزنه . می خوام هر وقت دلم می خواد حس کنم اون یه "آدم ه " و هر وقت تمنای یه حوا دارم اونو "حوا" فرض کنم . ولی دونستن تیره اش محدودم می کنه . می دونی یه جورایی می خوام یکی این خطر رو قبول کنه که بدون دونستنش باشه .کار سخت و مهمیه . خودم هم دوست دارم برای کسایی اینجوری باشم .اینجوری انسان هی خود نمایی می کنه . هی حرف می زنه .تا پاهاش هی تو عمق دریاچه وجود خودش فرو بره . وقتی خورد به کف یه فشار می ده و جهش می کنه به سمت بالا .تعبیر فی البداهه ای شد ولی ربطش معلومه دیگه نه ؟ تو : خود من دوستايي دارم كه فقط يه بار ديدمشون يا تو اينترنت شكل كلماتشون رو مي بينم ولي هيچ وقت احساس نمي كنم كه با من بيگانه هستن چرا كه با بيگانه ي درون من دوست هستن . مي گن ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد شايد بيگانه هم چو بيگانه ببيند خوشش آيد و با هاش دوست بشه . من : این جالبه که این بیگانه ها خودشون با هم بیگانه نیستن برای ما بیگانه ان. اونا دوستایی تو مرحله معرفتی خودشون هستن . یه کم بالاتر یه کم پایین تر شاید .همین داشتن این نگاه به خصوص در دوستان بیگانه ظاهر خودش شاهد بر نزدیکی شونه تو یه زمینه هایی . می دونی یه بار یکی یه ضرب المثلی گفت : دونستن دل بستن میاره . این جمله خیلی جاها کلید شده برام و در باز کرده . اون بخش بیگانه برای من و تو بیگانه است و لی در واقع داناست و به بیگانه های دیگران نظر می ندازه و با هاشون با کلام و نگاه و زبان بدن و هزار راه دیگه شاید که اونام برامون ناشناخته است ارتباط برقرار می کنه. وقتی همدیگه رو دونستن به هم دل می بندن . حالا بعد از این حرفا تو این چن روز که جواب ننوشتم به حرفات فکر کردم از خودم سوال می پرسیدم تا شفاف تر بشه نظرم الانم دیدم هی منتظر نمونم یه چیز منسجم بنویسم و نشستم و این شد * من ویر گول ندارم چرا ؟ کلی ویر گول لازمم شد *دوستم خوب شد برا خودت یه سبک نوشتن داری . همونی که آخرای نوشته هات می ذاری . حداقل این جوری بین بقیه دوست ها ی گمنام پیدات می کنم .می بینی دونستن دل بستن میاره حتا به چند خط نوشته که هیچی از نویسنده اش نمی دونم به جز ایده و عقیده همون نوشته ها تازه از منظر خودم نه خود اون . واقعن ممنونم که فرصت ناشناخته بودن رو بهم دادی و یهو تلوپی خودتو رو نمایی نکردی .
هر مخاطبي حتي آشكار بخشي ازش تو سايه ست درست مثل نيمه ي پنهان ماه از بيننده پنهانه اما اعتقاد من اينه كه همه ي آدمها چه حوا چه آدم بخش مشتركي دارن كه از اون بخش مي تونن براي دوست بودن با هم استفاده كنن اون بخش از وجود آدما با كودكيشون گره خورده س اون بخش از وجود آدمها هرچند جنسيت رو كنار نمي ذاره ولي جنسي نگاه نمي كنه نمي دونم منظورم رو تونستم بفهمونم يا نه . خود من دوستايي دارم كه فقط يه بار ديدمشون يا تو اينترنت شكل كلماتشون رو مي بينم ولي هيچ وقت احساس نمي كنم كه با من بيگانه هستن چرا كه با بيگانه ي درون من دوست هستن . مي گن ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد شايد بيگانه هم چو بيگانه ببيند خوشش آيد و با هاش دوست بشه .
+ جمعه هشتم آبان 1388زمان 22:36 - لیدو