خونه ها
با پنجره هایی که باز می شن به روی خیابونا
خونه هایی که از بیرون یه چهاردیواری ان ولی
از پنجره هر کدوم یه نوری می پاشه بیرون و شاید
تو بالکن یکیشون یه نفر ایستاده و
به جایی خیره شده تو سرمای زمستون
خونه هایی که از پنجره شون نور می پاشه بیرون و آدمایی تو اون نور هستن
تو قلب اونا چه خبره
چن تاشون تو قلباشون عشق دارن
خیلی هاشون آره ؟
آره
چقدر دلم می خواست یه پرنده نادیدنی بودم و
لب پنجره روشن قلبشون می نشستم و
نگاه می کردم
حالا که نمی تونم ... پس
کنار روزنه چشماشون می شینم
از اون تو هم می شه قلبشون رو دید .
باشه اینم خوبه ولی
به هر حال شنیدن ترنم عشق قلبهای آدمایی که
تو بالکن خونه هایی ایستادن که
نور از پنجره هاشون می پاشه بیرون و
از دور مثل یه قوطی کبریت سیمانی می مونن رو
ازدست نمیدم
هرگز . . .
نوشته های این دختر مثل آب زلال و گوارا ست . وبلاگ ساده اش رو از اول خوندم .



