گاهی اوقات یه فکری مثل پیچک میاد تو سرم . یه فکر از یه اتفاق در گذشته . اتفاقی که به یه انتهای واضح نرسیده . یه جوری ته قضیه رو بستم یا بستن یا بستیم ولی واقعیت اینه که هنوز بازه . مثل یه زخم باز که گاهی روش زخم می شه ولی یهو خون می زنه بیرون بعد هی به ضرب چسب زخم جلوش رو می گیریم. نمی دونم باید چی کارش کنم . * برنامه هه رو نوشتم گذاشتم تو پاکت در بسته دادم دست یکی از اعضای خونه . می خوام راه هر بهونه و توجیهی رو ببندم .
یه صدایی بهم می گه باید حلش کنم اما چه جوری ؟ دوباره برم تو ماجراش ؟
حرفا و حسهای خودم تو این معرکه خیلی سروصدا می کنن و می گن اون موقع که باید از ما ( همون حسها و حرفا ) می گفتی . . . نگفتی ولی باید می گفتی . همون حسها بودن که به ماجرا جهت دادن ولی کسی ازشون اطلاع نداره یا نه ...اونی که مخاطب ماجرا بود اطلاع نداره و لی باید بدونه . این دونستن خاصیتی هم داره ؟( نمی دونم چرا هی یاد ترازنامه می افتم .) من باید اون حرفا رو بگم بهش ؟ تا نگم خیالم راحت نمی شینه ؟ گفتن من ممکنه دوباره رابطه کهنه رو زنده کنه اون وقت چی می شه ؟ باید بگم هان ؟ باشه یه آدرس ایمیل دارم .ببینم چی کار می کنم ...
+ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387زمان 17:23 - لیدو
از امروز شروع می شه . امروز بیست و ششم تیرماه هشتاد و هفت . این یه دوره بیست و یک روزه برای منه . از دست دادن فرصت و امروز و فردا کردن حسابی منو پیش خودم خجالت زده کرده . دیگه روی دیدن خودمو ندارم . یه فرصت به " من " می دم . یه حجم معینی از درس رو تعیین می کنم که با تواناییم تناسب داشته باشه .نه خیلی زیاد که بخوام شاخ غولو بشکنم نه اونقدر کم که باز تو دلم به خودم بخندم . دیروز و همچنین امروز می خوام اون " تعیین مقدار " رو انجام بدم این جوری که دارم اندازه می گیرم که مثلن برای این سری لغت زبان چقدر وقت مصرف می کنم و به همون نسبت برا بقیه روزا کار بذارم . بعد از تعیینش اینجا می نویسم . بیست و یک روز به خودم وقت می دم . اگر این حد تعیین شده اجرا شد . . . خوب پس واقعن می خوام درس بخونم و ادامه می دم . اگر نه . . . دیگه حرف درس خوندنو تو مغزم هم نمی زنم .در ضمن به یه عده اونایی که طرف قرارداد کردمشون پنجاه هزار تومن خیلی خب قرار مشخص شد . حق هیچ توجیهی ندارم . راستی موفق شدم هم جشن می گیرم . روز بیست و یکم می شه : پونزده مرداد خب من رفتم
تقدیم می کنم . اولین نفر میرا که دیشب با هاش حرف زدم .
هیچ بهانه ای از طرف من مورد قبول نیست . حتا مردن .
مقدار قرار رو هم اینجا می نویسم .
هر کی می خواد جشن بیاد برام فکرای خوب و انرژی بفرسته .![]()
![]()
+ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387زمان 5:53 - لیدو |
توی کارتون " شهر ارواح " یه موجود سیاهی هست همه چی رو می بلعه و سیرمونی نداره . اون دخترک میاد- جایزه مهربونیش- رو به هاش قسمت می کنه . جایزه مهربونی رو از پادشاه رودخانه گرفته بود . اون موجود سیاه بعد از بلعیدن اون تیکه جایزه شروع به بالا آوردن می کنه . هی بالا میاره هر چی رو بلعیده تا کم کم سبک می شه و می تونه لبخند بزنه و اون عطش بلعیدن که نتیجه یه زخم بود رو از دست می ده .
