تبليغاتX
ل ی د و
گاز گرفتن که می گه

یاد گرگه تو شنگول و منگول و حبه می افتم

که دندونای گرگه

از . . . اوم م م م م  چی بود ؟

 نمد یا آرد ؟

*چه شماره ای . من سالهاست که به عدد سال تولدم و روزش عشق می ورزم . 

و می دونم رازی در این عدد هست .و باز هم ۹ و باز هم ۵۷ . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

یه روز تصمیم گرفتم عاشق بشم .

و این واقعیته که

خودم در قلبم رو براش باز کردم

نه ناگهانی

نه اینکه نفهمم

هر چند حالا می تونم بهش بهتر نگاه کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

ترجیحا نوع مردنم رو خودم انتخاب می کنم

ایستاده بودن که رو شاخشه

سالم

ولپ گلی بودن هم

و ترجیحا بدون هیچ بهانه ای

مثل ایست قلبی و

گزیدگی مار و

این حرفا

عزراییل عزیزم

بگه :  بریم ؟

منم بگم : آی گفتی . . .

سنش مهم نیس

شکلش مهمه .

و نه هرگز تو رختخواب .

* هیچم نگاه تیره به زندگی ندارم .  فقط یه حقیقت رو شکل دارش کردم . همین .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

باشه بابا

فقط دوستیم

خیالت تخت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

می گن حالت خوش نیس

تب داری

شرو ور می گی

اتفاقا وقتی تب دارم

بیشتر شر و ور می گم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

یه وب لاگ هست

عنوانش : خریت انتها نداره .

خوشم اومد  از راست گفتنش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

خیلی مسخره است

وقتی همیشه بخوای دل کسی رو نرنجونی

مگه برنجه چی می شه 

شاید دیگری اون قدر حقش نباشه که برنجه

خب  نازک نارنجی بودن بقیه رو تا کی می شه  . . . .

خیلی جاها خواسته یا یهویی( همون نا خواسته ) این کار رو می کنیم

من اینطور نیستم بازی نداریم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

موقع دفاع از عقایدمون

همه مون عقاید مقدسی داریم

واقعا ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

یه تیکه سنگ مرمر سر راهم بود

اندازه این نقلای تپل مپل تبریز

خوشم اومد هولش بدم تو مسیرم

با خودم ببرمش جلو

از این کوچه به اون کوچه

از عرض یه خیابون فرعی با هم گذشتیم

از اون کوچه درازه هم رد شدیم

همین طور که می رفتیم

از خودم پرسیدم این کاره شبیه چی می مونه تو رفتار آدما ؟

هی این ور و اون ور زدم

از هر پنجره ای نگاه کردم

نچ چیز دندان گیری به دست نیومد .

 نزدیکای خونه سرم رو بلند کردم مسیر رو ببینم

حس کردم چقدر چشمم خسته شده

همه مسیر داشتم اون سنگ رو نیگاه می کردم که گمش نکنم

 و به خونه برسونمش

 واصلا بالا رو نیگا نکرده بودم

فقط دنبال اون

 عوضش کلی کنجکاوی تو مسیر رو از دست دادم

با این دستمزد

که سنگ رو با موفقیت رسوندم به خونه .

اینم یه تفکر  بی دیتا و گم نتیجه . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

هی می گن ایرانیش بی خاصیته

آوونکس رو می گم

من که الان عین اژدها خانوم

همسر خر  ه ه ه ه ه ه

تو شرک

دارم آتیش نفس می کشم 

تازه دو تا تب بر هم نوش جان نموده ایم

آی خره کجایی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

                                                                                                              ۳۱ خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

شاید راز زندگی

در تکرارش 

جا مونده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

فعلا بی نظر خودم می ذارمش برو همون جا حرفت رو یزن
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط لیدو 

امشب حسابی دارم پرسه گردی می کنم.

