وقتی این طوری به خودم
نگاه می کنم :
استاد جلسه رو با بالا گرفتن یک ۲۰ دلاری آغاز نمود .
از حاضران پرسید : کی این اسکناس ۲۰ دلاری رو دوس داره ؟
دستها شروع به بالا رفتن کرد .
او گفت : من می خوام این ۲۰ دلاری رو به یکی از شما ها بدم . اما اول بذارین یه کاری بکنم .
اسکناس رو مچاله کرد .
دوباره پرسید : کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟
باز . . . دست ها بالا رفت .
او ادامه داد : خب ، اگر من این کارو با اسکناس بکنم چی ؟
اسکناس رو انداخت زمین و با کفش حسابی اونو به کف اتاق مالید.
کثیف و مچاله شده بود .
برش داشت و باز پرسید : هنوز کسی هست . . . که این ۲۰ دلاری رو بخواد ؟
هنوز . . . دست ها بالا بود .
استاد گفت : دوستان من ، همگی یک درس با ارزش فرا گرفتیم . . .
شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم
باز هم خواستار آن بودید
چون هیـــچ از ارزش آن کم نشده بود و هنوز ۲۰ دلار می ارزید . . .
خیلی وقتا ، تو زندگی مون ، ما به وسیله تصمیمایی که می گیریم
و و قایعی که واسه مون پیش می یاد ،
پرتاب
مچاله
و به زمین مالیده می شیم .
در این جور مواقع احساس می کنیم که
ارزش خود رو از دست داده ایم .
اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ،
به هر حال ما هر گز ارزش واقعی خود رو از دست نمی دیم .
تمیز
یا کثیف
مچاله
یا صاف
باز هم از برای اونایی که دوستمون دارن
ارزش زیادی داریم .
ارزش زندگی ما بر اساس اون چیزایی که هستیم تعیین می شه .
چرا تو سلام نماز
می گیم
سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا
و
سلام و رحمت خدا بر شما
. . .
تو یه ساعت معین
با تاخر و تقدم
که علت اونو هنوز نفهمیدم
رو به یک نقطه می ایستن
روبه روی هم
وبرای همدیگه
شادی
نور
و عشق
و رحمت
وزیبایی
می خوایم
برای خیلی ها که الان روبرومون هستن
و خیلی ها که الان کنارمون ایستادن
همش برام جالب بود چرا
یه سلام بر ما می فرستیم
یه سلام بر شما . . .
بر همراهان کنارمون
و بر مردمان روبرومون
. . .
تاکید بر زمانش هم برا همینه
زمانی که میلیونها انسان کنارت و روبروت می ایستن
و برات عشق و نور می فرستن
خیلی جالبتره که
می گه
هر جا هستی
تو وقت نیایش و اذان
به اون سو بشین
. . .
کابوس بود
نه
همش کابوس نبود
خواب بود با تب شدید
واقعی تر از خواب
واقعی تر ...
سرم کمی درد می کنه
هنوز . . .
داغ تر و داغتر می کردم
تا دیگه سرگیجه
و کمی حال بهم خوردن
. . .
فاصله دانایی
و کاربرد دانایی
رو می خوام طی کنم .
برات
سخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
تنگ شده . . .
مهربون ترین خدای عزیز من
از روی بوته خار
و
شکلات کاکائو یی
با طعم تلخ قهوه
. . .
او م م م م
" جوات ترين اس ام اس و اف سال :
لاستيك دلمو
باميخ نگاهت
پنچرنكن
عشقي "
* حتما منم جوات ترین لیدو ام دیگه . . .
دوست . . .
اوایل اردی بهشت
یه سال می شه که
ندیدمت
یه دوست عزیز رو ندیدن
و فقط صداش رو
اونم گاهی
شنیدن
...
دوستم
از صمیم قلب
به خاطر بودنت
دیدنت
داشتنت
خدا رو شکر می کنم .
برام تازه است
هر بار یه چیز نو توش هست
اینو می گم :
هيچ راهي دور نيست
"ري "عزيزم!