من دارم روحم رو بالا میارم و این هم سبکی داره هم درد .خیلی عجیبه خودم می پرسم که برا چی دارم بالا میارم و حرف می زنم و خودم هم جواب می دم .باید بالا بیارمشون . بیاد به سطح و ازم کنده بشه بره . یاد ترازنامه افتادم .من ننوشتم . می گم و می گم و می گم. هرچند گاهی خیلی سخته و ایشون می گن این درد زایمان ه . زادن اونچه درونت هست و باید از دستش راحت بشم . فعلن خوبم .
+ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387زمان 1:9 - لیدو
با درد و لذت در حال خلق کردن خودم هستم
و مثل یه خانم مدیر مدبر واقعی خودمو هدایت می کنم البته با به کمک گرفتنه نیروهای اطرافم و آفرینش نه با در اختیار گرفتنشون فقط با یاری گرفتن
+ یکشنبه نهم تیر 1387زمان 14:0 - لیدو
من این صفحات جداگانه رو نمی فهمم چی به چیه
+ پنجشنبه ششم تیر 1387زمان 0:44 - لیدو
من از اون آدمایی ام که خیلی خیل دور از ذهن دیگرانه منو رو غمگین یا ضعیف بدونن
در دید بیشتر اطرافیانم مساله حل نشدنی برای من وجود نداره اگر حالم خوش نباشه و رو حیه خوبی نداشته باشم کمتر کسی با خودش تصمیم می گیره که بیاد کمکم - کمک فکری منظورمه وگرنه که همه شون کلی مهربونن - انگار یه جور ققنوس وار خودم خودم رو می سازم و خوب می شم و باز برای یاری آماده ام گاهی هم مساله داشتن هام به بد خلقی تعبیر می شه یا جدی بودن در صورتی که من دارم با یه چیز سخت دست و پنجه نرم می کنم وقتایی هم که یه مساله رو باید تنهایی حل کنی ممکنه اون قدر مورچه هه رو نزدیک چشمم بگیرم که دست و پاهاش تمام دنیا رو بگیره تازه چقدرم گنده می شه خیلی مسخره می شه که می رم از یکی کمک بگیرم طبق دنیای ذهنی خودش من همونم که اون مشکله اونو کمکمش کردم حل بشه پس باید عقل خودم برا حل مشکل خودم بیشتر از اون برسه پس طرف نتیجه می گیره که چندان کمکی نمی تونه بکنه و بازم منو نیگا می کنه و تنهام می ذاره این تازه می شه نور علی نور البته همه نه ها بیشترشون ولی حالا من یه کاری کردم یه چیزی فهمیدم و بهشون گفتم به همه می خوام بگم بدونن اگر کسی روحیه اش قویه اگر از کسی چیزی یاد می گیرید اگر از دوست داشته شدنتون به وسیله اون لذت می برید اگر هر وقت دنیاتون تاریک شد او دست خدا می شه از آستین لامپ خارج می شه این یعنی باید بهش بتابی تو هم باید بتابونی نور و روحیه و عشق رو تا اون چراغ در عین این که به منبع بزرگ نور اتکا داره از بودن با شما ها هم شاد باشه و اون هم گاهی به همه اون کارایی که بلده و براتون انجام داده احتیاج داره آهااااای یکی براش انجامش بده ما همه نیاز به تکمیل شدن داریم آهای پازل ها تکه تکه های همدیگه رو ترمیم کنیم بگذارید همه یک دست تر زندگی کنیم کمتر پستی و بلندی های ناهمگون داشته باشیم این همه گفتم که بگم هیچ کس بی نهایت نیست می تونه به بینهایت نزدیک بشه ولی همه به همدیگه باید عشق بپاشیم . * از تک تک تون که با نظر های مترادف و متضاد برام می نویسید متشکرم قلبتون سرشار از نور و آرامش باشه دوستتون دارم ![]()
![]()
+ چهارشنبه پنجم تیر 1387زمان 14:44 - لیدو
یه موج بزرگ باید بیاد
