هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه .
. . .
خنده ات که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید .
. . .
آنگاه که چشم می گشایم و می بندم ،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ،
نان را ، هوا را ،
روشنی را ، بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم .
. . . پابلو نرودا ۳۰ تیر ۸۶
که برنامه "بهاره هنرپرور"
کوله پشتی رو ندیدم . ۲۸ تیر ۸۶
حیرتـــــــــــــــی است
همیشگی ۱۷ تیر ۸۶
ما بیناییم ؟
چی رو می بینیم ؟
تفاوت قدرت بینایی ما بینا ها با توانایی نا دیدن اونا چقدره ؟
آیا ما همه در یه تاریکی رنگارنگ و متنوع نیستیم ؟
آیا همه مون برای روشن کردن این تاریکی تلاش نمی کنیم ؟
آیا همه مون به شکلی نابینا نیستیم ؟ ۱۳ تیر ۸۶
که زدم ...
همه چی رو به هم بریزم
که ریختم ...
حرفایی داشتم که خودم ازشون خبر نداشتم
همه رو گفتم ...
حالا حس یه فنجون خالی از نوشیدنی ام
راحت وآروم . . .
همه جوانب کار با خودمه .
این خسته ام می کنه .
نظم فکرم به هم می ریزه .
کاش یکی فقط بخواد باشه پیشم
بدون سین جیم
چقدر دلم می خواد یکی بدونه چطوری کمکم کنه
و مجبور نباشم براش توضیح بدم این کارو . . . . ۱۲ تیر ۸۶
برآور نغمه ای مطرب بخوان شعری بزن چنگی
غم ما را ببر از دل به آوازی به آهنگی
بگو افسانه یی شیرین ز لیلایی زمجنونی
که در مردم نمی بینم به جز افسانه ی جنگی
ز بیم آتش دشمن شب خاموش ما بنگر
که دیگر در دل باغی نمی خواند شبا هنگی
ادامه اش ... ۱۰ تیر ۸۶