تبليغاتX
ل ی د و
قلبم

بهتر از ذهنم می گه

هر دویی ضرب در دو میشه

چهار .

قلبی که داناتره .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

به چیزی به اسم غربت

اعتقاد ندارم

خاطرات بله

ولی غربت و دوری نه.

ادما جایی هستن

که قلبشون اونجا گرم وسرشار

میشه

وجایی که روحشون 

 مملو از عشق می شه.

خاطره  یه چیز دیگه است

 خاطره نقب به لحظه هاییه که

پر نور وشادی و سر خوشیه

هر جایی که دلمون می خواد

بهش یه سر بر گردیم   

جاییه که برامون لذت روتداعی می کنه

 لذت سر خوشانه بودن رو

من به غربت اعتقاد نداشتم و ندارم . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

از اینکه اینجا رو می خونید

حس خوبی دارم

یه حس بود 

همین

متچکرم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

دیگه چی لازمه تا بهم ثابت بشه

همه عالم  ،ماه و خورشید وفلک

منتظرن تا

خواسته هام رو بر آورده کنن

منتظرن تا بخوام

منتظرن تا خواستنم به حدی قوی بشه

که مجوز هماهنگی نیرو های عالم صادر بشه

 یهجایی از طرح دوسالانه ام نوشته بودم

کی فکر می کردم

دوستایی که سر راهم قرار می گیرن

تو طرحم نقش بازی کنن

اونم به این شکل .

هر وقت به این نقطه می رسم

یه خوشی بزرگ تو دلم می شکفه

از اینکه

من این دنیا رو با تمام فراز ونشیبش

که قبل از اومدن بهش آگاه بودم

انتخاب کردم

آره من انتخابش کردم

این یه عقیده است که خیلی ها قبولش ندارن

ولی من قبولش دارم

بهم این حس رو می ده که

به آفریننده ای که اختیار انتخاب رو بهم داد

افتخار می کنم

و بهش دلگرم می شم  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

تنظیم ترازنامه رو

 بیش تر از یه بار خوندم

هنوز می خوام بخونمش .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

بزرگترین  لذتی که ام اس بهم داد

همین بود

شبیه یه جور مجوز بود

یه جور گذشتن از مرز و محدوده

خیلی چیزا تحت تاثیرش قرار گرفت

حتا می تونم به جرات بگم

خیلی از رفتار ها و افکار اطرافیانم تعدیل شد

 و تو این دوره

به خیلی چیزا فکر کردم

و چیزی که هر روز بیشتر وبیشتر توش پیش می رم

بیان خودم بوده و هست

چیزی که از داشتنش احساس خوبی دارم : خودم

ولی خیلی قسمتای قشنگش رو کسی ندیده

و همین طور هم قسمتها ی آسیب دیده اش رو

 و من دوست دارم هر دو رو نشون بدم

دوست دارم زیبایی هام رو ببینن

ولی نه بدون کاستی ها وآسیب ها

و این قسمتش که برا کس دیگه ای خونده بشه

باید یه حسی شبیه جاری شدن داشته باشه

 جاری شدن آبی که پشت یه سد جمع شده

شکافنده ،برکننده ،پاک کننده وبعدش حاصل خیز کننده

اینا حسهای پیش از عمله

می نویسمشون که به جای ذهن من اینجا بشینن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

تو جستجو هام

به این مورد رسیدم

که بیماریهایی مثل ام اس

یه  شکل پاسخ بدن به نگفتن هاست

به پوشوندن چیزایی که

آزار دهنده است

 حرفایی ، کارایی ، خواستن هایی ....

که نگفتنشون فقط یه نگفتن معمولی نیست

یه فشرده سازیه

فشدن یه حجم ساده کوچیک

که وقتی فشرده می شه یه چیز سخت می شه

و گوشه روح می مونه

و برجسته می شه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

این که نباید بعضی چیزای زندگیم رو کسی بدونه

به  ذهنم اومده بود

نظر یه خواننده دیگه هم همین بود

 ولی اینجا یه مطلب دیگه هم هست

 کندن

و جدا کردن

باز کردن

شکافتن

دردی داره

یه درد سخت

 که برا شکافتن

و جوونه زدن

هر دونه ای اون دردو می کشه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

جودی ابوت .