این چند خط از وب لاگ سیمرغ بازی جالبیه

کلی حالتهای تازه پیش میاد

اگر :

خیال کن

جای من و تو عوض شد

با قاعده‌ی بازی

چه می کنی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

اون دخترک بالغ

با مادر پیرش

زندگی می کنه .

الان درک کردم

که تو تاریکی شب

تقه ای به در بخوره نا به جا و نا بهنگام

 چه دل وجراتی لازمه 

که تنهایی  با موقعیت رودر رو بشه .

تا تو موقعیتی قرار نگیری

هرگز نمی تونی به  نگاه یکسانی از هم دلی برسی .

ممنونم خدا جون از این همه موقعیت

که دمب منو می گیری  پرتم می کنی توش  .

 مرامت رو می پرستم و بس .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

یه پاگرد جلوی اتاقمه

یه راز ی توش هست

نفهمیدم چیه

ولی هر وقت تو اون پاگرد می شینم

هر موقع شبانه روز

و در بند افکارروز های تکراری نباشم

به شدت حس خوشبختی و آرامش

تو تنم می پیچه

چنان که دلم می خواد تا ابد توش

غرق بمونم

بارها شده اونجا که نشستم

با خودم زمزمه می کنم

چقدر خوشبختم   

و از تمام راهی که اومدم هیچ خسته نیستم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

مدتها بود تو تنهایی شب 

تواتاقم ننشسته بودم بعد از این همه وقت

باز شب زیبای عزیز

و من

و خودم

 و نوشته هام

و این موسیقی نرم و خام

و لذتی سرشار

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

چن شبه می خوام عکس بذارم

نمی تونم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

گوریل انگوری رو سرچ کردم 

 نوشته دریا پری  رو دیدم 

همه اش رو اینجا میارم  چون امانتیه دخل و تصرف نکردمش  :

یاد آن کودک خفته در خاطر بخیر...

این عکس ها منو میبره به غروب های قرمز پاییز و دفتر مشق های پهن شده ی جلوی تلویزیون...بعضی هاشونم می برنم به ظهر های جمعه و پهن شدن خودم جلوی تلویزیون! می دونم با یک سرچ ساده راحت همشون پیدا میشن اما دوست داشتم شما رو هم تو این قیری ویری رفتن های دلم شریک کنم!

الفی ادکینز...خیلی محوه تو ذهنم...

من خیلی از این آنت بدم می اومد! آخر لوس بود! اما این حیوونه که بغل دنی  ِ رو کلی دوست داشتم...موش بود آیا؟!

بچه های مدرسه والت...خیلی باکلاس بودن!خوشمان می آمد ازشان!

بامزی و شلمان رو هم که همه یادتونه...با اون الاغه که زبونش و دراز کرد و تو مسابقه برنده شد!

بنر و عمو جغد شاخدار...چقدر وقتی مادرش مرد گریه کردم!

بارباپاپا عوض میشه...خیلی دوستش داشتم به خصوص خانم بارباپاپای صورتی رو!

بلفی و لیلیبیت...وااااااااای...عاشقش بودم! از بس همشون خوشگل بودن حتی اون عموی خل بلفی! اما اصلا یادم نیست آخرش چی شد.

بلک و للک... زیاد دوستش نداشتم...انگار کارتونش پسرونه بود!

دهکده حیوانات... خیلی ماه بودن اما بیشتر به عشق میشا میشا و اون ببره که کمرش مثل باربی باریک بود نگاه می کردم!

اسم دختره لوسین بود؟! یادمه از اول تا آخر همین پیراهن قرمزه تنش بود! تیتراژ آخرش رو که چند تا گاو وگوسفند رد میشدن خیلی دوست داشتم که شکر خدا همیشه هم نصفه نشونش میدادن!

گوریل انگوری...خیلی مهربون بود!

حاچ زنبور عسل...آهنگش حرصم و در می آورد! اصلا هم یادم نیست بالاخره مادرش و پیدا کرد یا نه...ببینم این دوست دختر هاچ و با این مژه هاش٬ شما یادتونه؟!

