+ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387زمان 14:23 - لیدو |
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در كوچه ی لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الســــــتش کرده بود لستش کرده بود سجــــده ای زد بر لــــب درگـــــاه او پـر زلیــــلا شــد دل پـــــــــر آه او بر صلیــب عشــــق دارم کرده ای واندر این بازی شکســتم داده ای دردم از لیـــــــــلاست آنم می زنی من کـــــه مجنونم تو مجنونم مکن این تو و لیــــــلای تو ... من نیستم در رگ پیدا و پنهانت منــــــــــــــم من کنارت بودم و نشناختــــــــــــی صد قمار عشق یک جا بــــــــــاختم گفتم عاقل می شوی اما نشــــــــــــد غیر لیــــــــــــــــــــلا برنیامد از لبت دیدم امشب با منی گفتم بلـــــــــــــی در حریم خانــــــــــــــه ام در میزنی درس عشقـــــــش بیقرارت کرده بود صد چو لیــــــــــلا کشته در راهت کنم * شاعر مرتضا عبداللهی
گفت یــا رب از چه خـوارم کــرده ای
جـــــام لیـــــلا را به دستــــم داده ای
نشتر عشـقــــــش به جانــم می زنی
خسته ام زین عشــق، دل خونم مکن
مرد این بازیچـــــــــــــه دیگر نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایــــــــــــــت منم
سال ها با جور لیــــــــــــــلا ساختی
عشق لیـــــــــــــــــلا در دلت انداختم
کردمت آوارهء صحـــــــــــــــــرا نشد
سوختم در حسرت یک یا ربــــــــــت
روز و شب او را صدا کردی ولـــــی
مطمئــــــــــــن بودم به من سرمیزنی
حال این لیـــــــلا که خوارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهـــــــــــت کنم
+ یکشنبه یازدهم اسفند 1387زمان 1:3 - لیدو
یهویی هوای خوندن کتاب راز فال ورق رو کردم
دو تا داشتم ولی الان فکر نکنم هیچ کدوم خونه باشه یکیش رو انگار هدیه دادم یکی دیگه اش رو امانت داشتم نوشته هام رو می خوندم که دلم طعم خوندنشو خواست و این خواستن ها بی دلیل نیس مطمئنم چیزی هست در این خواستن و خوندن این کتابو دانشگاه که بودم خوندم یه چیزی بیشتر از هفت سال قبل و بعد یه ترجمه دیگه اش رو هم خریدم راز فال ورق راز فال ورق راز فال ورق طنینی انداخته ها.
+ یکشنبه یازدهم اسفند 1387زمان 0:44 - لیدو
من دلم می خواد همایش باور برم
یه کم سخته. چرا ؟ اول اسفند تهران بودم بیست و پنجم هم که عروسی دوست جونه باید برم تهران خب این هفته هم که همش یا در حال رفتن به این طرف اون طرف بودم یا داروی سرماخوردگی خورده بودم خواب بودم یه کم هم روم نمیشه با این همه کار دم عید بگم من دارم می رم همایش باور آخه اینم شد وقت همایش حالا کار بیرون رو هیچی در نظر نگیریم که باید برا هفته اخر جبرانی بذارم و مسافرت عید رو هم در نظر نگیریم که از این ور عید تا اون ور عیده به نظرم بلیتم پر پره نمی دونم شاید سرو کله ام پیدا شد . من که معروف به شیخ پران بودم ببینم می تونم ؟ * این نوشته به هر موضوعی بی ربطه * ای وای جشنواره آدم برفی هم اسممو رد کردن ![]()
![]()
+ شنبه دهم اسفند 1387زمان 3:53 - لیدو
یه غم زمستونی تو تنم هست .
می خوام بیرونش کنم چه جوری ؟
+ جمعه نهم اسفند 1387زمان 0:59 - لیدو