تبليغاتX
لیدو

لیدو

...

روزهای سیب زمینی  داره به کناره ها و لبه هاش می رسه

به جایی که تموم بشه

 روزای سیب زمینی می گم

به خاطر بی رگ و بی خیالی بیمار گونه خودم تو این روزا

یه چیزی مثل یه سرزمین تو آسموناست

که به لبه و کناره ها که می رسی پرتگاه زیر پات

فقط ژرفای آسمونه

منشا این بی خیالی بیمار وش چیه ؟

شاید یه جور روش دفاعی روحمه

در برابر فشار استرس

 فشار کار

 و یا شاید کمی وقتای  با خودم تنها  بودن

 به خودم فکر کردن و برای برنامه هام تلاش کردن .

حالا این روزای سیب زمینی چه جوری می گذره ؟

الان به جایی رسیدم که

ته مانده این جام شوکران رو باید سر بکشم

 و اگر نکشم همچنان اونجا می مونم

 یا همون نیش ماری که شازده کوچولو رو برد به سیاره خودش

باید به تنم برسه

 کار رو باید به تهش رسوند

حتا اگه به جان کشیدن زهر باشه

 و برای این

تمایل شدیدی پیدا می کنم به

خزیدن توی اتاق

روی رختخواب دراز شدن

وکتابی به دست گرفتن

و البته نه هر کتابی

کتابی که یه روزی  روزم رو ساخته

 وشاید هفته و ماه و ... چند ماهم رو ساخته

اینبار قرعه به نام " غرور و تعصب " افتاده

کتابی که ازدوره راهنمایی حداقل سالی یک بار بازش می کنم

 و روی جمله هاش می ایستم

 و بهشون فکر می کنم

 اونم تازه تازه

نه فکر کهنه .

و این موندن در رختخواب تا نهایت بی طاقتی از تحمل

بی تحرکی و تنبلی پیش می ره

 تا جایی که یهویی بلند می شم

و رستاخیزی به پا می کنم

 الان هنوز تو جاده ام و نرسیدم .

و فردا هم خونه ام .

یکی دوبار پیش اومده این به عمق خفگی رسیدن

از رفتن به سر کار منعم کرده

که بسه

بسه با خودت بمون

خودت رو کم داری

 و من به این ندا با آغوشی به پهنای دستهای دلم جواب دادم

و نمی دونی اون رستاخیز چه لذتی به تمام شریانهای تنم جاری می کنه .

*  پیدای ناپیدا خوش اومدی .

** یکی دو روز پیش گیر داده بودم به این آشنایی های دنیای مجازی

که چه رابطه های نیم بند ی هستند

که ادای بر آوردن نیاز تن و روح آدمی به برقراری ارتباط با هم نوع رو در میارن

 ولی عملن  نع

چیزدندان گیری نیست

دلم گرفت از اینکه اگر مدتها هم ننویسم

کسی نمی گه خرت به چند ؟ زنده ای یا نه ؟

آره دلم گرفت از ارتباط های دور و برم

از مجازیش بیشتر .

همین تلنگر باعث شد سه ستاره بعدی رو بنویسم .

*** دوست نقد نگاه ریز بینانه ات چیزی نیست که در یک ستاره نوشت بگنجد

که شاید مجالی به اندازه یه پست نه چندان کوتاه می طلبی

ولی جایت را خالی که می گذاری

دانسته شدم که دنبالت می گردم .

**** صداقت من تو بیان احساسم خودمو شیفته خودم می کنه و ترک این صفت نمی کنم

به هر قیمت .

***** برای چی می نویسم ؟  تو فکر می کنی برای چی می نویسم ؟

 تو برای چی اینجا رو می خونی خواننده دانای من ؟

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

****** دیروز تو تاکسی اینو تو صبح جمعه شنیدم ...

+ شنبه سی ام آبان 1388زمان 12:56 - لیدو


می دونی گفتن این جمله چه حسی داره ؟

چه طعمی داره؟

چقدر  رهایی از خودی می خواد ؟

چه پروازی توش هست ؟

چه حسی به شنونده ی واقعیش می ده ؟

کسی که عمق  زمان رو در نوردیده تا برسه

به اون نقطه

به اون روز

به اون لحظه تا

 حادثه دیدار

به حادثه کلام وصل بشه ؟

می دونی چه رهایی و قنودنی تو این رسیدن هست ؟

می دونی چه ارتفاعی به همدیگه می دن با این گفتن و نگاه ؟

می دونم که می دونی

اگر نمی دونستی صفحه رو تا حالا بسته بودی...

می دونی من این اتفاق را با روحم شناختم و نه با نگاه و کلامم ؟

و می دانی درک روح درد هم دارد ؟

چرا که باید در تنگنای  تن بماند و بداند ؟

و کدام جمله ؟

این است که در وبلاگ دوست داشتنی ای خواندمش :

حالا تو یه مرد میانسال جاافتاده شده ای!

از اون مردهایی که لذت عشق رو میشه در بازوان و شانه های مردونشون

 لمس کرد و

 عاشقون شد!

+ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388زمان 18:53 - لیدو


اين فصل را با من بخوان باقی بهانه است

اين فصل را بسيار خواندم عاشقانه است.

+ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388زمان 23:52 - لیدو


 قبلها  هم گفتم بهت  

زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من !

زندگی

مشغله ای جدی است

درست مثل دوست داشتن تو ...

ناظم حکمت

 

*ترانه نوشته قبلی جدن خاطره ساز می تونه بشه .

یه فضای دو نفره می خواد .

