تا دلم را در آن به نمایش بگذارم.
در قامت یک فروشنده ی دورهگرد عاشق تو شدم.
از این روست که تمام خیابانهای شهر٬
عشق مرا میشناسند.
حال٬ در قامت یک دیوانه دوستت میدارم
و تمام دیوانههای شهر
عشق مرا میشناسند ...
+ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387زمان 2:13 - لیدو
پیامی از یه دوست داشتم
نگاه جالبیه این جوری : " مهم نیست کف پات رو شسته باشی یا نه حتا مهم نیست که کف پات نرمه یا زبر مهم اینه که وقتی پات رو می ذاری تو زندگی کسی و از زندگیش عبور می کنی موقعی که مهلتت تموم شد و رفتی وفقط رد پات موند اونقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده پاهاش رو روی رد پات بذاره ." شما از این رد پاها داشتین تا حالا ؟ چن تا ؟ چن بار ؟ چن نفر برای شما از این رد پاها گذاشتن ؟ برای من که کم نبودن خداروشکر . هر چند اونایی که رد پای طلایی گذاشتن کمن خیلی کم ولی هر ردی برای من مثله یه نیروی جلوبرنده اومده تو جریان زندگیم و کل سیستم رو جلو برده حتا اونای که پاهاشون زبر ! و زخمی ! و شاید نه چندان تمیز بوده !!! تبدیل تهدید به فرصت هر ردی رو ازش کاربردی در اورده . اوه اوه آقای ایندورا هم چه گفته : کسانی که به توانائیهای خود اعتقاد و اطمینان دارند ، به کارهای دشوار به صورت چالشهایی مینگرند که باید بر آنها پیروز شوند ، نه به صورت تهدیدهایی که باید از آنها اجتناب کند. آلبرت بندورا
+ شنبه نوزدهم بهمن 1387زمان 14:3 - لیدو
دوستای خوبم
تبریکاتون پراز مهر و شادی بود متچکرم که این قدر دوست داشتنی و مثبت هستین ![]()
+ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387زمان 10:27 - لیدو
از خوشحال بودن یا نبودنم حرفی ندارم که بگم
ولی از شجاعت قدم گذاشتن به این جهان خرسندم . و الان بر قله سی ایستاده ام با افتخار و امید .
+ چهارشنبه نهم بهمن 1387زمان 11:59 - لیدو
شنیدم برنده ها به خط پایان چشم نمی دوزن بلکه روی ده متر بعد از خط پایان تمرکز می کنن
که وقتی به خط پایان می رسن تو انرژیشون کم نیارن و انرژیشون به آخر خط نرسیده باشه . ده متر بعد از رسیدن به خط پایان من چیه ؟ ساختمش نه ؟ می دونم چیه هان ؟ ولی گذروندن این چند قدمای مونده به خط پایان چه انرژی روحی بزرگی لازم داره . همیشه نزدیکای آخر که می شه صبرم کم می شه .
+ سه شنبه هشتم بهمن 1387زمان 17:44 - لیدو
بی شمارند مردانی که تنم را بارور توانند کرد و پنهانند آنانی که روحم را و نیز تنم را . . . * شب میلاد تن توست
+ جمعه چهارم بهمن 1387زمان 23:3 - لیدو
عاشق درس دادنش بودم جلوی جلوی کلاس جام بود و نفس به نفس درسش رو به جان می کشیدم بوی ادکلن وسیگار می داد تمیز بود مهربانی آمیخته با دانایی داشت عشق ادبیات رو در وجودم کاشت و پرورش داد این اواخر بدجور هوای دیدنش رو کرده بودم از شنیدن خبر پروازش قلبم ایستاد قلبم ایستاد قلبم ایستاد من عاشقش بودم عشق یک مرید به مرادش باز حسرت یک دیدار به دلم موند باز هم خدایا . . . خدایا . . . خدایا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا . . . روح بلندت شاد عزیز ترین دبیر ادبیات من آقای م ب اش ری
+ پنجشنبه سوم بهمن 1387زمان 0:20 - لیدو
ردپای خاطراتم درد می کند !
+ چهارشنبه دوم بهمن 1387زمان 18:31 - لیدو
سلام ماه عزیز من " بهمن " با احساس غریبی شروع شدی امسال با سه شنبه اومدی سه شنبه هم روز من ه و این سحرآمیزترت کرده نه"۹" روز آخری را سپری می کنم نه پله تا اوج سی شدن لحظه هام رو بو می کشم و از هیچ گذری بی تاب نمی شوم که سرشار تر می شوم ناب تر زلال تر... و امروز ... سلام
+ سه شنبه یکم بهمن 1387زمان 7:21 - لیدو