تبليغاتX
لیدو

لیدو

...

با اون همه خاطره

                         باز

                                می خوام فراموشت کنم ؟

.

.

.

شاید

اما

همیشه ی دلتنگی و

هرگز بدون یادت بودن

رو تو کوله ام نگاه می دارم  . . .  

 

+ یکشنبه یکم آذر 1388زمان 13:24 - لیدو


روزهای سیب زمینی  داره به کناره ها و لبه هاش می رسه

به جایی که تموم بشه

 روزای سیب زمینی می گم

به خاطر بی رگ و بی خیالی بیمار گونه خودم تو این روزا

یه چیزی مثل یه سرزمین تو آسموناست

که به لبه و کناره ها که می رسی پرتگاه زیر پات

فقط ژرفای آسمونه

منشا این بی خیالی بیمار وش چیه ؟

شاید یه جور روش دفاعی روحمه

در برابر فشار استرس

 فشار کار

 و یا شاید کمی وقتای  با خودم تنها  بودن

 به خودم فکر کردن و برای برنامه هام تلاش کردن .

حالا این روزای سیب زمینی چه جوری می گذره ؟

الان به جایی رسیدم که

ته مانده این جام شوکران رو باید سر بکشم

 و اگر نکشم همچنان اونجا می مونم

 یا همون نیش ماری که شازده کوچولو رو برد به سیاره خودش

باید به تنم برسه

 کار رو باید به تهش رسوند

حتا اگه به جان کشیدن زهر باشه

 و برای این

تمایل شدیدی پیدا می کنم به

خزیدن توی اتاق

روی رختخواب دراز شدن

وکتابی به دست گرفتن

و البته نه هر کتابی

کتابی که یه روزی  روزم رو ساخته

 وشاید هفته و ماه و ... چند ماهم رو ساخته

اینبار قرعه به نام " غرور و تعصب " افتاده

کتابی که ازدوره راهنمایی حداقل سالی یک بار بازش می کنم

 و روی جمله هاش می ایستم

 و بهشون فکر می کنم

 اونم تازه تازه

نه فکر کهنه .

و این موندن در رختخواب تا نهایت بی طاقتی از تحمل

بی تحرکی و تنبلی پیش می ره

 تا جایی که یهویی بلند می شم

و رستاخیزی به پا می کنم

 الان هنوز تو جاده ام و نرسیدم .

و فردا هم خونه ام .

یکی دوبار پیش اومده این به عمق خفگی رسیدن

از رفتن به سر کار منعم کرده

که بسه

بسه با خودت بمون

خودت رو کم داری

 و من به این ندا با آغوشی به پهنای دستهای دلم جواب دادم

و نمی دونی اون رستاخیز چه لذتی به تمام شریانهای تنم جاری می کنه .

*  پیدای ناپیدا خوش اومدی .

** یکی دو روز پیش گیر داده بودم به این آشنایی های دنیای مجازی

که چه رابطه های نیم بند ی هستند

که ادای بر آوردن نیاز تن و روح آدمی به برقراری ارتباط با هم نوع رو در میارن

 ولی عملن  نع

چیزدندان گیری نیست

دلم گرفت از اینکه اگر مدتها هم ننویسم

کسی نمی گه خرت به چند ؟ زنده ای یا نه ؟

آره دلم گرفت از ارتباط های دور و برم

از مجازیش بیشتر .

همین تلنگر باعث شد سه ستاره بعدی رو بنویسم .

*** دوست نقد نگاه ریز بینانه ات چیزی نیست که در یک ستاره نوشت بگنجد

که شاید مجالی به اندازه یه پست نه چندان کوتاه می طلبی

ولی جایت را خالی که می گذاری

دانسته شدم که دنبالت می گردم .

**** صداقت من تو بیان احساسم خودمو شیفته خودم می کنه و ترک این صفت نمی کنم

به هر قیمت .