* * راستی من و تو برای کی خاطره ساختیم ؟

چه خاطره ای ؟ چقدر عمیق ؟

خاطره هایی که ساختی رو خودت مزه شون رو حس کردی ؟

چی بودن ؟ چه طعمی بودن ؟

*** چقدر خوبه که حرف می زنید و از دنیای ویژه خودتون می گید .

خیلی راه نماست . راه هایی که زیر انبوه گیاه مخفی مونده .

**** عکس جلد کتاب اطلاعات کافی رو برات داشت  دوست ؟

+ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388زمان 23:29 - لیدو


دیر وقته چقدر

غروب از سر کار میام

تا حد مرگ خسته ام

حتا نای تکون دادن انگشتم رو ندارم

 وقتایی که روحم بی تاب می شه

تنم توانش رو این طوری از دست می ده آیا ؟

یا تنم هم کم توا ن شده ؟

نمی دونم

مثل جسمی که هرگز جونی توش نبوده ولو می شم

حال انجام هر کار ضروری رو حتا

ندارم

 سه ساعتی همین طوری می مونم

دوازده شده

نیمه شبه

بیدار می شم

کمی هوشیاری بهم برگشته

واکمن کنار دستمه 

روشنش می کنم

قمیشی می خونه

کم کم هوشیاری ام بهتر می شه

جونمو جمع می کنم

می خوام بیام اینجا بنویسم

 تو نرمی و تاریکی شب ...

شب ها دیوونه ام می کنه

 چه لحظه هایی رو تو این تاریکی  خاطره ساختم ...

زمستو ن

اتاق گرم

نور کم چراغ مطالعه

پشت سیستم...

از اس ام اس کاری قبل از بیهوشی راضی بودم

بی نقاب بود .

خسته شدن برام خوب نیست

چرا این جوری می شم ؟

این ترانه باشه یادگار امشب

بی رحمانه دلم میخواد با یکی گپ بزنم تا نیمه تر شب و

صبح باید برم سر کلاس ...

این قدر تو رو دوست دارم - امین رستمی

 

+ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388زمان 0:36 - لیدو


 

هیچ راهی دور نیست

 

"ری "   عزیزم!

 متشکرم که مرا به جشن تولد دعوت کردی!

خانه تو هزاران فرسنگ از خانه من فاصله دارد

 و من تنها برای بهترین دلیل سفر می کنم :

 جشنی که به مناسبت تولد " ری " برگزار می شود و

من مشتاقم که نزد تو باشم.

من سفر را در قلب مرغ عشقی آغاز کردم که

 من و تو سا لها قبل با او ملا قات کرده بودیم.

او مانند همیشه رفتار بسیار دوستانه ای داشت و

 هنگامی که به او گفتم که "ری" کوچولو دارد بزرگ می شود و

 من دارم به جشن تولد او می روم

 پاک گیج شده بود .

 ما مدت طولانی در سکوت پرواز کردیم وسرانجام او گفت :

 " من از آنچه تو می گویی چیز زیادی نمی فهمم اما چیزی که اصلا نمی فهمم اینست :

 که تو داری به جشن می روی. "

 " البته که من دارم به جشن می روم ."

 " چه چیز دشواری در درک این مو ضوع وجود دارد ؟ "

 اوآرام بود و وقتی که ما به خانه جغد رسید یم گفت :

" آیا فرسنگ ها فا صله می توانند ما را حقیقتا از دو ستانمان جدا کنند ؟

 اگر تو بخواهی که با "ری" باشی آیا هم اکنون نزد او نیستی؟ "

" ری" کوچولو دارد بزرگ می شود و من با هدیه ای به جشن تولد او می روم. "

 هنگا می که این مطلب را به جغد می گفتم پس از گفتگو با مرغ عشق

کلمه "می روم " به نظرم عجیب می آمد اما برای اینکه جغد حرف مرا بفهمد این را گفته بودم .

 او هم مدت طولانی با من پرواز کرد بی آنکه سخنی بگوید

 این سکوت دوستانه بود اما

هنگامی که مرا به سلامت به آشیانه عقاب رسانید گفت :

 من از آنچه تو می گویی چیز زیادی نمی فهمم اما آنچه کمتر از همه می فهمم اینست که :

 تو دوستت را کو چک خطاب می کنی .

 گفتم :بی شک او کوچک است چون هنوز بزرگ نشده ورشد نکرده است

 چه چیز دشواری در درک این مطلب هست ؟

جغد با چشمان کهربایی ژرفش به من نگاه کرد لبخند زد و گفت :

 " در این باره فکر کن. "

"ری" کوچولودارد بزرگ می شود و

من دارم برای شرکت در جشن تولد او با هدیه ای به نزدش می روم .

 این حرف را به عقاب گفتم اما و قتی حرف می زدم

حالا پس از گفتگو با مرغ عشق و جغد کلمات "می روم" و" کوچک" به نظرم عجیب می آمدند .

 ولی چاره ای نبود برای اینکه عقاب حرفم را بفهمد ناچار بودم اینطور بگویم.

ما با هم بر فراز کو هسا رها پرواز کردیم و فراتر از بادهای کوهستان اوج گرفتیم.

سرانجام او گفت: من چیز زیادی از آنچه تو می گویی نمی فهمم

اما آنچه کمتر از همه می فهمم کلمه "تولد" است.

" البته منظورم تولد است "

" ما قصد داریم لحظه تولد او را جشن بگیریم .

لحظه ای که "ری " درآن زندگی آغاز کرده وپیش از آن نبوده است. "

" چه چیز دشواری در درک این مطلب هست؟ "

عقاب بالهایش را بر هم زد و به سمت ز مین فرود آمد .