روز فارغ التحصیلی

 سخنرانی پایانی

رازش رو  برای همه گفت

رازی که باری خیلی خیلی سنگین

 بود براش

و بعد

یه نفس راحت

یه آرامش

 یه شروع ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

از وقتی درباره تراز نامه خوندم

داره تو ذهنم بالا پایین می ره

اولین چیزی که بهش فکر کردم

خوندنش بود برا کس دیگه

برام جالبه

از این کار زیاد نمی ترسم

شاید چون مدتهاست می خوام

خودم رو همونی که هستم نشون بدم

مدتیه دارم روش کار می کنم

همونی که هستم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

خاصیت رها شدن نوشتن

رو بارها و بارها لمس کردم

نوشتن رهام می کنه

 اینجا درباره نظر دونی حرف زده بودم

و حس خودم

بعدش دیگه اون حس رفت

 دیگه نسبت بهش هیچ نظری ندارم

باز باشه

نباشه .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

تا جایی که یادم میاد

عاشق نوشتن بودم

و هستم

گاهی فشار کلمه ها رو تو دستام حس می کنم

موقع نوشتن

گاهی دلم می خواد سرعت نوشتنم هی بیشتر وبیشتر بشه

 چون چیزایی که می خوام رو صفحه بیارم خیلی زیادن

خیلی بیشتر از توان نوشتن دستم

 حتا  ضبط کردن رو کاست هم

جانشینش نمی شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

نوشتن اینجا

حس  خوبی بهم می ده .

خیلی ساده

جمله هایی که تو دلم میاد

می نویسم .

صفحه سفید رو جلوم باز می کنم

می نویسم

و پست می کنم

می نویسم

و پست می کنم ....

یه جایی می نوشتم

روزانه هام رو بلند و طولانی

ولی نتونست به چیزی که دلم می خواست

نزدیکم کنه

 یه جور تخلیه ذهن بود فقط .

 و من دوست دارم

چیزایی که مثل برق از ذهنم می گذره رو بنویسم .

دوست دارم جوری بنویسم که

نیاز به اول و آخر و مقدمه و  خاتمه

نداشته باشه .

 همین جوری

یهو بپرم تو صفحه

بنویسم

حتا گاهی خط خطی کنم

گاهی سفید بنویسم

گاهی بیام اینجا رو نیگا کنم و ننویسم

اینجا برام دوست داشتنیه .                                             ۲۸ اسفند ۸۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

هر کس

به زبان دل خود

زمزمه ساز است ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

برای هر شکل بودن

هر شکل زیستن

خواستن

 وتلاش  کردن

شدیدا

لازمه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

از سر بلند عشق

بر سر دار

بگو 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

جفت زانو هام

درد می کنه .

حالا چرا دو تاشون با هم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

بسیار .....دلنشینه برام
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

همه اش رو

دادم به باد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط لیدو 

اگر قلبمو تو دستات نگرفته بودی

از این حجم بزرگ

پاره پاره شده بود .

اگر مثل گهواره  نخوابونده بودی م

هیجانش خواب به چشمام حرام می کرد .

متچکرم .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

تماس گرفت . نبودم .

حالا من تماس گرفتم .

 چه صداش گرفته

به روی خودم نمیارم که فهمیدم .

من : داریم می ریم بیرون  کنار دیگ نذری . میای ؟

اون: او م م م بذار فکر کنم ....

آره میام .

من: پس بدو سوار تاکسی  شو بیا خونه مون .

ما حاضریم . جنگی اینجا باشیا ...

 ...

آخر شب  موقع برگشت . . .