***** برای چی می نویسم ؟  تو فکر می کنی برای چی می نویسم ؟

 تو برای چی اینجا رو می خونی خواننده دانای من ؟

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

****** دیروز تو تاکسی اینو تو صبح جمعه شنیدم ...

+ شنبه سی ام آبان 1388زمان 12:56 - لیدو |


می دونی گفتن این جمله چه حسی داره ؟

چه طعمی داره؟

چقدر  رهایی از خودی می خواد ؟

چه پروازی توش هست ؟

چه حسی به شنونده ی واقعیش می ده ؟

کسی که عمق  زمان رو در نوردیده تا برسه

به اون نقطه

به اون روز

به اون لحظه تا

 حادثه دیدار

به حادثه کلام وصل بشه ؟

می دونی چه رهایی و قنودنی تو این رسیدن هست ؟

می دونی چه ارتفاعی به همدیگه می دن با این گفتن و نگاه ؟

می دونم که می دونی

اگر نمی دونستی صفحه رو تا حالا بسته بودی...

می دونی من این اتفاق را با روحم شناختم و نه با نگاه و کلامم ؟

و می دانی درک روح درد هم دارد ؟

چرا که باید در تنگنای  تن بماند و بداند ؟

و کدام جمله ؟

این است که در وبلاگ دوست داشتنی ای خواندمش :

حالا تو یه مرد میانسال جاافتاده شده ای!

از اون مردهایی که لذت عشق رو میشه در بازوان و شانه های مردونشون

 لمس کرد و

 عاشقون شد!

+ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388زمان 18:53 - لیدو


اين فصل را با من بخوان باقی بهانه است

اين فصل را بسيار خواندم عاشقانه است.

+ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388زمان 23:52 - لیدو


 قبلها  هم گفتم بهت  

زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من !

زندگی

مشغله ای جدی است

درست مثل دوست داشتن تو ...

ناظم حکمت

 

*ترانه نوشته قبلی جدن خاطره ساز می تونه بشه .

یه فضای دو نفره می خواد .

* * راستی من و تو برای کی خاطره ساختیم ؟

چه خاطره ای ؟ چقدر عمیق ؟

خاطره هایی که ساختی رو خودت مزه شون رو حس کردی ؟

چی بودن ؟ چه طعمی بودن ؟

*** چقدر خوبه که حرف می زنید و از دنیای ویژه خودتون می گید .

خیلی راه نماست . راه هایی که زیر انبوه گیاه مخفی مونده .

**** عکس جلد کتاب اطلاعات کافی رو برات داشت  دوست ؟

+ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388زمان 23:29 - لیدو


دیر وقته چقدر

غروب از سر کار میام

تا حد مرگ خسته ام

حتا نای تکون دادن انگشتم رو ندارم

 وقتایی که روحم بی تاب می شه

تنم توانش رو این طوری از دست می ده آیا ؟

یا تنم هم کم توا ن شده ؟

نمی دونم

مثل جسمی که هرگز جونی توش نبوده ولو می شم

حال انجام هر کار ضروری رو حتا

ندارم

 سه ساعتی همین طوری می مونم

دوازده شده

نیمه شبه

بیدار می شم

کمی هوشیاری بهم برگشته

واکمن کنار دستمه 

روشنش می کنم

قمیشی می خونه

کم کم هوشیاری ام بهتر می شه

جونمو جمع می کنم

می خوام بیام اینجا بنویسم

 تو نرمی و تاریکی شب ...

شب ها دیوونه ام می کنه

 چه لحظه هایی رو تو این تاریکی  خاطره ساختم ...

زمستو ن

اتاق گرم

نور کم چراغ مطالعه

پشت سیستم...

از اس ام اس کاری قبل از بیهوشی راضی بودم

بی نقاب بود .

خسته شدن برام خوب نیست

چرا این جوری می شم ؟

این ترانه باشه یادگار امشب

بی رحمانه دلم میخواد با یکی گپ بزنم تا نیمه تر شب و

صبح باید برم سر کلاس ...

این قدر تو رو دوست دارم - امین رستمی

 

+ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388زمان 0:36 - لیدو


 

هیچ راهی دور نیست

 

"ری "   عزیزم!

 متشکرم که مرا به جشن تولد دعوت کردی!

