تبليغاتX
ل ی د و
 هر کدوم ما یه مسیر کاملا یکتا

 رو تو دنیا خلق می کنه

کاملا یکتا

با توجه به قانون احتمالات

و تعداد آفریده ها

هر کدوم ما می تونه

 یک مسیر کاملا مخصوص خودش داشته باشه .

و صد البته روشنه که تجربه های من هم

 کاملا منحصر به خودمه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

 چیزی که از اون تصویر و گردو بازی  می فهمم

اینه که به دنبال راز ها گشتن

...

حدود یه سال قبل یادمه یکی بهم گفت

ما برای پیدا کردن راز های جهان نیومدیم

و من تو  خودم از حرفش متعجب شده بودم

 و با خودم گفته بودم غیر از کشف راز ها

چه کاری می تونه مهم تر باشه برام؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

یه تصویری توذهنمه

از اون بالا به خودم نیگاه کنم

در پی کشف راز های اطرافم

و دلیل هر حادثه

شبیه  دیوژن می شم

چراغ قوه دستمه

تو یه انبار تاریک

دنبال یه گردو می گردم

از اون بالا 

با یه دید برتر

می بینم که

تمام انبار و تمام آفرینش  و خلقت اطراف

اون من ه چراغ به دست

از گردو ساخته شده .

 از اون بالا خنده ام می گیره

 که من به دنبال گردویی هستم

که خودم از حضورش آگاه شدم

 و به این همه گردو  دیگه حتاوقتی

به نوک انگشت پام می خوره

موقع راه رفتن

هیچ توجهی ندارم

چون نمی بینمشون .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

جستجوی حکمتهای اتفاقات اطرافمون .

حالا این سوال شده برام

واقعا باید دائم در پی کشف یه رازی

به نام حکمت حادثه باشم ؟

اصلا لازمه ؟ یعنی خالق من من رو آفریده 

که دایم در پی پیدا کردن رازهایی باشم که

 در آفرینشش گذاشته ؟                                    ۲۶ اسفند ۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

آی این عکس و دوست دارم ....

اون قدر تو دشت  ودمن بدوم

که بعدش زیر آفتاب ...

یه خواب عمیق ...

دشت بچه گی هام همین جوری بود .

آی آتیش می سوزوندیم با برو بچه ها ....

من دلم دشت می خوااااااااااااااااااااااااد        

     

                                                                                                                              

* عکس دیده می شه ؟                                ۲۵ اسفند ۸۵

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

تا سال دیگه

منتظرم می مونی ؟

                                                <a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i15.tinypic.com/2lt5zdc.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

چقدر

دوسش

.دارم

.

.

.

.

اینجا رو .

ساحل آرامش لیدو رو . 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

بودنت

نبودنت

همراهیت

هنوز  به آگاهیم

نور می پاشه .

دل ادما

عشق ها شون

رفتن ها و اومدنها

برات چیزای خوب خواستم امشب

فقط به خاطر خوبیهات که خودشون رو

بارها تکرار کردن امروز .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

پسرک

گریه هات رو ندیدم.

ولی وصف سر به دیوار گذاشتنت

پریشونم کرده .

گریه نکن عزیزکم .

بیچاره ام می کنی .

... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

سالها و سالها

به نوای آرومش کم محلی کردم

یه خواسته

یه علاقه

یه عشق .

 بهش لبخند زدم .

روشن شدم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

یه کتاب  قصه داشتم

دو سه روزی بود بهونه اش رو می گرفتم

آوردمش امروز

خوندمش .

رویاهای الانم رودیدم توش .

سالها پیش طرح شده بودن .

بقیه قصه هام رو می خونمشون . ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

همه به دوست داشته شدن احتیاج داریم .

نگو من می تونم تا هر جا بخوام

عشق بدم .

سر به سر خدا نذار .

از عزیز بودن همه خوششون میاد .

هوم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

 آب .

 کره زمین .

آب .

 بدن انسان .

اوه چقدر آب  تو تنمه .

 روح ...

 محبت .

نسبتشون همون

جنسشون همون نیست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

ماهی قرمز .

خودخواهی ما

مرگ میلیونها ماهی .

نه

 نه

نه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

چقدر خیابونا شلوغه.

مردم چه شتابی دارن .

چه هیجانی

چه نگرانی ای از نخریدن وسایل

تو همین فاصله کم.

کاش می ذاشتن

بهار

با آرامش خودشو رو صورتم

بپاشه .