به جای خستگی و بی حوصلگی 

یه عالمه ذوق تو چشاش بود .

نه به خاطر هیچ عامل بیرونی ای

 اون دیشب جاش اونجا بود .

و البته  کلی هم حرفای نگفته . . . که گفت .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

کاکتوس ه

تو این آب و هوا

از قد رعنای منم

بس بلند تر شده بود

قلمه ای گرفتم ازش

حالا منم یه کاکتوس دارم

که همیشه سبزه

 وهمیشه تو قلبش پر آبه

 برای هر تشنه ای که

 کنار تیغ هاش بشینه .

* با آفتاب می کارمش . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

سه سالشه

دیر وقت شبه

داره بالای پله ها بازی می کنه

اومده لب پله

ممکنه تعادلش رو گم کنه

آره داره می افته

شش هفت تا پله

 از اولی افتاد

 رو دومیه

 آهای بدو ...

دستام رو  می گیرم زیرش

هنوز نفهمیده چی شده

یه کم نق نق بچه گونه

ولی  من  غرق  شدم

روشن شدم...

 ممنونم که خواستی من اونجا باشم

ممنونم که گذاشتی مثل خودت کیف کنم

ممنونم که بهترین خدای عزیز منی . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

دست و صورت نشسته

شعله زرد گرم خوردم

او م م م م م

کیفور شدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

شمع

روشناییه .

روشن کردم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

دیشب

هر جا کنار دیگ نذری میرفتم

یهو همه می اومدن تو سرم

 اسمها

صداها

و همیشه یه جمله از دلم می گذره

پروردگارم همه اونایی که حقی بر من دارن در این بودنم

الان این لحظه رسیدنم

همه شون رو عاشق خودت  نگه دار

 من خودت رو برا همه می خوام

این طوری دلاشون همیشه گرم و روشن می مونه .

* حق  داشتن هم این طوری تعریف می شه

همه موجوداتی که  در گذشته وآینده  در بودن من حضور داشته و دارن

و حتا همه اونایی که یه نگاه گذراشون بر چهره ام افتاده .

این سور عمومیه تو ریاضی .

من چی کار کنم

خودش همه رو به هم مربوط می کنه خب .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

گاهی لذت های کوچیک زندگی چنان عمیق وشیرینه

که تعجب می کنم چرا

بعضیا  همش دنبال  کیف های پر سر و صدان

جلوی پنجره

زیر آفتاب بشبنم

 تو لیوان خودم

یه چای داغ ....

 خب من دیگه مملو از کیف شدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

واقعیت چه بامزه است

من تک لیوان  دوست دارم بخرم

 لیوانایی که اصلا توی دست شش تایی نباشن

و از اونایی که روش نقش های  تک مدل زده شده

جالب شد برام

دوست دارم  تو اون طرح های تک مدل

یکی رو که خیلی  به دلم می شینه بردارم

جالش اینه که وقتی باهاش نوشیدنی می نوشم

یه لذت مخصوص می برم  .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

پس هر پرنده ای 

هر لحظه می تونه بپره

شاید شبیه لیوانی

که هر لحظه ممکنه بشکنه

 تا نشکسته  یه آب گوارا  بنوشم

اوم م م م م م

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

شماره نوشته ۷۴۹

چه جالبه

 من از بازی با عدد ها خوشم میاد

 ۹ که عدد خودمه

۷+۴ هم می شه ۱۱

که ماهمه

 و این یادداشت

 تو روز و ماه  مخصوص من 

نوشته شد

چه بازی ای ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

 همه آدما پرنده ان

گاهی تمثیلی که می شه

از خودم می پرسم

تو مگه می ترسی

که به جای هر ادمی

پرنده می ذاری ؟ !

حکایت نوشته ها یی مثل قبلی

 اینه که

صبح چشمم رو باز کردم

درست شبیه یه نمایش

جلوی  چشمم

تو ذهنم   شروع شد .