هادی و هدا...ما بچه های قصه ایم...نون و پنیر و پسته ایم...پدر کجاست؟...من اینجام...مادر کجاست؟...من اینجام!

حنا دختری در مزرعه...ازش متنفر بودم! از بس بچه مثبت بود! از اون بچه کوچولو لوس هم که اسمش نیک بود تا بی نهایت بدم می اومد!

هاکلبرفین...دوستش میداشتم.

مزرعه حیوانات...من شبیدم...سگ(؟) کپلم...تا کی بدوام دنبال دومم..اخ که دمم...وای که دمم!

خانواده دکتر ارنست....عاشقش بودم اما نه به اندازه ای که عاشق فیلمش بودم!

نیک و نیکو...آخخخخخخخخخ که از اون موش داناهه خیلی بدم می اومد اما در عوض به اون مورچه سربازه کلی دوستم می رفت.

نل...از پدر بزرگش می ترسیدم!

پرین و اقای فابریک(اسم کارتونش با خانمان بود یا بی خانمان؟!!) ...وقتی مادرش بین دو تا ابروهاش خال می گذاشت و لباس هندی می پوشید که عکس بندازه اونقدر خوشم می اومد.(جواد بودم احتمالا)

پسر شجاع و پدر پسر شجاع!

پینوکیو...از گربه نره و روباه مکار خیلی می ترسیدم...از اون جیلا هم که مدام آیه یاس می خوند خوشم نمی اومد...کلا دوستش نداشتم خیلی.

پت پستچی...زیاد یادم نیست کارتونش.

بال بال بالتازار...اونقدر از تیتراژ اولش که پرفسور بالتازار بالا پایین می پرید خوشم می اومد.

عاشق رامکال و اون دستاش بودم٬ مخصوصا اون قسمتیش که قند و تو شیر می شست! صدای جیغ جیغو اش هم معرکه بود!

عاشق کارتونش بودم...از کنا بگیر تا اون موجودات دریایی که وقتی گریه می کردن آب همه جا رو بر می داشت.سرندپیتی هم که منم

تنسی تاکسیدو و کمد آقای ووپی...

واتو واتو پرنده اعجاب انگیز...

و مدرسه موش ها و کپل و نارنجی و خوابالو و سرمایی ...پ مثل پستهههههههه نخووور غصه...ایییییششش...

به من می گفتن تو نارنجی ای!!

عکس باران هم  و صفای کودکیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

یه در تنگ تازه دارم حس می کنم

دری که باید ازش عبور کنم

خیلی برام جالبه که عبور از هر مرحله نویی

 منو یاد در تنگ و گذر از اون و لذت رهایی از تنگناش می ندازه .

و الان یکی دیگه اش

و باز نیاز به گشتن در خودم

نیاز به خلق کردن  یه  مخلوق  تازه .

چه چیزی تصمیم گرفته خلق بشه و من رو برای حضورش انتخاب کرده .

من آماده دارم می شم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

پشمالوی سبز آبیم تو خرداداومد پیشم

تولدش رو دقیق یادم نبود

دنبال نوشته های پارسالم گشتم

 اول پیداش نکردم

یهو یادم افتاد تو اون دفتر ه است

آوردمش

این بود :

۲۰ خرداد ۸۵

همیشه دلم یه غول می خواست . یه غول بزرگ ( مثل کیدی ) .

هر وقت تو چشمای این غولم نیگاه می کنم انگار بهم می گه :بابای " بو " کیدی باید بره .

یا می گه : سلام " بو " کجا بودی شیطون ناقلا.

چه بویی داره . کاش همش این طور بمونه . خوش بوئه . اولش که گرفتمش فقط بهت گفتم دیوونه .

بعد گذشتمش تو کمد . از امروز هر بار می رم دم کمد می گه :  سلام " بو " باز منو توکمد تنها گذاشتی .

منم بغلش می کنم . چه نرم و گرمه . زنده است . حرف می زنه . می شنوه . با اون چشمای مهربونش

که بهم زل می زنه .