هنگامی که بر شنزار صاف صحرا نشست پرسید :

" زمانی پیش از آغاز زندگی "ری" ؟

تو گمان می کنی که زندگی "ری" پیش از آغاز زمان آغاز شده است؟

"ری" کوچک دارد بزرگ می شود و من با هدیه ای برای حضور در جشن تولد او می روم

" هنگامی که این جمله را به "باز" می گفتم

کلمات " می روم" " کوچک" و"تولد " به نظرم عجیب می آمدند

پس از گفتگوهایی که با مرغ عشق جغد وعقاب داشتم این کلمات غریب بودند .

اما ناچار بودم چون می خواستم "باز" حرف مرا بفهمد.

صحرا تا دور دستها گسترده بود و ما پرواز می کردیم .

سر انجام "باز" گفت: می دانی من چیز زیادی از حرف تو نفهمیدم اما

آنچه اصلا نمی فهمم بزر گ شدن است.

" مسلما او بزرگ می شود چیزی نمانده که "ری" بالغ شود

و سال آینده او دیگر بچه نخواهد بود. چرا درک این مطلب این اندازه دشواراست؟

"باز" بالاخره در ساحلی فرود آمد و گفت:

" سال آینده او دیگر بچه نخواهد بود ؟ اما این به معنای رشد کردن وبزرگ شدن نیست! "

بعد به هوا بر خاست و دور شد.

من می دانستم که مرغ دریایی خیلی خردمند است .

وقتی با او پرواز می کردم خیلی فکر کردم تا کلماتی را انتخاب کنم که

وقتی حرف می زنم او بفهمد که من چیزهای زیادی آموخته ام.

سر انجام گفتم:

" چرا با من همراهی می کنی تا به دیدار "ری" بروم

در حالیکه می دانی من هم اکنون نزد او هستم؟ "

مرغ دریایی دریا ها را پشت سر گذاشت و از تپه ها و خیا با نها گذر کرد

تا اینکه سرانجام آرام روی پشت بام خانه تو فرود آمد .

و گفت : " زیرا برای تو مهمترین چیز اینست که حقیقت را بدانی .

وقتی حقیقت را دانستی هنگامی که حقیقتا آن را فهمیدی

آن وقت می توانی آن را از راههای ساده تری به دیگران نشان دهی

با کمک پرنده ها انسان ها یا ما شین ها .

اما به خا طردا شته باش که اگر حقیقت دانسته نشود وشناخته نشود

باز هم همواره حقیقت است. "

آنگاه مرغ دریایی پرواز کرد ورفت.

حالا وقت آن رسیده که تو هدیه ات را باز کنی .

هدایای بلورین یا فلزی زود کهنه و ساییده می شوند اما من هدیه بهتری برایت دارم .

این یک حلقه است که می توانی به انگشت کنی.

این حلقه با نور خاصی می در خشد و

هیچ کس نمی تواند آن را از تو بگیرد

هیچ کس نمی تواند آن را نابود کند.

تو تنها کسی هستی در این جهان که

می توانی حلقه ای را که امروز به تو می دهم ببینی .

همان طور که وقتی به من تعلق داشت تنها من می توانستم آن را ببینم .

حلقه تو اقتدار جدیدی به تو می دهد .

هر وقت آن را به انگشت کنی

می توانی خود را بر بال همه پرندگان بنشانی

می توانی از درون چشمان طلایی آنان ببینی

می توانی باد را لمس کنی که برچهره مخملین آنها می وزد.

می توانی لذت فرا رفتن از دنیا و دلواپسی های آن را بچشی .

می توانی تا هر وقت که بخواهی در آسمان بمانی

تا نیمه شب یا تا هنگام طلوع خورشید و

وقتی احساس کردی که دوست داری دوباره به زمین برگردی

پرسش هایت پاسخ های خود را یا فته اند ونگرانی ها یت از بین رفته اند.

 مانند هر چیزی که نتواند لمس شود

و یا با چشم دید ه شود

هدیه تو نیز هر چه بیشتر از آن استفاده کنی

بیشتر رشد می کند و قوی تر می شود .

اوایل باید فقط وقتی که زیر آسمان هستی از آن استفاده کنی و

به پرندگانی بنگری که با آنان پرواز می کنی .

اما بعدا اگر خوب از آن استفاده کرده باشی

می توانی با پرواز پرندگان پرواز کنی بی آنکه آنها را ببینی.

و سر انجام در خواهی یافت

برای اینکه بتوانی تنها بر فراز آرامش ابرها پرواز کنی .

دیگر نه نیاز به حلقه داری و

نه به پرنده

هنگامی که آن روز فرا رسد

تو باید هدیه ات را به کسی بدهی که می دانی از آن خوب استفاده خواهدکرد

کسی که باور دارد که

تنها چیزهایی اهمیت دارند که از حقیقت و شا دی سا خته شده اند

و نه از آهن و شیشه.

"ری" !

این آخرین سالروزی است که من با تو هستم .

مناسبت و جشنی ویژه که

می توانم آنچه را از دوستانمان پرندگان آموخته ام به تو بیا موزم.

من نمی توانم به نزد تو بیایم

چون اکنون نزد تو هستم

تو کوچک نیستی

چون رشد کرده ای و

در گذر زندگی های بی شمار بازی کرده ای

مثل همه ما فقط برای شادی زندگی کردن و برای سر گرمی زندگی کردن.

تو سالروز تولد نداری

چون همیشه زنده بوده ای

تو هرگزمتولد نشده ای

و تو هر گز نخواهی مرد.

تو فرزند انسان هایی که آنها را پدر و مادر می نامی نیستی

تو شریک ماجراجویی هستی

در سفری درخشان برای ادراک آنچه هست.

هر هدیه ای از جانب یک دوست

آرزویی برای شادما نی توست.

و این حلقه نیز چنین هدیه ای است.