خانه تو هزاران فرسنگ از خانه من فاصله دارد

 و من تنها برای بهترین دلیل سفر می کنم :

 جشنی که به مناسبت تولد " ری " برگزار می شود و

من مشتاقم که نزد تو باشم.

من سفر را در قلب مرغ عشقی آغاز کردم که

 من و تو سا لها قبل با او ملا قات کرده بودیم.

او مانند همیشه رفتار بسیار دوستانه ای داشت و

 هنگامی که به او گفتم که "ری" کوچولو دارد بزرگ می شود و

 من دارم به جشن تولد او می روم

 پاک گیج شده بود .

 ما مدت طولانی در سکوت پرواز کردیم وسرانجام او گفت :

 " من از آنچه تو می گویی چیز زیادی نمی فهمم اما چیزی که اصلا نمی فهمم اینست :

 که تو داری به جشن می روی. "

 " البته که من دارم به جشن می روم ."

 " چه چیز دشواری در درک این مو ضوع وجود دارد ؟ "

 اوآرام بود و وقتی که ما به خانه جغد رسید یم گفت :

" آیا فرسنگ ها فا صله می توانند ما را حقیقتا از دو ستانمان جدا کنند ؟

 اگر تو بخواهی که با "ری" باشی آیا هم اکنون نزد او نیستی؟ "

" ری" کوچولو دارد بزرگ می شود و من با هدیه ای به جشن تولد او می روم. "

 هنگا می که این مطلب را به جغد می گفتم پس از گفتگو با مرغ عشق

کلمه "می روم " به نظرم عجیب می آمد اما برای اینکه جغد حرف مرا بفهمد این را گفته بودم .

 او هم مدت طولانی با من پرواز کرد بی آنکه سخنی بگوید

 این سکوت دوستانه بود اما

هنگامی که مرا به سلامت به آشیانه عقاب رسانید گفت :

 من از آنچه تو می گویی چیز زیادی نمی فهمم اما آنچه کمتر از همه می فهمم اینست که :

 تو دوستت را کو چک خطاب می کنی .

 گفتم :بی شک او کوچک است چون هنوز بزرگ نشده ورشد نکرده است

 چه چیز دشواری در درک این مطلب هست ؟

جغد با چشمان کهربایی ژرفش به من نگاه کرد لبخند زد و گفت :

 " در این باره فکر کن. "

"ری" کوچولودارد بزرگ می شود و

من دارم برای شرکت در جشن تولد او با هدیه ای به نزدش می روم .

 این حرف را به عقاب گفتم اما و قتی حرف می زدم

حالا پس از گفتگو با مرغ عشق و جغد کلمات "می روم" و" کوچک" به نظرم عجیب می آمدند .

 ولی چاره ای نبود برای اینکه عقاب حرفم را بفهمد ناچار بودم اینطور بگویم.

ما با هم بر فراز کو هسا رها پرواز کردیم و فراتر از بادهای کوهستان اوج گرفتیم.

سرانجام او گفت: من چیز زیادی از آنچه تو می گویی نمی فهمم

اما آنچه کمتر از همه می فهمم کلمه "تولد" است.

" البته منظورم تولد است "

" ما قصد داریم لحظه تولد او را جشن بگیریم .

لحظه ای که "ری " درآن زندگی آغاز کرده وپیش از آن نبوده است. "

" چه چیز دشواری در درک این مطلب هست؟ "

عقاب بالهایش را بر هم زد و به سمت ز مین فرود آمد .

هنگامی که بر شنزار صاف صحرا نشست پرسید :

" زمانی پیش از آغاز زندگی "ری" ؟

تو گمان می کنی که زندگی "ری" پیش از آغاز زمان آغاز شده است؟

"ری" کوچک دارد بزرگ می شود و من با هدیه ای برای حضور در جشن تولد او می روم

" هنگامی که این جمله را به "باز" می گفتم

کلمات " می روم" " کوچک" و"تولد " به نظرم عجیب می آمدند

پس از گفتگوهایی که با مرغ عشق جغد وعقاب داشتم این کلمات غریب بودند .

اما ناچار بودم چون می خواستم "باز" حرف مرا بفهمد.

صحرا تا دور دستها گسترده بود و ما پرواز می کردیم .