متشکرم که مرا به جشن تولد دعوت کردي!
خانه تو هزاران فرسنگ از خانه من فاصله دارد
و من تنها براي بهترين دليل سفر مي کنم :
جشني که به مناسبت تولد " ري " برگزار مي شود
ومن مشتاقم که نزد تو باشم.
من سفر را در قلب مرغ عشقي آغاز کردم
که من و تو سا لها قبل با او ملا قات کرده بوديم.
او مانند هميشه رفتار بسيار دوستانه اي داشت
و هنگامي که به او گفتم که "ري" کوچولو دارد بزرگ مي شود
و من دارم به جشن تولد او مي روم پاک گيج شده بود .
ما مدت طولاني در سکوت پرواز کرديم
وسرانجام او گفت :
" من از آنچه تو مي گويي چيز زيادي نمي فهمم
اما چيزي که اصلا نمي فهمم اينست :
که تو داري به جشن مي روي. "
" البته که من دارم به جشن مي روم ."
" چه چيز دشواري در درک اين مو ضوع وجود دارد ؟ "
اوآرام بود و وقتي که ما به خانه جغد رسيد يم گفت :
" آيا فرسنگ ها فا صله مي توانند
ما را حقيقتا از دو ستانمان جدا کنند ؟
اگر تو بخواهي که با "ري" باشي
آيا هم اکنون نزد او نيستي؟ "
" ري" کوچولو دارد بزرگ مي شود
و من با هديه اي به جشن تولد او مي روم. "
هنگا مي که اين مطلب را به جغد مي گفتم
پس از گفتگو با مرغ عشق
کلمه "مي روم " به نظرم عجيب مي آمد
اما براي اينکه جغد حرف مرا بفهمد اين را گفته بودم .
او هم مدت طولاني با من پرواز کرد
بي آنکه سخني بگويد
اين سکوت دوستانه بود
اما هنگامي که مرا به سلامت به آشيانه عقاب رسانيد
گفت :
من از آنچه تو مي گويي چيز زيادي نمي فهمم
اما آنچه کمتر از همه مي فهمم اينست که :
تو دوستت را کو چک خطاب مي کني .
گفتم :بي شک او کوچک است
چون هنوز بزرگ نشده ورشد نکرده است
چه چيز دشواري در درک اين مطلب هست ؟
جغد با چشمان کهربايي ژرفش به من نگاه کرد لبخند زد و گفت :
" در اين باره فکر کن. "
"ري" کوچولودارد بزرگ مي شود
و من دارم براي شرکت در جشن تولد او
با هديه اي به نزدش مي روم .
اين حرف را به عقاب گفتم
اما و قتي حرف مي زدم
حالا پس از گفتگو با مرغ عشق و جغد
کلمات "مي روم" و" کوچک" به نظرم عجيب مي آمدند .
ولي چاره اي نبود
براي اينکه عقاب حرفم را بفهمد
ناچار بودم اينطور بگويم.
ما با هم بر فراز کو هسا رها پرواز کرديم
و فراتر از بادهاي کوهستان اوج گرفتيم.
سرانجام او گفت:
من چيز زيادي از آنچه تو مي گويي نمي فهمم
اما آنچه کمتر از همه مي فهمم کلمه "تولد" است.
" البته منظورم تولد است "
" ما قصد داريم لحظه تولد او را جشن بگيريم .
لحظه اي که "ري " درآن زندگي آغاز کرده
وپيش از آن نبوده است. "
" چه چيز دشواري در درک اين مطلب هست؟ "
عقاب بالهايش را بر هم زد و به سمت ز مين فرود آمد .
هنگامي که بر شنزار صاف صحرا نشست پرسيد :
" زماني پيش از آغاز زندگي "ري" ؟
تو گمان مي کني که زندگي "ري" پيش از آغاز زمان
آغاز شده است؟
"ري" کوچک دارد بزرگ مي شود
و من با هديه اي براي حضور در جشن تولد او مي روم "
هنگامي که اين جمله را به "باز" مي گفتم
کلمات " مي روم" " کوچک" و"تولد " به نظرم عجيب مي آمدند
پس از گفتگوهايي که با مرغ عشق جغد وعقاب داشتم
اين کلمات غريب بودند .