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

تمام شمع هام رو

 با یه نیت روشن کردم .

غیر از اون چیزی به دلم نیومد .

فقط

امسال شمع هام

کم بود .

شونزده تا کجا!

چهار تا کجا .

 یه شب دیگه . نمی شه ؟ حتما می شه ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

کتابا

مجله ها

 لباسا

حبس شده بودن

رو شونه ذهنم

سنگینن

می خوام آزادشون کنم .

بی عجله .

دسته دسته از بندشون رها می شم .

چه سبکی نرمی .

از همین الان حسش می کنم .

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

سالهاست به یاد ندارم

این طوری اتاق تکونده باشم .

سالهاست فقط به یک گرد گیری سر سری اتاقم بسنده کردم .

جابه جایی .

دور ریختن کهنه ها .

بوی تازگی رو نوشیدن .

اوم م م م م م م ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

طعم لذیذ 

شنیدن یک کلمه عزیز :

" گلم " رو

از ش یاد گرفتم .

اون قدر قشنگ یادم داده

که به هر کس بخواد

هدیه می دمش .

ولی هیچ کس مزه اش رو

اون جور که از دلم بیرون میاد

 درک نمی کنه

و این مربوط به حس

انحصارطلبی ه منه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

شمع

وشمع

...

چهارشنبه سوری .

خاطره ها .

سوسوی شمع تو تاریکی بی منتهای شب

چهارشنبه سوری رو  خیلی خیلی بیشتر از

عید  دوس دارم .

شب منه .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

فقر

همراه جهل

بیچارگی .

پسرکی که گریه می فروخت .

قلبم ریشه ریشه می شه .

من ... چی کار می تونم بکنم ؟                                          ۲۳ اسفند ۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

خواب اینجوریش عشقه .  

      

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

کاشکی رو تاقچه دلت

 آینه و شمدون می شدم

تو دشت ابری چشات

یه قطره بارون می شدم

کاشکی می شد یه دشت گل

برات لالایی بخونم

یه آسمون نرگس و یاس

 تو باغ دستات بشونم

لالایی   لالایی  لا لا لا لا لا .....

بخواب که می خوام تو چشات

ستاره هامو بشمارم

پیشم بمون که تا ابد

دنیا رو با تو دوست دارم .. .

دنیا اگه خوب اگه بد

با تو برام دیدنیه

باغ گلای اطلسی

با تو برام چیدنیه ...

مادر

کاشکی می شد بهت بگم

چقدر صداتو دوس دارم

لالاییاتو دوس دارم

بغض صداتو دوست دارم

مادر . . .

اگر این ترانه رو از گوشه وب لاگش

دانلود نمی کردم

وگوش نمی دادم

چه ترنم ماهی رو

از دست داده بودم

لذتش توصیف شدنی نیس

می بینمش .

صدای خواننده اش چه گرمه .

* متچکرم .  

این لینکش دیگه بد جور استثناییه مادر 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

داستان واقعی خودم رو

می نویسم .

برای شروع حرکت

روش نمی تونم چشمام رو ببندم

و با نوشتن

به نظرم

آزادی عمل وفکر بیشتری پیدا می کنم .

از صبح این ایده

تو مغزم 

مثل ناقوس  پیروزی جنگهای ناپلئون

صداش پیچیده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

یه جمله هست

یه مدت داره منو تکون می ده

عین خونه تکونی

حالا شده لیدو تکونی

می گه : دوسال از این عمری که مونده

و با انصاف بگم ادعا می کنم خیلی درازه

چون همه به بقای جاوید علاقه داریم

فلسفیش نکنم

این عمری که می گیم

ای بابا مرگ دست خداست

ولی تودلمون می گیم

 خداجون چند روز دیگه

نه چند هفته

نه چند سال

اصلا بی خیال مردن

بذار بچسبم به این زندگی

 اووووووووو ...

این رو بذاریم یه طرف

یه تیکه اش رو

فرض دو سالش رو بکنم بذارم یه طرف

 این دوسال رو

فقط همین رو بدم فقط و فقط به خودم

برای اون کارایی که همیشه می دونم باید چه جوری انجامش بدم و .... نمی دم

و برای نکته ها و لحظه هایی که باید برای درک و کشفشون وقت بذارم.