پرواز کن آزاد و شادمان بر فراز تولد ها و از میان هستی ها تا ابد الاباد و

ما می توانیم اکنون و هرزمان که بخواهیم

با هم دیدار کنیم

در میان جشنی که هرگز پایان نمی پذیرد.

 

ریچارد باخ  نویسنده محبوب من

*نوشته بالا متن کامل کتاب ه.

* تصویر جلد کتاب


+ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388زمان 23:9 - لیدو


اعتقاد پیدا کردم که اتفاقای سخت

کوران و فراز ونشیب زندگی

وضعیت ویژه ای نیستن

همون زندگی عادیه با دور تند .

اینجا زیاد بارون میاد

بارونای متفاوت

همون بارون نرمه وقتی سرعتش می ره بالا

ترس می ندازه تو دلم

وقتی نسیم همراهش باد می شه ... طوفان می شه

وحشت می کنم

وقتی آب تو ناودون جمع می شه و

 از یه شکافی به داخل ساختمون راه پیدا می کنه

لرزش دل اونایی که سقف پوشالی و بی استحکامی دارن

منو تکون می ده

اینا همه همون بارون لطیف و دوست داشتنیه

فقط دورش تند تر شده .

با یه حساب سر انگشتی

خیلی اتفاقای زندگی ویژگی شبیه این دارن .

از طرفی من اعتقاد دارم

برای همه موقعیت هاو مساله ها نبایست راه حل داشته باشم

ولی باید بتونم الگوریتم حل مساله رو تشخیص بدم

باید بتونم مساله رو تحلیل کنم

 باید از حلقه زدنش با اتفاقای مشابه و تجربه های همگون

راهی براش پیدا کنم

حالا این مساله کجا باشه

تو چه مقطعی از زندگی باشه

تنها باشم یا با کس دیگه

مهم اینه که استراتژی حل مساله رو خوب بلد بشم

البته ساده اندیشیه اگه بگم درد و سختی همه مساله ها یکجوره

همون شکل حادثه و سختیهاش ظاهرش رو متفاوت می کنه و

قوه درک رو می خواد ببنده

 و خلاقیت رو محدود کنه.

از طرف دیگه به این معنا رسیدم که

رفتار ما تو کوران های زندگی

درست همونیه که در روزهای آرام

 ساختیمش

اون مواقع انگار سیستم وارد حالت خود کنترل بشه

و اون عادت ها و عقیده ها و افکار وارد عمل میشن و

عکس العمل هامونو شکل می دن .

زندگی اون قدر هم هندونه در بسته نیست .

البته همش اعتقاد من بود . تو چی فکر می کنی ؟

 

* به سوی روشنی   ( بی ربط به متن و شاید هم با ربط !)

+ شنبه بیست و سوم آبان 1388زمان 18:32 - لیدو


بعضی نگاهها

صدای قشنگی دارن ...

+ شنبه بیست و سوم آبان 1388زمان 18:11 - لیدو


 

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

 که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد

+ جمعه بیست و دوم آبان 1388زمان 16:15 - لیدو


کله سحر کیف می کنم برا کسی که منتظر نیس اس ام اس می فرستم

حالا بماند که اون چقدر کیف می کنه ؟!؟!؟

اصلن کیف می کنه ؟

جوابش که اینو می گه :

من : سلام عزیز دلم .صبحت زیبا

اون :  سلام سلام موش موشی

      نیستی ! کجایی؟ کوشی ؟

     دلم شده قلنبـــــــــــــــــــــه

      نکنه تــویـــی که تــوشی ؟

من :  

* اونایی که می خوان یهویی کله سحر یا کله صبحی با زنگ پستچی تلفن همراه بیدار شن و

البته ذوق و قریحه یه جواب دلچسب رو دارن

( بی هیچی که نمی شه !)

شماره همراهشونو بذارن .

** حالا بقیه جوابا بماند که بعضیا کلاسن میان جواب می دن

بعضیا خوابن بعدن بیدار می شن

بعضیا منو یادشون رفته بود  دوباره این رشته کنفی دوستی رو پیوند می زنن  

بعضیا هم ...

کلن دوستان تو معرفت منو می ذارن تو جیبشون

قربونت خم نشو می افتم

*** معلومه حموم ذهنم رو شفاف کرده ؟

**** چشمام هم شستم به خدا

***** دوست بی نام ونشان می خواستی چیزی بگی برای این یادته ؟

خداروشکر حموم حافظه ام رو نشسته

 

+ جمعه بیست و دوم آبان 1388زمان 13:11 - لیدو


ایوون رویا رو می خوام

دوباره آب پاشی کنم

اون لحظه ای رو بکشم که باز دچار رفتنی

یا روزی رو که تا ابد پیش خود خود منی

 

+ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388زمان 19:48 - لیدو


نگاهت رنج عظیمی است،

 وقتی بیادم می‌آورد که

 چه چیزهای فراوانی را

هنوز

به تو نگفته‌ام...

+ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388زمان 19:4 - لیدو


رو دیوار خونه ای حرف دلی بود

دلم خواست زمزمه اش برای من باشه :

تا قاف ترین قله هستی      

سیمرغ ترین همسفرم باش   

من مرغ اسیر دل دریاچه ی  نورم  

 تا پر بکشم سوی خدا بال و پرم باش

بال و پرم باش

بال و پرم ...

 

* آرام من همه درها رو بستی .