* کیدی و بو شخصیت های کارتون کمپانی هیولاها هستن . وکیدی هم اسم اون غول سبز آبی ه که

منم دارمش .خود خودشه با همون نگاه مهربون.

 حتا تو عمق تاریک شب هم که نیگاش می کنم مهربونیش رو می بینم .

* *خدایا . . . من چقدر خوشبختم .ممنونم ازت .نشونم می دی و باز می گیری .

 ممنونم که همیشه هستی دوستم داری  و ممنونم که به هیچ بودنی عادتم نمی دی .

* * * پاییز طلایی .فریبرز لاچینی  . لینک موسیقی اش رو ندارم از وب لاگ تیگلاط  گوش می دم .

 قلبم رو قلقلک می ده .

* * * *  دلم می خواد نوشته های لیدو ی اولی رو بخونم .

                                                                                           ۳۰ خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط لیدو 

برنج ها شکم دادن

یعنی

 برنج بار برداشه

خوشه داده

داره دونه می بنده

*از برنامه      مردم ایران سلام      امروز یاد گرفتم .خانوم پروانه معصومی                  ۲۹ خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

فیلم "صورتی" رو دیدی ؟

 بعضی حرفا منو یاد اون فیلم می ندازه .  

* ندیدی ؟                                                                                         ۲۸ خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

دلم می خواد باز خودم بنویسم . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها . . . رها . . . رهایم 

* امروز همش دلم می خواد اینو بخونم                                   ۲۷ خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط لیدو  | 

آرزوی ویکتور هوگو


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

 

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دستکم یکی در میانشان

بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

 

=>و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

 

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند

چون این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند

و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

 

و امیدوام اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

 

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باش

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

 

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!                                                           ۲۶ خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

ادگار کایس

مرد معجزه گر

یه روایت تاریخی واقعی ه

از خوندنش خیلی خوشحالم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 3:52 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

اومده بودم که بگم ....

نه اول اینو بگم که آمار وب لاگ چیز مفیدیه

من از پایداری بعضی دوستان در خوندن این چهار تا خط شکسته بسته

شگفت زده شدم 

چشمام رو ببینی  عین قورباغه دارم نیگات می کنم

به همین خاطر اون غر  غر ی که اولش می خواستم بزنم

پس گرفتم

مضمون غر این بود که بابا اینجا صد روز هم که نباشی یکی نمی گه خرت به چند ؟

اما  خودمونیم کم درست نیستا .... !

خب حالا گزارش من :

رفته بودم پای تخت

جهت یه سری مذاکرات پزشکی

من سوژه مذاکره بودم .

الان ساعت سه و نیم بامداد

عین قحطی زده ها

با دست و روی نشسته از راه رسیدم و آن شدم .

یه اتفاق کیفوری هم افتاده

وب لاگ یه زن  فیل تر بوده برام

باز چشمم به جمالش روشن شد

یه دو سه هفته ای نداشتمش

حالا باز ماراتن خوندن در راهه .                                             ۲۵ خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 3:37 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

گوش دادنیش روپیداکردم

شازده کوچولوی من                                                       ۱۸ خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

دینگ دینگ مسنجر

وقتی پیام میاد

اوه ه ه ه ه ه

چن وقته نشنیدمش .

از بس دیر وقت میام همه ملت خوابن .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

تو اون حال قبلیه

دلم برا یه کودکی ناب

سخت تنگ شد

اون وقتی که

زانوهات رو بغل می کنی و

می شینی بی صدا  اشک می یاد پایین و

فقط صدای فین فینت می گن که

چه خبره

...

یکی آروم میاد کنارت می شینه

بغلت می کنه

نوازشت می کنه

کم کم که به دستاش اطمینان کردی

لم می دی و خودت رو  رها می کنی تو آغوشش

و باز اشک می ریزی

هیچی نمی گه 

 با قلاب انگشتاش

دونه دونه دم اشکا رو می گیره

صورتت رو پاک می کنه

...