ولی هی به فردای نامعلوم موکولش می کنم

من مستثنای بشر نیستم

آره منم این کار رو می کنم

برای بهتر شدن

 امروز نه

فردا

 برای ترک اعتیاد عادت هایی که

 شاید از اعتیاد کم خطر تر به نظر برسن

ولی ریشه هاش محکم تر دارن خفه ام می کنن

امروز نه فردا

سال بعد

بعد از فلان مرحله

اوه ه ه ه ه ه ه .

دوسال

فقط دو سال

حالا چرا دو سال    نه کمتر نه بیشتر

اون گوینده گفته بود دو

منم رو دو حساس نشدم

اصل مطلبش مهم ه الان

باشه دوسال .

کمتر کردم ...! 

ناز شستم .

دو سال شد ...!

 مخلص خودم.

از کی شروع می کنم ؟

 فردا ؟

امروز عصر ؟

 الان؟

 نه بابا

شروع شده

اگر شروع نشده بود که اینجا نمی نوشتمش .

از دوساعت پیش .

هیچ تکون شدیدی در کار نیست .

آهسته باشه

تا پیوسته بمونه .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

پس ه لیدو رو عوض کردم .

اینجا دیگه تنها بوی خودمو می ده .

چه خوب که لیدو ی قبلی رو حذف کردم .

وچه بهتر که باز توش نوشتم .

* دنباله ۳۸۹                              ۲۱ اسفند ۸۵

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

همین که قصد کردم یه هدیه به کسی بدم

یه کوله پشتی تو دلم خلق می شه

از  کشف هدیه

و خریدن یا ساختن یا بلاخره موجود شدنش

تا دادنش

لحظه به لحظه انرژی ذهنم تو اون کوله

می چکه

چیکه چیکه

تازه بسته به طرفم

که چقدر نزدیک باشه

تا دریا دریا هم ممکنه .

 شاید برا همین کم طاقت می شم برا بعضیا

و به محض کشف هدیه در زمان کوتاهی

هدیه رو بهشون می دم .

گاهی حس می کنم کسی که برام عزیزه

این حد ،

خودش هم رو هدیه من یه فایل  حسی باز کرده .

و موقع دادن هدیه ه

دقتم چند برابر می شه .

به قولی از تمام وجودم شاخک های حسگر می زنه بیرون .

و تمام بازتابها روجذب می کنه .

در عین حال البته  یه بوس ه یا حتا یه برق چشمک  تشکر 

خیلی کمک می کنه

که اون همه شاخک و اون همه انرژی در به در نشه .

به هر حال من طاقت ندارم .

هر چی عزیز تر

منم کوله ام بزرگتر .

حالا ها

یعنی جدید ها  هر وقت بخوام

هدیه یه مناسبت رو می دم .

یه مزه دیگه هم توش هست

چون تو اون مناسبت یه جور تکلف هست

ولی اینجا

یهو جلو چشم کسی که منتظر نیست

یه کادوی کوچولو می ذارم که توش 

یه دنیا کوله  پشتی پر انرژی و عشقم.

آخیش .

*  کادوش رو دادم .هدیه سال نو .

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

دو ساعت نشستم وخونه اش رو خوندم

سه تا خونه داره

هنوز خونه اولی مونده .

چشمام ولی ....

می دونستم با این وضع بخوابم

بدتر می شه .

شد .

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

من می خوام رنگین کمان رو ببینم .

تا آخر بارون می مونم.

می خوام ببینمش ...

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 7:1 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

سال خوک

می خوام بدونم

ترکان ابیغوری به سال خوک چه نگاهی داشتن ؟

* نام گذاری سالها از ترکان ابیغوری که هیچی ازشون نمی دونم به ایرانیا سرایت کرده.    ۲۰ اسفند ۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 6:59 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

پوست انگشتام

 تیکه تیکه داره می شه .

 نوازش

 مهیبی

 زیرش جمع شده .

 آی . . . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

عیدی امسالش چی باشه ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

عبور لیدو رو عوض نکردم .

خب علتی براش ندیدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

می گه : یه فروشگاه لورازم التحریر باز کن .

(از بس می بینه  به این خرده ریزا علاقه دارم .)

من : ایده خوبی ه .

چرا خودم به فکرش نیفتاده بودم ؟

یا یه کتابفروشی .

البته با یه شکل نو .

ـ ایده خوبی نداری براش ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

یه دختر کوچولو باشه

گاهی بشه مامان خونه

مامانش بشه

دخترک

مامانه بازتاب خودش رو ببینه

دخترک تمرین مامانی بکنه .

همین طور برای پسرک

و باباش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط لیدو  |