زنگ گوشیم رو بلند می کنم که هر وقت زنگ زدی بشنوم

شاید حرفی باشه

 شاید کلامی

شاید کلیدی

شاید نوری محبوس بین نگفته هامون

چشم به راهم  آرام دل

+ چهارشنبه بیستم آبان 1388زمان 19:45 - لیدو


با دوستی صحبت می کردم با هشت ساعت فاصله زمانی

بی هوا دلم هوای دیدنش رو کرد

امشب چهارشنبه بود فردا شبش تو ماشین بودم

چندتا چیز این سفر کیف اساسی داد بهم

یکیش بی برنامه ریزی و یهویی راه افتادنم

یکی جالبش و دلچسبش  این بود که دوست جون اولین دوبله کازابلانکا رو داشت

یه هفته هم نشده بود دلم خواسته بود  ببینمش

تا حالا ندیده بودمش

از اون فیلماییه که بارها می تونم ببینمش

بارها

و هر بار با یه حس نو

 یه چیزی شبیه بعضی کتابایی که می خونم

و بارها بهشون سر می زنم

هر بار برای یه حس تازه

یه نگاه با عطر مخصوص خودش

تنها حیفی کار این شد که شارژر دوربینم جا مونده بود خونه

 و بی دوربین موندم

بی خیالی دلچسبی بود

هر دومون خوشمون اومد از این دیدار

+ سه شنبه نوزدهم آبان 1388زمان 20:18 - لیدو


یه سفر کوتاه و ناگهانی برا خودم پیش آوردم و به وقتش ننوشتم ...

اولین دفعه ها که این کلمه به گوشم خورد نه تو خونه یا بین دوستان که توی نت بود .اون اوایل که سیستم دار شده بودم مجذوب خوندن وبلاگ بودم و توی وبلاگا  به این مضمون برخوردم .اونم به شکل اعتراض آمیز که ال و بل و این ظلمه و این حرفا . برام یه کم عجیب بود . با یکی از خواستگارا که توی بحث بودیم موضوع رو کشیدم وسط ببینم اصن نگاهش چه جوریه . همون موقع حس کردم این مساله اونقدا هم گیر دادنی نیست به خصوص که طرفم هم روشن فکرانه نظر داشت و اصلن تعریف رو برای خودش ساخته بود. باز برا خودم بیشتر سوال شد که چرا اینقدر سر و صدا سرش راه می ندازن ...

من که خودم رو می شناسم

من که می دونم خواستن و خواسته شدن رو می طلبم

من که لذتش رو و لذت بردن اون رو می خوام

دیگه چرا ال و بل و این حرفا ...

دوستی میگه چرا باید لذتی رو که هر دو طرف می برن با نام تمکین خراب کرد ؟

این نگاه قشنگیه

ولی منو قانع نکرد

من باید یه تعریف مخصوص خودم داشته باشم

بخشی از لذت عمیق بر می گرده به درک و تعریف خودم.

یه روز تو نت می گشتم که با شکل متفاوتی بر خوردم

انگار ذهن من برای جواب گرفتن همچنان آماده باش بود

واین معنا بسی سرخوشم کرد...

این مقدمه

حالا ...

در معنای لغت نوشته

تمکین : پابرجا کردن -نیرو و قدرت دادن -

به کسی توانایی دادن که به امری یا چیزی دست یابد -

 قبول کردن و پذیرفتن- فرمان کسی را پذیرفتن .

من به مردم امکان می دم خودش رو ثابت کنه

نه فقط در یک رابطه خیلی نزدیک

با دیدنش با شنیدنش با خواستنش

با یکه بودنش برای من

با پذیرفتن همه فکر و تنش

روح و جسمش

من بهش امکان می دم خودش رو ابراز کنه

به خودش نگاه کنه

خودش رو بشناسه

در کدوم رابطه و عرصه ای این مرد می تونه خودش رو عمیق و قشنگ بشناسه

 چند نفر از ما این حس رو تجربه کردیم که

وقتی دوستمون دارن

جذاب می شیم

بشاش میشیم

شروع به شناختن و بروز دادن خودمون می کنیم

چون ما رو می خوان

 وقتی خواستن باشه

دیگه قضاوت و زیر سوال بردن ریزه کاری ها نیست

به کمال رسوندنه

 کسی که خواهان ماست نمی خواد تحقیر بشیم 

می خواد زیبا تر بشیم

 می خواد حس های قشنگ تری پیدا کنیم

 چون  خواستنه خودش قشنگ تر می شه

چون زیبایی من و شادابی من

لحظه های خودشو خواستنی تر وشیرین تر می کنه

چون نگاه با معنای اون با یه نگاه با معنا دوست داشتنی دیگه جواب داده می شه

آره  من می گم تمکین یه امکان دادنه

فرصت دادنه

فرصتی که هیچ کس نمی تونه به یه فرد بده

مگر اینکه دوستش داشته باشه

و مگر اینکه تمامش رو قبول داشته باشه

واین در توان هر کس نیست

در توان هر جنس نیست

و از طرفی در من

یه خانم 

تمنای نوازش شدن و نوازش کردن هر دو هست

منم باید خودمو و خواسته ام رو بروز بدم

باید کسی بخواد دیده بشه و من ببینمش

 و باز هم از طرف دیگه  من هم تو این رابطه آسمون به آسمون رشد می کنم

من هم خودمو می شناسم

به او فرصت می دم منو بشناسه

او هم به من امکان می ده اونو بیشتر و بیشتر بشناسم

 ما به هم نگاه می کنیم  واقعی تر و عمیق تر

از شنا کردن در دریای جان همدیگه سر خوش می شیم و اوج می گیریم

و این معنای منه .

بقیه اش حاشیه است

حاشیه هایی که جهل اونا رو ساخته

و چقدر طناب جهل حلقوم روح رو فشار می ده .

