تبليغاتX
لیدو
 

خونه ها

با پنجره هایی که باز می شن به روی خیابونا

 خونه هایی که از بیرون یه چهاردیواری ان ولی

از پنجره  هر کدوم  یه نوری می پاشه بیرون  و شاید

 تو بالکن یکیشون یه نفر ایستاده و

به جایی خیره شده  تو سرمای زمستون

  خونه هایی که از پنجره شون نور می پاشه بیرون و آدمایی تو اون نور هستن

 تو قلب اونا چه خبره

چن تاشون تو قلباشون عشق دارن

خیلی هاشون آره ؟

آره 

 چقدر دلم می خواست یه پرنده نادیدنی بودم و

 لب پنجره روشن قلبشون می نشستم و

 نگاه می کردم 

 حالا که نمی تونم ... پس

کنار روزنه چشماشون می شینم

 از اون تو هم می شه قلبشون رو دید .

باشه اینم خوبه ولی

به هر حال شنیدن ترنم عشق قلبهای آدمایی که

تو بالکن خونه هایی ایستادن که

نور از پنجره هاشون می پاشه بیرون و

 از دور مثل یه قوطی کبریت سیمانی می مونن رو 

ازدست نمیدم

هرگز . . .    

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 16:29 توسط لیدو


پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید. در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید. پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟ پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او کیست!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:23 توسط لیدو


سلام

نوشته های این دختر مثل آب زلال و گوارا ست . وبلاگ ساده اش رو از اول خوندم .

یادداشت های دختر دستفروش مترو

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:11 توسط لیدو