دلم برای اون آغوش گرم

برا وقت بچگی

برای اون دستای مطمئن

لک زده بود . . . خیلی زیاد .

تلفن رو برداشتم

از خودم پرسیدم  به کی می خوای تلفن بزنی

کسی نیست که بتونه  اون حس کودکی رو

بهت بده .

گوشی رو گذاشتم

و سرم رو گذاشتم رو شونه خودم

. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

اونا گریه می کردن

من گریه نمی کردم .

اونا ساکت شدن

صدای من تو خودم موند

بازتاب صدای خودم .

اشک پشت پلک هام نشسته بود

هی قطره قطره می اومد پایین .

اینم از خاصیت های بی صدا اشک داشتنه

که خودش بی صدا راه خودشو می گیره

و می ره .

اومدم تو اتاقم

در رو از پشت بستم

نشستم  خودمو گذاشتم در اختیار اشکها

 . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

اون آینه هه که

عیدی گرفته بودم

.

.

.

شکست .                                                                    ۱۵ خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

خودم هم نمی دونم چرا

کاش می فهمیدم چرا

گاهی دلم براش تنگ می شه

و گاهی هم بارون که میاد

دلم هوای بودنش رو می کنه .

 می خوام بدونم چرا  ؟

 کاش بفهمم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

همه می خوان باور کنم

رفتنت رو . . .

ولی من دلم برات تنگ شده

منتظر دیدنت می مونم 

. . .      بابایی                                                                         ۱۰ خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

چقدر من نمی نویسم                                    ۹ خرداد ۸۶
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

من از عاشق تر نشدن می ترسم!  

*زیبا بیانی از یه خوب                                             ۲ خرداد۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

بوبن می گه

همه زيبايی های بی پيرايه ازعشق سرچشمه می گيرند،

اماعشق از چه چيز سرچشمه می گيرد؟

 عشق از جنس چيست ؟

 اين فرا طبيعی از کدامين طبيعت جاری شده است؟

زيبايی زاده ی عشق است.

عشق زاده ی توجه و اعتناست ،

توجه ای ساده به ساده ها .

توجه ای متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بی پيرايه است .

توجه ای زنده به همه ی زندگی ها .  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

شکست برای موفقیت

 مثل ه

مرگ برای زندگی ه .

مرگ نباشه

معنی ای برای زندگی پیدا نمی شه .

نچ .

به این می گن یه ترکیب نفس گیر . 

* من نوشت . 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

این درخته

پشت پنجره اتاقم

چه سبز چشم نوازی داره .

یه روز بهش نیگا می کردم :

اگر این همه زیبایی که آفریده شد

همه ماها کور بودیم و نمی دید یمشون

یعنی خلقت آدما بدون چشم بود

چی می شد؟

 زیبایی ها دیده نمی شد . بود  زیبا بود ولی دیده نمی شد .

 بعدش فکر کردم

خب این که به جایی از آفرینش بر نمی خورد

 پس چرا خدا به ما چشم داد ؟

غیر از همه منافعی که می تونم الان براش ردیف کنم

ولی به این هم می شه توجه کرد

که اگر چشم نداشتیم همه آدما

جهانی رو می ساختیم با همون  شکل که بودیم

خب این همه  زیبایی  هم کنارمون بود

حالا یه جور دیگه لمسش می کردیم .

نمی شد ؟

چه رابطه ای هست بین وجود زیبایی

و دیدن زیبایی ؟

 آیا دیدن

و همین طور دیده شدن

در زیباتر شدن اون زیبایی تاثیری داره ؟

* برا این چن تا نوشته آخری اگر حرفی و نگاهی داری  دونه دونه بگو .متچکرم.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

یه تیکه الماس

یه نقطه طلا

قد یه شن

رو از ته اون همه گل و لا و سنگ

می گردن و پیدا می کنن

این یعنی چی  ؟

 من می گم این خاصیت زیبایی ه

که خودش رو به هر شکل ممکن

نشون خواد داد .