سر انجام "باز" گفت: می دانی من چیز زیادی از حرف تو نفهمیدم اما

آنچه اصلا نمی فهمم بزر گ شدن است.

" مسلما او بزرگ می شود چیزی نمانده که "ری" بالغ شود

و سال آینده او دیگر بچه نخواهد بود. چرا درک این مطلب این اندازه دشواراست؟

"باز" بالاخره در ساحلی فرود آمد و گفت:

" سال آینده او دیگر بچه نخواهد بود ؟ اما این به معنای رشد کردن وبزرگ شدن نیست! "

بعد به هوا بر خاست و دور شد.

من می دانستم که مرغ دریایی خیلی خردمند است .

وقتی با او پرواز می کردم خیلی فکر کردم تا کلماتی را انتخاب کنم که

وقتی حرف می زنم او بفهمد که من چیزهای زیادی آموخته ام.

سر انجام گفتم:

" چرا با من همراهی می کنی تا به دیدار "ری" بروم

در حالیکه می دانی من هم اکنون نزد او هستم؟ "

مرغ دریایی دریا ها را پشت سر گذاشت و از تپه ها و خیا با نها گذر کرد

تا اینکه سرانجام آرام روی پشت بام خانه تو فرود آمد .

و گفت : " زیرا برای تو مهمترین چیز اینست که حقیقت را بدانی .

وقتی حقیقت را دانستی هنگامی که حقیقتا آن را فهمیدی

آن وقت می توانی آن را از راههای ساده تری به دیگران نشان دهی

با کمک پرنده ها انسان ها یا ما شین ها .

اما به خا طردا شته باش که اگر حقیقت دانسته نشود وشناخته نشود

باز هم همواره حقیقت است. "

آنگاه مرغ دریایی پرواز کرد ورفت.

حالا وقت آن رسیده که تو هدیه ات را باز کنی .

هدایای بلورین یا فلزی زود کهنه و ساییده می شوند اما من هدیه بهتری برایت دارم .

این یک حلقه است که می توانی به انگشت کنی.

این حلقه با نور خاصی می در خشد و

هیچ کس نمی تواند آن را از تو بگیرد

هیچ کس نمی تواند آن را نابود کند.

تو تنها کسی هستی در این جهان که

می توانی حلقه ای را که امروز به تو می دهم ببینی .

همان طور که وقتی به من تعلق داشت تنها من می توانستم آن را ببینم .

حلقه تو اقتدار جدیدی به تو می دهد .

هر وقت آن را به انگشت کنی

می توانی خود را بر بال همه پرندگان بنشانی

می توانی از درون چشمان طلایی آنان ببینی

می توانی باد را لمس کنی که برچهره مخملین آنها می وزد.

می توانی لذت فرا رفتن از دنیا و دلواپسی های آن را بچشی .

می توانی تا هر وقت که بخواهی در آسمان بمانی

تا نیمه شب یا تا هنگام طلوع خورشید و

وقتی احساس کردی که دوست داری دوباره به زمین برگردی

پرسش هایت پاسخ های خود را یا فته اند ونگرانی ها یت از بین رفته اند.

 مانند هر چیزی که نتواند لمس شود

و یا با چشم دید ه شود

هدیه تو نیز هر چه بیشتر از آن استفاده کنی

بیشتر رشد می کند و قوی تر می شود .

اوایل باید فقط وقتی که زیر آسمان هستی از آن استفاده کنی و

به پرندگانی بنگری که با آنان پرواز می کنی .

اما بعدا اگر خوب از آن استفاده کرده باشی

می توانی با پرواز پرندگان پرواز کنی بی آنکه آنها را ببینی.

و سر انجام در خواهی یافت

برای اینکه بتوانی تنها بر فراز آرامش ابرها پرواز کنی .

دیگر نه نیاز به حلقه داری و

نه به پرنده

هنگامی که آن روز فرا رسد

تو باید هدیه ات را به کسی بدهی که می دانی از آن خوب استفاده خواهدکرد

کسی که باور دارد که

تنها چیزهایی اهمیت دارند که از حقیقت و شا دی سا خته شده اند

و نه از آهن و شیشه.