برای آخرین کلام

وقتی برای محرم شدن (موقتش رو می گم )

نیاز به هیچ شاهدی نیست

یعنی نیاز نیست دیگران تو رو به ثبات برسونن

ای بانو و ای آقا شما به رشدی می رسی که دوام رو خودت ایجاد می کنی

قوام رو خودت معنا می کنی

آفریدگاری که این رو در وجود من آفریده

اون معنا رو هم به وجود آورده

همین دیگه .هر چند بازم حرف دارم...

 و البته بازم دوست دارم از محمد علی بهمنی بگم :

 

"رویایی بیرون آمده از خواب "

بالشی کنار بالشت می گذاری

حوا نیز

           اینگونه آدم را وسوسه می کرد

*

در تاریکی هم عطر تو مشامم را پیدا می کند

از مشامم می گذری

از تمامم می گذری

رویایی بیرون آمده از خواب

غلت می زنی در بستری که - منم

 

حوا نیز

          اینگونه آدم را تسخیر می کند

 

* آغوشی باش تا بوی تو بگیرم

 

*ممنونم از تویی که برام نوشتی و نگاهم رو  شفاف کردی

+ دوشنبه هجدهم آبان 1388زمان 19:53 - لیدو


از نگاه تو " تمکین"  چه معنایی داره ؟

چه حسی با این معنا در تو حرکت می کنه؟

من نگاهم رو الان نمی نویسم ولی همینی که الان هست رو برات می گم .

 

+ سه شنبه دوازدهم آبان 1388زمان 15:27 - لیدو


این نوشته داغ داغ رسیده دستم

یه چیزی تو مایه های نامه های توی بطری

وقتی کنار اقیانوس نشستی

پیداش می شه

پس اسم شاعر رو فعلن می ذارم

"شاعر بطری"  

یا "شاعر پشت دریا "

 

گاهی شبیه حادثه ای منفجر می شویم

تکه تکه ترکش می شویم در روح کسی

و بی خیال می گذریم

صندلی شویم

                  برای لحظه ای فکر کردن با چشم بسته برای کسی

                                                                                           چه می شود ها؟

یا با پا نرویم توی شکم خیالات قشنگ دیگری

صدا نشویم روی لبی که به سکوت نشسته بودا وار

دار*  نشویم

زار نزنیم به جای جنگیدن

نجنگیم به جای ریختن دو قطره اشک ناقابل

اصلا چه می شود از   به   و  تا  و   با   و   برای   نگوییم و به هم فقط نگاه کنیم

هی نگاه کنیم تا زبان دیده هامان باز شود شاید حرف هم را فهمیدیم

گاهی نگاهی فقط

گاهی نگاهی

گاهی

 

شاعر پشت دریا

* چوبه دار

+ سه شنبه دوازدهم آبان 1388زمان 10:14 - لیدو


هزار و یک نامه اسمش رو گذاشتی

هر کدامش هزار و یک نامه است

دیگه ننوشتی

شاید جایی دیگه می نویسی

من که هیچ نمی شناسمت

بار ها و بار ها این هزار ویک را نوشیده ام

امروز هم تمنایش دارم

 

من از عاشق تر نشدن می ترسم ...

خونابه که از چاک لبان تشنگی ات تراویده باشد، به آسمان در اندیشه آب می نگری

                                -نه آفتاب!

گونه ات از ضربه سوز سیلی که در تپش باشد،با سایش بوسه ای به خواب می روی.

دستان ات از خشکی بوران که ترک خورده باشد،هرم نفسی پناه امن آتش ات می بخشد.

           -واژه ها را چه به زحمت کنار هم می چینم!

                              آخر من از فعل سوم شخص مفرد می ترسم

                              من از فشار قلم در ته جمله که یعنی تمام،می ترسم ...

"آن مرد در باران آمد" که باشد،دیگر هرچه باران،بیهوده می بارد و هر قطره دیگر قاصدی مژده خواه

ا نمی ماند ...

زیرا تو در انتظار کسی هستی که هزار باران پیش از این،آمد و رفت ...

اما نگاه کن!

چه زیبا می شد اگر مشق کودکی هایمان این بود :

                       "آن مرد در باران می آید".

دیگر آن وقت باران که می گرفت،سر انگشت کسی بر دکمه چترش نمی خزید.

آن وقت من هم نمی نوشتم:

  تشنه که باشی،چه می شود

  سیلی خورده که باشی،چه می شود

  سرمازده که باشی،چه می شود،

می نوشتم:

       -"من که باشی،عاشق تو می شوی"

                                      به همین سادگی!

اما می دانی؟!

انگار هنوز می ترسم بانو!

آخر عاشق شدن که پایان بی هودگی نیست.

یا سر آغاز جاودانگی!

تازه تمام اندیشه ات این می شود که عاشق بمانی ..

که عاشقی ات بماند!

که نمیرد!

که فراموش نکنی!

که فراموش نشوی!

       -پس این چنین نهایت عاشقی را جستجو مکن بانو!

آخر آن وقت،انتظار فردا را کشیدن که دیگر لذتی ندارد!

من از این که فردایم عاشقانه تر از امروز نباشد،می ترسم!

بگذار هر سپیده پیام آور عشقی تازه باشد، میان من و تو ...

بگذار عشق همیشه یک اتفاق بماند

من از خاطره خاک خورده عشق می ترسم

من از عاشق تر نشدن می ترسم!

 

+ یکشنبه دهم آبان 1388زمان 10:9 - لیدو


دلم می خواد عاشق بشم

جریان گرمی که از دوسو جاری باشه

 عشقی پرشور  و پر از التهاب و هیجان

تا حالا فکر می کردم خیلی از عشق می دونم

و این تجربه رو تا تهش فهمیدم

تازه فهمیدم تئوریش رو تو کارگاه یاد گرفتم

هنوز شرایط واقعی اتفاق نیفتاده

و اون تصور می تونست مانع بشه یه جور تکمیل شدن کاذب داشت

حالا

از عاشق تر نشدن می ترسم

 از عاشق نشدن می ترسم

 به بی مرزی احساس و زمان و مکانش

و به خیلی راز ها که هنوز ازش سر در نمیارم

نیاز دارم

می خوام عاشق بشم

و هرگز به انتهاش نرسم

 می خوام پیشه ام عشق باشه 

شور باشه

 نور باشه

 نو شدن باشه

 نو موندن باشه

 ...

