ازشون پرسیدم :
غول چراغ قبل از اینکه افسانه بشه قبل از اینکه نماد برآورده شدن آرزوهای آدما بشه کجا بود ؟ کی اونو ساخت ؟ مگه اون اولش از یه کله در نیومد ؟ دودی از یه کله . بعد رفت تو قصه ها و کم کم فیلم شد و ما رو هم فیلم کرد اون غوله اول تو کله بود نه تو چراغ پس کله ما خود اون چراغست همون که تمام حس ها و دنیای ما رو می سازه مگه غیر اینه ؟ * قسمتی از سناریوی امروز من سر کلاس ** مگه غیر اینه که من وقتی حرف می زنم قبل از بقیه صدام رو خودم می شنوم ؟ پس حتمن خودم به این یاد آوری احتیاج داشتم . درسته . همینه .
+ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388زمان 12:1 - لیدو
از خواب عصرانه پاییز بیدار شدم
یهو یه تنهایی و غمی تو همه ی دنیام حس کردم بچه ها این موقع می شینن تو جاشون و گریه می کنن و آغوش نرم مامانشونو می خوان ولی آدم بزرگا . . . دیگه بزرگ شدن کسی باور نداره اونا هم یهو دلشون از تنهایی دم عصر پاییز مچاله میشه و اگه یکی گرم صداشون کنه و بغلشون بگیره آروم می شن خودمو تکوندم حس نرفت همش این موقع یاد تنهایی بزرگی می افتم که همه داریم ولی فعلن تو شلوغی های اطرافمون می خوایم قایمش کنیم اومدم تو نت خدا خیر بده این سیستم به روز کردن وبلاگای بلاگفا رو برای یکی مث من که حال به روز کردن وبلاگاش رو نداره کار گشاست وبلاگ خوندم حالم بهتر شد و حالا کتاب " محمد علی بهمنی " رو باز کردم به هر شعری که اومد خوشامد می گم : "رویایی بیرون آمده از خواب " بالشی کنار بالشت می گذاری حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه می کرد * در تاریکی هم عطر تو مشامم را پیدا می کند از مشامم می گذری از تمامم می گذری رویایی بیرون آمده از خواب غلت می زنی در بستری که - منم حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر می کند *دارم ترانه اش رو گوِش می دم یه چیزی جستجو (search) می کردم نشست رو لاله گوشم ![]()
+ یکشنبه نوزدهم مهر 1388زمان 18:7 - لیدو
نمی دونم چی شد از این قالب خوشم اومد
ولی لیدوی سفیدمو بیشتر دوست دارم انگار نوگرایی من نیاز به سابیدن و درخشان شدن داشت . تو قالب سفیدم که می نویسم حس غلت زدن تو برفای سفید یه قله رو دارم حالا دو سه روز قالب (پل) باشه بعد بر می گردم سراغ همون سفید بی مرز خودم . * شب یه جنگل بارون زده یه آلاچیق کنار رودخونه با صدای پرقدرت آب قطره های یخ زده بارون رو پوست گرمم فامیلی که از راه دور فقط اومده یه ۲۴ ساعت دیداری باهم تازه کنیم و همین درختای بارون خورده و حضور من تو همه اونا با لذتی ناب... کی دلش می خواست اونجا باشه ؟ * یه وبلاگ دارم خیلی ساده می نویسم توش اسمشم گذاشتم لیدو یه جایی تو دلم باز کرده دوستایی دارم که میان و برام می نویسن اونام ساده و صادق ان فقط هم با یه اسم می شناسمشون و با رد پاهایی که می ذارن تعدادشون کمه خیلی کم ومن کم بودنشون رو دوست دارم وقتی دوستام کم باشن می تونم به هر کدومشون یه تیکه جوندار از پیتزای وقت رو اختصاص بدم من وبلاگم رو دوست دارم یه بار خودمو مجبور به حذفش کردم مرداد۸۵ بود انگار پشیمون نیستم - پشیمونی در کل خیلی چیز کمرنگ و روییه تو زندگیم - ولی هم حذفش درد داشت هم ساختن دوباره اش یه شوق متفاوت و نو عقیده دارم خودم باشم و بازی خودمو داشته باشم اونوقت همبازی های دوست داشتنی پیدا می کنم . * دنیز دریایی ام خوبی؟ هوای همصحبتی باهات دارم .روبروی هم بشینیم و حرف بزنیم . برام خیلی شگفت انگیزه که صحبتایی که محورش دیگران نیستن (غیبت و دروغ و چشم و هم چشمی نداره) ادمو به چه دشتهای سبز و آفتابی که نمی رسونه می بینمت یه روز بالاخره . * کشش داشتم بنویسم . این شد دیگه . ![]()
+ جمعه هفدهم مهر 1388زمان 10:10 - لیدو
+ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388زمان 19:25 - لیدو
گر تمام خاک زمین باشی
تنها مشتی از تو کافیست برای آنکه تا ابد بپرستمت از میان صور فلکی چشمهای تو تنها نوری است که می شناسم تنت به بزرگی ماه و کلامت خورشیدی کامل وقلبت آتشیست برهنه پای از تو عبور می کنم . . . . * نوشته های یه وبلاگ رو که می خونم گاهی از خودم می پرسم چه حرفی به عنوان نظر بذارم ؟ نوشته هایی هست که برای نوشتن نظر نیست ن انگار . یه حس یه اتفاق و ثبت اون لحظه مهم بوده .کافه برفی عزیز نوشته هات رو می خونم و لذت می برم . کامنت هات که خیلی زیباست و ترجیح می دم تو نظرات قسمت مدیریت نگهشون دارم و بخونمشون . ولی اون پی نوشتهای قرمز رنگ بیشتر از متن جلب نظر می کنه و شاید کنجکاویم رو بیشتر تحریک می کنه . متشکرم که می نویسی . **به دوست : منتظرم بگو . فعلن اینجوریه که فقط نظرات نوشته آخر رو باز می ذارم . شما به هر نوشته خواستی حرف بزنی آزادی .![]()