اما ناچار بودم چون مي خواستم "باز" حرف مرا بفهمد.
صحرا تا دور دستها گسترده بود و ما پرواز مي کرديم .
سر انجام "باز" گفت:
مي داني من چيز زيادي از حرف تو نفهميدم
اما آنچه اصلا نمي فهمم بزر گ شدن است.
" مسلما او بزرگ مي شود
چيزي نمانده که "ري" بالغ شود
و سال آينده او ديگر بچه نخواهد بود.
چرا درک اين مطلب اين اندازه دشواراست؟
"باز" بالاخره در ساحلي فرود آمد و گفت:
" سال آينده او ديگر بچه نخواهد بود ؟
اما اين به معناي رشد کردن وبزرگ شدن نيست! "
بعد به هوا بر خاست و دور شد.
من مي دانستم که مرغ دريايي خيلي خردمند است .
وقتي با او پرواز مي کردم
خيلي فکر کردم تا کلماتي را انتخاب کنم که وقتي حرف مي زنم
او بفهمد که من چيزهاي زيادي آموخته ام.
سر انجام گفتم:
" چرا با من همراهي مي کني تا به ديدار "ري" بروم
در حاليکه مي داني من هم اکنون نزد او هستم؟ "
مرغ دريايي دريا ها را پشت سر گذاشت
و از تپه ها و خيا با نها گذر کرد
تا اينکه سرانجام آرام روي پشت بام خانه تو فرود آمد .
و گفت :
" زيرا براي تو مهمترين چيز اينست که حقيقت را بداني .
وقتي حقيقت را دانستي
هنگامي که حقيقتا آن را فهميدي
آن وقت مي تواني آن را از راههاي ساده تري به ديگران نشان دهي
با کمک پرنده ها انسان ها يا ما شين ها .
اما به خا طردا شته باش که
اگر حقيقت دانسته نشود وشناخته نشود
باز هم همواره حقيقت است. "
آنگاه مرغ دريايي پرواز کرد ورفت.
حالا وقت آن رسيده که تو هديه ات را باز کني .
هداياي بلورين يا فلزي زود کهنه و ساييده مي شوند
اما من هديه بهتري برايت دارم .
اين يک حلقه است که مي تواني به انگشت کني.
اين حلقه با نور خاصي مي در خشد
و هيچ کس نمي تواند آن را از تو بگيرد
هيچ کس نمي تواند آن را نابود کند.
تو تنها کسي هستي در اين جهان که مي تواني حلقه اي را که
امروز به تو مي دهم ببيني .
همان طور که وقتي به من تعلق داشت
تنها من مي توانستم آن را ببينم .
حلقه تو اقتدار جديدي به تو مي دهد .
هر وقت آن را به انگشت کني
مي تواني خود را بر بال همه پرندگان بنشاني
مي تواني از درون چشمان طلايي آنان ببيني
مي تواني باد را لمس کني که برچهره مخملين آنها مي وزد.
مي تواني لذت فرا رفتن از دنيا و دلواپسي هاي آن را بچشي .
مي تواني تا هر وقت که بخواهي در آسمان بماني
تا نيمه شب يا تا هنگام طلوع خورشيد
ووقتي احساس کردي که
دوست داري دوباره به زمين برگردي
پرسش هايت پاسخ هاي خود را يا فته اند
ونگراني ها يت از بين رفته اند.
مانند هر چيزي که نتواند لمس شود
و يا با چشم ديد ه شود
هديه تو نيز هر چه بيشتر از آن استفاده کني
بيشتر رشد مي کند و قوي تر مي شود .
اوايل بايد فقط وقتي که زير آسمان هستي از آن استفاده کني
وبه پرندگاني بنگري که با آنان پرواز مي کني .
اما بعدا اگر خوب از آن استفاده کرده باشي
مي تواني با پرواز پرندگان پرواز کني بي آنکه آنها را ببيني.