"ری" !

این آخرین سالروزی است که من با تو هستم .

مناسبت و جشنی ویژه که

می توانم آنچه را از دوستانمان پرندگان آموخته ام به تو بیا موزم.

من نمی توانم به نزد تو بیایم

چون اکنون نزد تو هستم

تو کوچک نیستی

چون رشد کرده ای و

در گذر زندگی های بی شمار بازی کرده ای

مثل همه ما فقط برای شادی زندگی کردن و برای سر گرمی زندگی کردن.

تو سالروز تولد نداری

چون همیشه زنده بوده ای

تو هرگزمتولد نشده ای

و تو هر گز نخواهی مرد.

تو فرزند انسان هایی که آنها را پدر و مادر می نامی نیستی

تو شریک ماجراجویی هستی

در سفری درخشان برای ادراک آنچه هست.

هر هدیه ای از جانب یک دوست

آرزویی برای شادما نی توست.

و این حلقه نیز چنین هدیه ای است.

پرواز کن آزاد و شادمان بر فراز تولد ها و از میان هستی ها تا ابد الاباد و

ما می توانیم اکنون و هرزمان که بخواهیم

با هم دیدار کنیم

در میان جشنی که هرگز پایان نمی پذیرد.

 

ریچارد باخ  نویسنده محبوب من

*نوشته بالا متن کامل کتاب ه.

* تصویر جلد کتاب


+ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388زمان 23:9 - لیدو


اعتقاد پیدا کردم که اتفاقای سخت

کوران و فراز ونشیب زندگی

وضعیت ویژه ای نیستن

همون زندگی عادیه با دور تند .

اینجا زیاد بارون میاد

بارونای متفاوت

همون بارون نرمه وقتی سرعتش می ره بالا

ترس می ندازه تو دلم

وقتی نسیم همراهش باد می شه ... طوفان می شه

وحشت می کنم

وقتی آب تو ناودون جمع می شه و

 از یه شکافی به داخل ساختمون راه پیدا می کنه

لرزش دل اونایی که سقف پوشالی و بی استحکامی دارن

منو تکون می ده

اینا همه همون بارون لطیف و دوست داشتنیه

فقط دورش تند تر شده .

با یه حساب سر انگشتی

خیلی اتفاقای زندگی ویژگی شبیه این دارن .

از طرفی من اعتقاد دارم

برای همه موقعیت هاو مساله ها نبایست راه حل داشته باشم

ولی باید بتونم الگوریتم حل مساله رو تشخیص بدم

باید بتونم مساله رو تحلیل کنم

 باید از حلقه زدنش با اتفاقای مشابه و تجربه های همگون

راهی براش پیدا کنم

حالا این مساله کجا باشه

تو چه مقطعی از زندگی باشه

تنها باشم یا با کس دیگه

مهم اینه که استراتژی حل مساله رو خوب بلد بشم

البته ساده اندیشیه اگه بگم درد و سختی همه مساله ها یکجوره

همون شکل حادثه و سختیهاش ظاهرش رو متفاوت می کنه و

قوه درک رو می خواد ببنده

 و خلاقیت رو محدود کنه.

از طرف دیگه به این معنا رسیدم که

رفتار ما تو کوران های زندگی

درست همونیه که در روزهای آرام

 ساختیمش

اون مواقع انگار سیستم وارد حالت خود کنترل بشه

و اون عادت ها و عقیده ها و افکار وارد عمل میشن و

عکس العمل هامونو شکل می دن .

زندگی اون قدر هم هندونه در بسته نیست .

البته همش اعتقاد من بود . تو چی فکر می کنی ؟

 

* به سوی روشنی   ( بی ربط به متن و شاید هم با ربط !)

+ شنبه بیست و سوم آبان 1388زمان 18:32 - لیدو


بعضی نگاهها

صدای قشنگی دارن ...

