تبليغاتX
لیدو
استادی ازشاگردانش پرسید : چرا ما وقتی عصبانی هستیم داد می زنیم ؟ چرا مردم هنگامی که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند ؟

شاگردان فکری کردند و یکی از آنها گفت : چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم .

استاد پرسید : اینکه آرامشمان را از دست می دهیم درست است اما چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمونه ، داد می زنیم ؟آیا نمی توان با صدای ملایم صحبت کرد ؟ چرا هنگامی که خشمگین هستیم داد می زنیم ؟

شاگردان هر کدام جوابی دادند ف اما پاسخ هیچکدام استاد را راضی نکرد .

سر انجام او چنین توضیح داد :هنگامی که دو نفر از دست یکدیگر عصبانی هستند ، قلب هایشان از یکدیگر فاصله می گیرد . آنها برای اینکه فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند .هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد ، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلند تر کنند .

سپس استاد پرسید:هنگامی که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقی می افتد ؟ آنها سر هم داد نمی زنند ، بلکه خیلی به آرامی با همدیگر صحبت می کنند . چرا ؟ چون قلب هایشان خیلی به هم نزدیک است . فاصله قلب هایشان بسیار کم است .

استاد ادامه داد : هنگامی که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد ، چه اتفاقی می افتد ؟ آنها حتا حرف معمولی هم با هم نمی زنند و فقط در گوش هم نجوا می کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می شود .

سرانجام ، حتا از نجوا کردن هم بی نیاز می شوند و فقط به یکدیگر نگاه می کنند . این هنگامی است که دیگر دیگر هیچ فاصله ای  بین قلب های آن ها باقی نمانده باشد .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:30 توسط لیدو


دو سه سال قبل دیده بودمش  و گم شده بود تا اینکه امروز باز یافتمش و خوشحالم ..

آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ   اثر نویسنده محبوبم   عمو شلبی  همون شل سیلور ستاین

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 9:41 توسط لیدو


حیرت کده...

و باز هم

...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:38 توسط لیدو


بسته ات امروز رسید .

حافظ با ششصد غزل  .

خوب چشمم تا به حال ندیده بود از او این همه غزل رو

تلفن بی سیم با راهنمای  استفاده اش 

کمی سؤال برانگیز بود

مجموعه آثار شهرام ناظری ٬ سه مجموعه از مختاباد و یکی از سعید جعفری به همراه یه سی دون

سجاده ام کو ؟

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 18:54 توسط لیدو


دلم می خواد یه برگه کاغذ بردارم و هر چی دلم می خواد بهت بگم .

بهت بگم که چقدر از نداشتن یه شجاعت ساده در انتخاب کردنت ناراحتم.

بگم که خیلی خیلی عزیز تر از اونی که تو کلامم ندیدی

بگم که دلم می خواست در بند این همه فریب موقعیت و شغل و مسوولیت ها و ... نبودم

دختر طبیعت بودم و  فقط و فقط طبیعتم برام مسیر تعیین می کرد

بگم که چقدر دلم می خواد می تونستم قد یک دهم که تو عاشقمی شیفته ات باشم .

به خدا این یه نقصه . یه نقصه اکتسابی که خیلی وقتا از داشتنش افتخار هم کردم .

 ولی حالا نه .

دلم می خواد بی هوا و ناگهانی عاشقت بشم .

درد بدیه مثل گنگ بودن و تمنای فریاد داشتن .

گنگ بودن و تمنای فریاد داشتن .

دست و پا بسته تو بهشت بودن .

دلم می خواست تو اون کاغذ برات بنویسم .

نه .

همین الان این مسافت دراز رو طی کنم و جلوی چشمات بهت بگم .

دلم می خواد شجاعت این پاره کردن بند رو داشته باشم .

 نداشتم .

ندارم .

ندارم.

ندارم.

*مخاطبش کسیه که هیچ وقت نمی دونه اینجایی هم وجود داره .

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:58 توسط لیدو


داشتم مجله اینترنتی یک دوست رو ورق می زدم که این نوشته رو دیدم

الان می ذارمش اینجا و یه موضوع انشا هم میشه برای خودم

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد ...

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 18:44 توسط لیدو