من از عاشق تر نشدن می ترسم

+ شنبه نهم آبان 1388زمان 23:25 - لیدو


دبیرستان بودیم ...یادته ؟

تنها دوستی بودی که شیرجه زدی تو دلم

بعد از اون فقط یه سال تولدت یادم رفت

اونم یه ماجرایی داشت انگار

یادته چه نامه هایی برات می نوشتم

از اون وقتا نوشتن رو دوست داشتم

جالبه که کسی اصلن مارو به عنوان دوستای صمیمی نمی شناخت

چون به هم آویزون نبودیم که

اصولن من نه تنم نه فکرم به یه چیز بند نمی شد 

از این ماجراهای شگفت انگیز دید زدن پسرا و عاشق کشونی هم نداشتم که برا کسی تعریف کنم

و بشیم دوستای بهم چسبیده

اما کشش نا نوشته ای بینمون بود یادته ؟

دو سال پیش بود که بعد از سالها نشستیم پشت تلفن با هم حرف زدیم

هی گفتیم و گفتیم

از اتفاقایی که تو این سالها افتاده گفتیم

یه کم بیشتر از دو ساعت گوشی دستم می موند 

شبیخون می زدم به اصل دلم و همه چیو بیرون می ریختم 

نامه های تو رو هنوز دارم

 تو هم نامه هام رو داری انگار

آی دلم می خواد اونا رو بخونم و کلی به حس های شانتالونه ام بخندم

شانتالونه رو الان ساختم بد نشده ها !

حالا ... اینا رو گفتم که بگم امروز تولدته

و من دارم سرازیر می شم خونه تون امروز عصر

یه کیف پول ناز هم برات کادو گرفتم جینگولی

می رم که برای عصر آماده شم .

*یه کم چشم یگردونی تو همین چند تا پست پایین تر می شه رشته ام رو حدس بزنی

+ شنبه نهم آبان 1388زمان 14:11 - لیدو


سلام دوستم .

برای مطلب " دوست نامه ای  " برام نوشتی :

سلام
هر مخاطبي حتي
آشكار بخشي ازش تو سايه ست درست مثل نيمه ي پنهان ماه از بيننده پنهانه اما اعتقاد من اينه كه همه ي آدمها چه حوا چه آدم بخش مشتركي دارن كه از اون بخش مي تونن براي دوست بودن با هم استفاده كنن اون بخش از وجود آدما با كودكيشون گره خورده س اون بخش از وجود آدمها هرچند جنسيت رو كنار نمي ذاره ولي جنسي نگاه نمي كنه نمي دونم منظورم رو تونستم بفهمونم يا نه . خود من دوستايي دارم كه فقط يه بار ديدمشون يا تو اينترنت شكل كلماتشون رو مي بينم ولي هيچ وقت احساس نمي كنم كه با من بيگانه هستن چرا كه با بيگانه ي درون من دوست هستن . مي گن ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد شايد بيگانه هم چو بيگانه ببيند خوشش آيد و با هاش دوست بشه .

بذار با هم حرف بزنیم . پس جمله هات رو یکی یکی بگو

 تو :  هرمخاطبي حتي آشكار بخشي ازش تو سايه ست درست مثل نيمه ي پنهان ماه از بيننده پنهانه

من : زیبایی بزرگی هم تو این پنهان بودن هست  .شگفتی نشون دادن گاه به گاه بخشی از اون پنهان مثل ماه که وقتی تیکه اش می چسبه کنارش شبهای مهتاب شگفت انگیزی می سازه و شب خیلی ها رو هم می سازه آدما هم بخشای پنهان پر رمزو رازی دارن

تو :  اما اعتقاد من اينه كه همه ي آدمها چه حوا چه آدم بخش مشتركي دارن كه از اون بخش مي تونن براي دوست بودن با هم استفاده كنن اون بخش از وجود آدما با كودكيشون گره خورده س اون بخش از وجود آدمها هرچند جنسيت رو كنار نمي ذاره ولي جنسي نگاه نمي كنه نمي دونم منظورم رو تونستم بفهمونم يا نه .

 من : قبول دارم . بیگانه وجود یا بخش پنهان یا همون دشت بی رنگ و ریایی که برچسب های زندگی ها و دیده ها و شنیده ها خیلی توش کم شده . شایدم به کل بی معنی .دوستی های عمیق هم همین طوری پا می گیره . بعضی دوستی ها به طول زمان نیاز ندارن برا عمیق شدن . یهو می افتن تو اوج قله دوستی  .و بعدش هی با هم دره ها و قله ها فتح کردنشون خاطره سازیه و البته رو نمایی بخشهای پنهان.سخت موافقم که اون بخش وجود کودکیه که جنسیت رو کنار نمی ذاره .و البته جنسی نگاه نمی کنه . اگه یادت باشه یه جاش گفته بودم می خوام بخشهایی از خودم رو کشف کنم . می خوام حرف بزنم . می خوام بی مرز حرف بزنم . حرفای بی مرز همین معنی رو داره که جنسی نبینم و حتا به جنس بی تفاوت هم نباشم . می دونی من مخالف انکار کردن آدم و حوا بودنم . در این نوع نوشتنم دوست دارم ندونم با کی حرف می زنم . می خوام یه گوش دانا باشه . بذار ه من بگم و اون با داناییش باهام حرف بزنه . می خوام هر وقت دلم می خواد حس کنم اون یه "آدم ه " و هر وقت تمنای یه حوا دارم اونو "حوا" فرض کنم . ولی دونستن تیره اش محدودم می کنه . می دونی یه جورایی می خوام یکی این خطر رو قبول کنه که بدون دونستنش باشه .کار سخت و مهمیه . خودم هم دوست دارم برای کسایی اینجوری باشم .اینجوری انسان  هی خود نمایی می کنه . هی حرف می زنه .تا پاهاش هی تو عمق دریاچه وجود خودش فرو بره . وقتی خورد به کف  یه فشار می ده و جهش می کنه به سمت بالا .تعبیر فی البداهه ای شد ولی ربطش معلومه دیگه نه ؟