و سر انجام در خواهي يافت براي اينکه بتواني تنها بر فراز آرامش ابرها پرواز کني .
ديگر نه نياز به حلقه داري ونه به پرنده
هنگامي که آن روز فرا رسد
تو بايد هديه ات را به کسي بدهي
که مي داني از آن خوب استفاده خواهدکرد
کسي که باور دارد که تنها چيزهايي اهميت دارند
که از حقيقت و شا دي سا خته شده اند
و نه از آهن و شيشه.
"ري" !
اين آخرين سالروزي است که من با تو هستم .
مناسبت و جشني ويژه که مي توانم
آنچه را از دوستانمان پرندگان آموخته ام به تو بيا موزم.
من نمي توانم به نزد تو بيايم
چون اکنون نزد تو هستم
تو کوچک نيستي
چون رشد کرده اي
و در گذر زندگي هاي بي شمار بازي کرده اي
مثل همه ما
فقط براي شادي زندگي کردن
و براي سر گرمي زندگي کردن.
تو سالروز تولد نداري
چون هميشه زنده بوده اي
تو هرگزمتولد نشده اي
و تو هر گز نخواهي مرد.
تو فرزند انسان هايي که آنها را پدر و مادر مي نامي نيستي
تو شريک ماجراجويي هستي
در سفري درخشان
براي ادراک آنچه هست.
هر هديه اي از جانب يک دوست
آرزويي براي شادما ني توست.
و اين حلقه نيز چنين هديه اي است.
پرواز کن
آزاد و شادمان
بر فراز تولد ها و از ميان هستي ها
تا ابد الاباد
وما مي توانيم اکنون و هرزمان که بخواهيم
با هم ديدار کنيم
در ميان جشني که هرگز پايان نمي پذيرد.
ريچارد باخ
باز به قیمت یک دهم
دویست و هشتاد هزار تومان
پول رایج مملکت
خریدم .
چن ماه گذشته
یک دهم چهارصد هزار شده بود
* سینووکس رو نمی گم آوونکس رو می گم .
نمی دونم تا کی
می تونم با پاهام بدوم
یعنی الان
در لذت ژرف داشتنشون
غرق شدم
نه اینکه دارم غصه
روز نداشتنشون رو می خورم
مگه بین لذت لحظه ها
با حسرت نداشتن ها
این قدر شباهت هست ؟
من که نمی فهمم
یکی به من بفهمونه ...
3.............................................................................................
۳.............................................................................................
۳..............................................................................
3fareshi asheghetam
![]()
![]()
* منم همین طور ... پیام به خودم .
یه جور کشش فنا ناپذیره
. . .
یه دوره زندگی
با مردمان سرخپوست
پیوندی که با این مردم
و نوع زندگیشون
سرزمینشون
رابطه شون با جهان
با حیوونا
با زمین
حس می کنم
کشش شدیدی
برای بودن باهاشون
برام ساخته .
اونم ۵ تا ؟
مطمئنی من بازیکن خوبی ام تو این بازی ؟
او م م م م . . . (دارم دنبالش می گردم )
آرزو منو یاد چیزای دور می ندازه
چیزایی که برای رسیدن بهشون
فاصله زیاده
بین آرزو و هدف یه کم تفاوت حس می کنم
کجاش شعره ؟
تو هر جمله تا جایی می نویسم
که یه کلمه برای تامل
و یه لحظه توقف
توش باشه
همین .
تا کی می تونم
رو پاهام بایستم
برای یه دوست
دست تکون بدم
یه نامه بنویسم
با چشمام
نگاه مهربون ادما رو
لمس کنم
و . . .
کی می تونه ؟
پس اره
یه سال هم
خیلی بزرگنماییه
یه سال . . .
جالبه
خیلی بیشتر از اونی
که به نظرم میومد
این که یک سال
فرصت دارم فقط
فقط .
هنوز دلم می خواد بهش فکر کنم
و باهاش کار کنم
بعد بنویسم ازش
فقط اینو بگم
هر کاری رو می خوام بذارم برای بعد
به خودم می گم
بعد کی می اد ؟
من فقط یه سال و
شاید فقط همین یه بار وقت دارم .