یه عالمه زیبایی و خوشکلی

که هی رو هم جمع بشن

و به خصوص که هی دلشون بخواد  دیده بشن

و تجلی پیدا کنن

یهو  شروع می کنن به تلالو

می شه

همون سه حرفی ه

ع ش ق .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

گوته  نظرش این بود :

نياسائيد ،

 زندگی در گذر است .

 برويد و دليری کنيد ،

 پيش از آنکه بميريد ،

 چيزی نيرومند و متعالی از خود بجای گذاريد ،

 تا بر زمان غالب شويد .

 گوته

* من نوشت : مفهوم زمان  و بودن زمان . . . روند فکری : ناتمام .

ولی می دونم گذر زمان برام

دوست داشتنیه  نه رنج آور .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

به انگشتام فکر می کردم

که هر کدوم یه اثر 

م ن ح ص ر به ف ر د 

دارن

و اینکه هیچ کس دیگه اثر انگشتش مث من نیس

اول رفتم رو حساب اینکه  آیا می شه این طور باشه ؟

 یعنی تو احتمالات قابل قبوله همچین چیزی ؟

بله قابل قبوله

به خاطر فاکتور های شرکت کننده تو احتمالش

که شامل

خطوط منحنی  و خطوط کج و کوله گذرنده و ... است .

بعدش به این فکر افتادم که چرا این طور آفریده شدیم ؟

 . . .

خیلی ساده است

برای اینکه هر کدوم ما باید

- باید -

اثر انگشت خودمون رو بر این آفرینش بذاریم و بریم

 چیزی که فقط و فقط به وسیله من انجام می شه

نه هیچ کس دیگه تو این همه مخلوق .

در مورد  اون احتمال ه یه چیز دیگه دوید تو کله ام

یه بحثی هست که زیاد ازش نمی دونم :

رابطه رفتار ها و اعمال ما با

 شکل گیری اندامهامون . . . روند فکری : ناتمام  .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

در حالیکه ما سعی می‌کنیم

به بچه‌ها بیاموزیم که چطور زندگی کنند،

 آنها به ما می‌آموزند که زندگی چیست.

 (آنجلا اسکوینیت)

تازگی ها به غمگین بودن شاگردای بابا دقت کردم

 بچه ها ناله و فغان نمی کنن

 غصه دارن

ساکت می شن

ولی زندگی می کنن

 نگاه می کنن

لمس می کنن

وجلو می رن

و این حس هاشون رو

با یه کاردستی

 یه گل 

یه شعر

نشون می دن

یعنی بر زندگی اثری ماندگار تر از گریه به جا می ذارن .

و جالبه برام که تازه فهمیدم منم  بچه ام 

و لباس بزرگا رو تنم کردن .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط لیدو  | 

چینیا می گن :

کسی که از رنج زندگی بترسه

همیشه از ترس رنج در رنج خواهد بود .

خیلی ساده کلی چیزا رو ریخته

تو دو جمله .

یه استادی مهمان کلاسمون بود

و من با تاخیر رسیدم .

پشت در کلاس بودم

و به سختی وارد شدن میون حرفا شون

فکر می کردم

که همیشه کار سختی بوده برام

به خصوص که در کلاس هم درست در راستای جایگاه صحبت

و کاملا جلوی کلاس بود .

همون طور که پشت در ایستاده بودم

یه چیزی به خودم گفتم که

همیشه  بعدش برام کاربرد داره

گفتم  ببین دستگیره در رو که فشار بدی دیگه کار از کار گذشته

و باید بری تو .

 حالا هر جا  دارم از یه کاری می ترسم

می گم دستگیره رو فشار بده

 دیگه دست خودت نیس که

بخوای بری یا نه .

یعنی همون ترس از رنج رو با دستگیره درست کن.                                      ۱ خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط لیدو  |