منم  همون طوری می نویسمشون .

 و البته همون موقع لذت شیرین یه نگاه نو

یه راه  حل برای پرسشی که داشتم

 یه جواب ناب

 رو  لمس می کنم

 راه حل سوالم رو در میارم

 و وقتی اون قدر روشن میشه برام

 تازه می تونم بنویسمش

نه ترس نیست

 همونی که دیدم نوشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

رهگذر هایی که از حیاط زندگیم می گذرن

شبیه پرنده هان

پرنده ها میان

می شینن

 دونه می خورن

 آوازی می خونن

از لای پر هاشون پری می کنن

و می دن بهم

نشونه حضورشون

که تو خونه  می مونه برا همیشه

 ومی رن ... می پرن ...

 و من می شینم

نیگاشون می کنم

دوستشون دارم

عاشقشون می شم

 به آوازشون گوش می دم  

 و موقع پرواز شون 

 سرم رو به آسمون بلند می کنم

و می خندم

اما نگهشون نمی دارم

نه نه هرگز

هیچ پرنده ای دوست نداره بالهاش رو ببندن

و نذارن پرواز کنه

مگر اینکه از اولش مرغ خونگی بوده باشه

که اونا دیگه رهگذر نیستن

از این مرغا تو هر حیاطی هست

 نه فقط تو حیاط و باغچه خونه من .

 پرنده های آزاد

جایی می شینن

-حتا برای یه دم -

که حس  و ادراکشون بهشون بگه

کسی دستاش رو کمین نکرده

 که از پشت بگیرتشون

که اینجا هم مثل آسمونه

که اینجا قفس نداره .

در عوض من می تونم راحت عاشق بمونم

و همیشه دوست داشته باشم . 

 خودم عاشق پروازم

و تو آسمون خونه ام پرواز می کنم .

هیچ پرنده ای رو نگه نمی دارم

مگر پرنده ای که سخت  بخواد پرواز کنه

 و سخت هم بخواد بمونه پیشم...

پس خونه دل رو بر می داریم

و می ریم و یه پرواز  هماهنگ رو

تو دل آبی آسمون نقش می زنیم.  . .

این طوری ه که آدم یا پرنده

عاشق می مونه

 وآزاده هم هست

از هر بند وقفسی

بند و قفس هر هم نفسی .

اگر من عاشق پرواز نباشم

هر گز یه باغچه به اندازه

پرنده های  زیبای بلند پرواز 

نخواهم ساخت

نخواهم داشت ...

همیشه عاشق عقاب بودم

که سخت بلند و زیبا می پره

و مهم تر از اون 

مستقیم به خورشید  چشم می دوزه

  و عاشق همه پرنده هایی که می دونن

 چطور زیبا پرواز می کنن

 و می خوان زیبا تر و بلند تر بپرن

 یاد جاناتان مرغ دریای افتادم

اوهوم

هر پرنده ای یه نوع  عقاب تو وجودش هست

که بلند تر  پرواز کنه ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

هیس ...

این حجم نور

امروز

لبریزم کرد.

هیس .                             ۲۷ اسفند ۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

می خوام همین الانی که توش هستم

رو زندگی کنم

بهترین امکانی که دارم برای هر کاری

 همین شرایط الانه .

کافی ه برام اگر همین حالا 

 زندگی رو لمس کنم 

و بفهمم که راز ها

از ترکیب همین میز و دیوار و درخت و ...

به وجود میان .

اینا همه ابزار ساختن  بی نهایت رازن .

همینی که توش هستم ...

لمس  زندگیه ....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

وقتی  نظر دونی رو باز می ذارم

 حضور خواننده رو

همین جا موقع نوشتن حس می کنم .

ولی وقتی می بندم راحت تر  می نویسم .

درست مثل کتابی که داری می نویسی. 

همون اخری باز باشه بهتره فعلا .

شماره هر نوشته کمک می کنه

راحت پیداش کنم .

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط لیدو  |