بجنب . . .
به ظاهر یه بازی ه
ولی زندگی یه بازیه
که اصلا هم بازی نیس .
از روی بوته خار
ولی اشتهای خوندن
از روی این مونیتور
کم نشده
همچنان می خونم
بذار بسوزه
کارتونهایی که توش غول داشت
در کودکیم
تا
شرک
دیو ودلبر
...
در الانا که بهش می گن بزرگسالی
غولها رو که می دیدم
در ظاهر خشن و بد اخلاق هستن
ولی
در واقع تنها هستن
تنها ن چون کسی بهشون نزدیک نمی شه
چون غولن
کسی به پشت اون نقابشون نمی ره
ببینه چی تو اون غار تنهایی شون هست
یه موجود تنها و ساکت
ته غار کنار یه شمع
و اون نقاب خشن از تنهاییه
از به تنگ اومدنه
از دیده نشدنه
از دوست داشته نشدنه
از بوسیده نشدنه
از نوازش نشدنه
از لمس نکردنه یه موجود دیگه است
که از این لمس راضی باشه
...
تو همون عالم کودکیم اینا رو فهمیدم
از همون موقع غولها رو دوست داشتم
از همون موقع با خودم می گفتم
اگر من یه روز یه غول دیدم جلوم
ازش فرار نمی کنم
بهش نگاه می کنم
و تو نگاهم بهش می گم
اگر یه نفر باشه که
بتونه تو رو دوست داشته باشه
من می خوام اون یه نفر باشم
وقلب تنهات رو تو دستام بگیرم
از من نترس
و ترست رو با خشونت
یا بی تفاوتی نشون نده.
گاهی از این حس با دوستی حرف می زنم
معمولا برداشتش اینه که
این غول سنبلی از همسره تو ذهنم
نمی دونم این حرف تا کجا درسته
ولی من عقیده دارم
از کودکیم عقیده داشتم
ادما همه غولهای تنهایی هستن
که دوس دارن تنها نباشن
و هر کدوم این تنهایی رو به یه صورت منعکس می کنن
یکی با تندی
یکی با نرمی
این عقیده یه دنباله دار هم دنبالشه
اینکه وقتی ادمی رو می بینم
یا حوایی رو
به دنبال اون گوهر روشن درونش می گردم
بهش که نگاه می کنم
اون روشنایی رو می گردم پیدا می کنم
و وقتی باهاش حرف می زنم
با موجودی رو برو هستم که
واقعیتش همه اونی نیس که نشون می ده
مهربون تره
تنها تره
دوست داشتنی تره
و دوست داشته شدن رو دوست داره
درست عین خودم
درست عین همه
و البته غولی بود که
خیلی چیزای دیگه رو هم نشونم داده
و جالب ترش اینه که
منم نمی دونستم برای اون همون غولم
غول مهربونی بود . . .
فقط یه سال فرصت داری
چه جوری زندگی می کنی ؟
اصلا بلدی
زندگی کنی ؟
چه کاری
چه کارایی ؟
می تونی برام بگی ؟
با گذشته عاطفی
ربط داره
. . .
* نظر در حال بررسی
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران
با سر گذشتم
می خواهم عشقت
در دل بمیرد
می خوانم تا دیگر
در سر
یادت
پا نگیرد
بگذر زمن
ای آشنا
چون از تو من
دیگر گذشتم
هر عشقی می میرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن
بعد از تو
دیگری در قلبم
جایت را نمی گیرد
* ممنون که این ترانه رو یادم انداختی . بارها با گوش دلم نیوشیدمش .
** لینک این ترانه رو داری ؟
*** لینک ترانه پایانی میم مثل مادر رو داری ؟
عشق است
این قالب حس خوش من رو منتقل می کنه
باز هم
. . .
معنی کلمه هاش رو
که فهمیدم
فقط خاصیت
اون نقطه وسطی رو
نگرفتم وا. . .