تبليغاتX
لیدو
یه اتود با مغز ۲ میلی  و تنه آبی ه ... نمی دونم چه آبی ای بهش بگم

اسم این آبی به انگلیسی میشه :  midnight blue

"دیوانه وار" بوبن رو می خونم

یه چیزایی مثل یه دسته بچه شاد و بازیگوش مستقیم به سمتم هجوم میاره

و میریزه تو دلم

مدادم خودشو سنجاق می کنه به انگشتام

که موقع نوشتن نیفته و کار رو نیمه کنه

چشمام دنبال کاغذدو دو می زنه

کاغذ  ...

کاغذ ...

 بدو زود پیدا شو

پیدا کردم

پشت رسید های عابر بانک

که همیشه برا یادداشت نگهشون می دارم

باید بچه های بازیگوشم رو تو کاغذ سرگرم کنم

یه باغ برای بازیشون تو کاغذای تیکه تیکه میسازم ...

امان از بوبن

امان از " دیوانه وار " بوبن

* تو یادداشتهای دوستان یه نوشته ای از " دوست " بود . من نشناختمت  و دلم می خواد بدونمت .

اگه بازم گذری اینورا کردی نشونی از خودت میذاری ؟  " دوست " 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:51 توسط لیدو


حسرت سحر بیدار شدن به دلم مونده بود

 روزه که نمی تونم بگیرم .

 بالاخره عنایتی شد و سحر بیدار شدم

توی حیاط با باغچه قد کشیده پر از درخت و سبزه و گل

پابرهنه

پابرهنه

پابرهنه

رفتم و اومدم و گشت زدم

همهمه درختا و گلها دوست داشتنیه

سحر انرژی خاصی داره

سحر ماه رمضون یا ماه های دیگه

همیشه این انرژی رو دوست دارم بو بکشم

دوست دارم لمسش کنم رو پوست ذهن و تنم

تو اون تاریکای شب نوازش شاخه ها  سحر آمیز و نابه

 همهمه ای دارن که تو روز ناپیدا میشه

روز با اون هیاهو همهمه عاشقانه رو تو خودش غرق می کنه

یاد اون شب بارونی و پابرهنه راه رفتن افتادم

خدای عزیز من ممنونم از مهمونی

بازم منو به مهمونی می بری پابرهنه

شاید هم تو بارونت دستمو بگیر و بریم

دوستت دارم که دوستم داری . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:44 توسط لیدو


 

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؟

دست هایم تا ابد تنهاست ، می دانی ؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی ؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی ؟

هرچه می خواهیم - آری - از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی ؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم - سایه دریاست می دانی ؟

« دوستت دارم ! » - همین ! - این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی ؟

عشق من ! - بی هیچ تردیدی - بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما » ست ، می دانی ؟

 * یه حرف از زبان دیگرانه

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:23 توسط لیدو


روزه داری رو تو آدمهای متنوعی می بینم

خیلی متنوع  و متفاوت

با عقاید دینی کم رنگ تا پر رنگ .

مردم من

مردم سرزمین من  از وارستگی روزه می گیرن

مردم سرزمین من مردان و زنانی هستند که از ریشه های نور برخاسته اند .

به مردم سرزمینم عشق می ورزم . . .

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:56 توسط لیدو


گاهی ...

چنان طبیعتم فرمان عصیان می دهد

که ...

که...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:41 توسط لیدو


 

میشه من لبخند روی لباتون باشم ؟

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:2 توسط لیدو