+ شنبه بیست و سوم آبان 1388زمان 18:11 - لیدو


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

آب
یان تیرسن Yann Tiersen
mediafire
سرعت تایپتان چقدر است ؟
آپلود
معرفی دانلود منیجرFlashGet 1.9.2.1028 به همراه نسخه پرتابل آن
ترفند یافتن و دانلود فایلهای mp3 نایاب به کمک گوگل
سرویس ترجمه گوگل
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385



پیوندها

000
شعر های زیبا
کوییلو
چپ کوک
آرش حجازی
انتشارات کاروان
من او ندارم !
زنانه ترین اعترافات حوا
اعترافات قدیم حوا
اتفاقات ساده یک اهری
این وبلاگ بد آموزی دارد !
روز نوشت های یک وب گرد
مطرود
سنجاق قفلی
بی دل
گل یخ
دولت عشق
نقلی
آدم برفی
ذهن خاکستری (مهرنوش محتشمی)
DESERTER
کورال
گلاره و نارنج طلا
شاعرانه ها
یادداشت هایی از جنس یک دانشجو
دیر تش باد (فارسی)
نانی
پریا
دنیز
خاطرات
شازده کوچولو
هزارویک نامه
کتابامون
صفای سادگی
راز
دختر اردیبهشتی
جوراب پاره(دختراردیبهشتی)
خط خوردگی صحیح است
لولیان
spotlight
الهه مهر
کلبه ویوارا
یادداشت های دختر دستفروش مترو
معلم کوچولو
باز هم از سر نو (کوروش علیانی)
Enkratic (دانیال)
دانیال کشانی 1
دانیال کشانی 2
گل مریم
میز غذا
ایران آی تی
گفتوگوی هارمونیک
blogskin
آوای دل
علی وارم
اسپریچو
علم اعداد
دکتر شیری
sarirshare
آی تک
من فقط یک زن
منم آرش
روزنامه نگاران ایرانی
کتابخانه مجازی ایران
دانلود رایگان انواع کتاب
وبلاگ گروهی دودردو
2 * 2
راوی - وب سایت کتاب های صوتی
وبلاگ سایت فکرنو
سایت فکرنو
tinypic
freeimagehosting
آموزش ساخت قالب وبلاگ
پارسا شاپ
آموزش فوتوشاپ
آپلود عکس و فايل در بهاربيست
بهاربيست
قالب خوشم اومد
آپلود موسیقی4shared
Utopia
Yahoo! Messenger 8.0.0.682
یه مرجع
ری را
زهرا
پادراز
ماه هفت شب
ننه عنکبوت
نقد آنلاین کتاب
از قلب کویر
آشپز باشی
پایگاه اطلاع رسانی تنظیم خانواده
همون بالایی
مهر و ماه
مهارت های زندگی( تبیان )
شهاب مرادی
گاو خونی ( حسین نوروزی و بانو )
آموزش آنلاین هنر خوشنویسی
معرفی سایتها و بهترینهای اینترنت
موسسه تحقیقاتی اسرا
آیین زندگی (دکتر مجد)
شورای کتاب کودک
بانک اطلاعات نشریات کشور
پاتوق کتاب
کتاب دا
کادوس
بریم بازی
خانم شین
آقای الف
خر مرد رند
نمکی
زن روزهای ابری
ایران صدا
دانلود رایگان منابع تافل
جوک انگلیسی
داستان کوتاه
هزارویک روزنه
همه نوشت
shout
sunjoon
من و سایه ام
کاپیتانی بدون هواپیما
مام(مادران امروز)
کنکور و رشته ام بی ای(ارشد)
ماهنامه شهرزاد
ایران شف
نمایشگاه مجازی کتاب
بانک اطلاعات جامع آشپزی
تلاوت قرآن کریم
olc
فروغ
فرنود
عرفان نظر آهاری
عشق من پرواز
theme
کدهای آپدیت nod32
آپدیت nod32
آپدیت nod32
لنگدراز
تازه ترین اخبار آی تی
مرجع دانلود فارسی زبانان: کویر آن لاین
میهن دانلود
حروفچین کتاب زندگی
از زندگی
سرویس هاست رایگان XM
خداجون یه کمی وقت داری ؟
sharedtalk
روانشناسی و عشق و داستان
قالب پیچک
قالب من
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


خطاطي نستعليق آنلاين ليست وبلاگهای به روز شده