از تو نه از بیرون یه سونامی یه زلزله یه ویرانی لذت بخش می خوام
+ سه شنبه چهارم تیر 1387زمان 12:12 - لیدو
جسارت یعنی چی ؟
جسارت یعنی چی ؟ جسارت یعنی چی ؟ جسارت یعنی چی ؟ . . . * دلم می خواد با یکی حرف بزنم یکی که هی موقع حرف زدن ترس تموم شدن فرصت رو نداشته باشم یکی که وقتی حرفام تموم شد و ساکت شدم بفهمه که دارم بازم حرف می زنم بازم بشینه به حرفام گوش بده یکی که من حرف می زنم اونم حرف بزنه یکی که بفهمه من همیشه قوی نیستم و خیلی وقتا دلم می خواد ساده نگاهم کنه و بیاد کنارم کمکم کنه یکی که جسارت تحمل عشق منو داشته باشه یکی که بدون فهمیدن معنی جسارت جسارت بودن باهاش رو بچشم -ز زندگی کنم دلم یه چیزایی می گه که راست می گه باید دستم رو دراز کنم عین زبل خوان که دستشو دراز می کنه ویه شیر شکار می کنه من حرف می زنم اونم حرف می زنه بعد هر دو ساکت می زنیم یا شاید اون بازم دوست داشته باشه حرف بزنه جایی که یکی هم گوش می ده هم حرف می زنه اون یکی هم هم گوش می ده هم حرف می زنه ونگاه هم می کنن چنان لذت شیرینی می پیچه که وصفش . . . بعدن نوشت : تو نوشته بالاییم خوشحالم نه غمگین من دوست دارم شادی و شنگولیم رو با بهترینم باشم اون بهترین برای این بهترین شده که همیشه هست گاهی به نظر می رسه ساده است که کسی عاشقمون بشه گاهی به نظر می رسه توان درک دوست داشته شدن آسونه . . . اما من می گم روح و روانهایی که تحمل عشق دیگری رو داشته باشند دیگه شادی و غم و سکوت و سخن هم دیگه رو درک کردن براشون بازی یه قل دو قل می شه * حرف زدن برای هر کس سیرم نمی کنه سرشارم نمی کنه همین .
ولی من شکار نمی کنم
+ دوشنبه سوم تیر 1387زمان 22:9 - لیدو
دیروز متوجه شدم نویسنده عزیز من
بار و بونه اش رو برداشت و راهی سفر بزرگ شد. سفر به سرزمین آفتاب . . . نادر ابراهیمی با هفت جلدی آتش بدون دود اش روز ها و روز ها مسحور و مست بودم از شکوه عشق انسان هایی ساده و شجاع وبعد از پایانش تا به حال همچنان خمار خواندن نوشته ای با اون تاثیر مانده ام . درد خماری ای که هنوز تسکینی برایش نیافتم . یک عاشقانه آرام رو وقتی خوندم که برای امتحانات پایان ترم آخرین ترم درس می خوندم در فاصله های کوتاه استراحت بین درسها می بلعیدمش وسط هیایوی جبر ۳ و هندسه . چهل نامه کوتاه به همسرم رو به هر کسی طعمی از عشق بخواهد هدیه می دهم . از اینکه هست خیلی خوشحال بودم و نامه ای براش نوشتم که بهش بگم زیبایی تصویر عشق رو با خوندن کتابهاش لمس کردم ولی حیف که اونو پست نکردم . آدمها به دونستن تاثیر حضورشون در جهان نیاز دارن تا گستره اثر خودشون رو لمس کنن و به اون تاثیر قوام وعمق بدن . . . .
+ دوشنبه سوم تیر 1387زمان 0:56 - لیدو
دوست دارم تو نوشتن جمله ها رو یکی یکی بنویسم
آخر جمله هم نقطه نذارم
یا خیلی لازم باشه می ذارم
نقطه انگار دهن جمله رو می بنده
و من دوست دارم جمله هام برای هر کس که می خونه یه حرف خاص داشته باشه
و محدود به معنی خودش نباشه
از اینکه ظاهر نوشته شبیه شعر می شه که
کلی حظ می برم
کیفور می شم
+ یکشنبه دوم تیر 1387زمان 0:38 - لیدو