+ یکشنبه دوازدهم مهر 1388زمان 21:59 - لیدو
خیلی وقت پیش بود
آخرین باری که با یه ترانه بیدار می شدم یا یهو یه ترانه زمزمه کنان به زبونم می رسوند خودشو سه چهار سال پیش کمتر از ۴۴ ماه شاید . آینه اتاقم جوریه که وقتی می خوابم سرم توش پیداست صبح که با طعم مادر شدن بیدار شدم خودمو توش دیدم یه نگاه تازه پیدا کردم طعم عجیبی تو تنم غلت می زد انگار همه ریز ذره های تنم توی چمن زیر نور آفتاب نرم صبح تنشون رو رها کردن با همون حس راه افتادم دنبال کارهای روزم زمزمه ای کم کم خودشو به لبهام رسوند ترانه ای که شاید دو سالی باشه بهش گوش ندادم تو فکر یک سقفم یه سقف بی روزن سقفی برای عشق برای تو و من ... خودم هم موندم که چی شده این زمزمه حس مادری ایجاب می کنه ؟ حس حامی ؟ مراقبت از دوست داشتنی ها ؟ نمی دونم کاستش رو پیدا کردم و بهش گوش دادم : تو فکر یک سقفم یه سقف بی روزن یه سقف پابرجا محکم تر از آهن سقفی که تن پوش هراس ما باشه تو سردی شبها لباس ما باشه سقفی اندازه ی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی برای شرم لطیف آینه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم از تو و از خواستن تو می گم و دوباره می گم زندگی مو زیر این سقف با تو اندازه می گیرم گم می شم تو معنی تو معنی تازه می گیرم سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه یه افق یه بی نهایت کمترین فاصله مونه تو فکر یک سقفک یه سقف رویای سقفی برای ما حتا مقوایی تو فکر یک سقفم یه سقف بی روزن سقفی برای عشق برای تو و من سقفی اندازه ی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی برای شرم لطیف آینه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی زیر این سقف اگر باشه می پیچه عطر تن تو لختی پنجره هاشو می پوشونه پیرهن تو زیر این سقف خوبه عطر خودفراموشی بپاشیم آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم سقفمون افسوس و افسوس تن ابر اسمونه یه افق یه بی نهایت کمترین فاصله مونه ... *مادر شدم بدون فرزند ...میدونی یعنی چی ؟
+ یکشنبه دوازدهم مهر 1388زمان 1:17 - لیدو
من مادر شدم مادر فقط دوست داره و مراقبت می کنه من مادر شدم
+ شنبه یازدهم مهر 1388زمان 0:25 - لیدو
نمره می خواین ؟
خب بگیرین ...اما به من نگین: نمره بده ... سخت نگیر ... همه نمره می دن ... می دونی چه کارا می کنن !!! تونمره بده ... فلان مدیر خودکار آبی می ذاره کنار دست معلم که یعنی این جوری هم نمره بده ... شما کجای کاری ؟ این چن نمره که در برابر کار اونا چیزی نیس .. . تو رو خدا با من از این لودگیها نکنین . شعور منو کنار شعور اونا نذارین نه . نمی شه . انگار راس راستی دارم با اونا تو یه واگن چپونده می شم . واگن کری و کوری و گنگی . این قدر بهم نگید آموزش و پرورش ما فلان جور شده تو نمره بدی ندی فرق نمی کنه . دیوونه اااااااااااااااااااااااااااااااااااام ...... نکردید . نمی تونید دیوونه ام کنید . که اگر بتونید : برنده شدید . دارم دنبال یه راه حل خوب می گردم برات مرضیه . این سه نمره رو بهت می دم اما مطمئن باش اثری برات می ذارم که عطف زندگیت باشه . مرضیه عزیز من باید راهی پیدا کنم که در عمق فقرت به امید داشتن ایمان پیدا کنی . که تنها راه زنده موندنت رو گدایی به هر قیمتی ندونی . اونم تقاضا از کسی که هنوز نمی فهمم چی کاره است این وسط. مرضیه می دونی خیلی ها بهم می خندن با این فکرا و حرفا . خوبه بخندن . خنده شون بهم قوت می ده . بهم بگن ای بابا با یک گل بهار نمی شه زور نزن . مرضیه باید جوونه بزنی دخترکم همیشه بهار با یک گلی شروع می شه . می گردم . تا فردا ظهر دنبال راهی میگردم . دادن این نمره برای من بی تاثیره ولی برای تو چی ؟ کارت رو راه می ندازه ؟ واقعا راه می ندازه ؟ تازه این وسط فقط من و تو نیستیم اون کارمند بی ربط تقاضا کننده هم هست . همکار هست . مدیر هست . دفتر دار هست . مرضیه ... چی بهتر از اینکه به خودت اول از همه و بعد به بقیه نشون بدی که می تونی این ارزش رو با توان خودت ازم بگیری قوی باش دخترکم . . . *** تماشا کن ...تماشا کن ...چه بیرحمانه زیبایی ...
+ چهارشنبه یکم مهر 1388زمان 0:59 - لیدو
چهل دقیقه آخر تابستان ۸۸
داره می ره . . .
+ چهارشنبه یکم مهر 1388زمان 0:22 - لیدو |