تو : خود من دوستايي دارم كه فقط يه بار ديدمشون يا تو اينترنت شكل كلماتشون رو مي بينم ولي هيچ وقت احساس نمي كنم كه با من بيگانه هستن چرا كه با بيگانه ي درون من دوست هستن . مي گن ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد شايد بيگانه هم چو بيگانه ببيند خوشش آيد و با هاش دوست بشه .

من : این جالبه که این بیگانه ها خودشون با هم بیگانه نیستن برای ما بیگانه ان. اونا دوستایی تو مرحله معرفتی خودشون هستن . یه کم بالاتر یه کم پایین تر شاید .همین داشتن این نگاه به خصوص در دوستان بیگانه ظاهر خودش شاهد بر نزدیکی شونه تو یه زمینه هایی . می دونی یه بار یکی یه ضرب المثلی گفت : دونستن دل بستن میاره .  این جمله خیلی جاها کلید شده برام و در باز کرده . اون بخش بیگانه  برای من و تو بیگانه است و لی در واقع داناست و به بیگانه های دیگران نظر می ندازه و با هاشون با کلام و نگاه و زبان بدن و هزار راه دیگه شاید که اونام برامون ناشناخته است  ارتباط برقرار می کنه. وقتی همدیگه رو دونستن به هم دل می بندن .  

حالا بعد از این حرفا 

تو این چن روز که جواب ننوشتم به حرفات فکر کردم

از خودم سوال می پرسیدم تا شفاف تر بشه نظرم

الانم دیدم هی منتظر نمونم یه چیز منسجم بنویسم

 و نشستم  و این شد

* من ویر گول ندارم چرا ؟ کلی ویر گول لازمم شد

*دوستم  خوب شد برا خودت یه سبک نوشتن داری . همونی که آخرای نوشته هات می ذاری . حداقل این جوری بین بقیه  دوست ها ی گمنام پیدات می کنم .می بینی  دونستن دل بستن میاره  حتا به چند خط نوشته که هیچی از نویسنده اش نمی دونم  به جز ایده و عقیده همون نوشته ها تازه  از منظر خودم نه خود اون . واقعن ممنونم که فرصت ناشناخته بودن رو بهم دادی و یهو تلوپی خودتو رو نمایی نکردی .

 

+ جمعه هشتم آبان 1388زمان 22:36 - لیدو


زدم تو کار آهنگای دامبولی امروز

از هر قماشی

سرخوشم

خوشبختم

سرشار از شیطنتم

به قول دوست خوش گویی :

در چشمان تو خدا شیطنت می کند

در چشمان من شیطان خدایی !

 شیطنت فرمانروایی می کنه

 بگم هم

خوب می شه ها

+ جمعه هشتم آبان 1388زمان 12:25 - لیدو


توی کلاس

راه می رم

نگاهی به کار هاشون می ندازم

در جدی ترین موقعیت یهو سر به سر بچه هام می ذارم

دنبال اسمهای کوتاه و انحصاری براشونم

فعلن یکیشون : لپ گلی ( عین توت فرنگی می مونه ناقلا ) 

یکی دیگه هم : قندیل

وسط تمرین میگه : خانوم اینجا کنار دیوار قندیل بستم .

حس یه رقصنده رو دارم

یه بالرین

با کفشا و شلوار شیری رنگ  

لذت و خنده تو فضای آروم کلاس موج می زنه

اون روز که دندون درد داشتم و آرومتر کار می کردیم

آخرش صداش در اومد : خانوم امروز کلاس فاز نداره .شمافاز ندارین .

خنده ام گرفته بود

مث همیشه بی خیال از موقعیتم  خندیدم

 چون دلم خندیدن می خواست فقط همین

یه بالرینم که صحنه رقصم کلاسم شده

امروز دوتا لبخند عمیق دیگه دیدم

این لبخنده یعنی :" بیا هر کاری دلت خواست با هام بکن

اختیار به دست تو .

با رضایت .بهت اعتماد ییدا کردم."

موقع امتحان برای چسب کشی جلد دفتر نمره وقت خوبی بود

شروع کردم

قرچ!!!

صدای چسب تو سکوت کلاس

یواشکی نگاشون کردم و خندیدیم با هم

یهو چسبو کشیدم :

به خدا آخرشه دیگه صدا نمی دم .

کلاس رو به صحنه شور تبدیل کردم

هنوز جا بسیار دارد

و من هم تازه نفس

اگر من همه بچه ها رو به رقص نیاوردم

اسممو می ذارم : فسقلی

من اگر

 هنر و مطالعات و فیزیک و شیمی و ادبیات و زبان وعربی

 درس می دادم

چه ؟ می کردم !!!!!!!!

+ چهارشنبه ششم آبان 1388زمان 14:46 - لیدو


من که مست یه جرعه ی  ناز نگاتم

پنجره ی رو به خنده هاتم

دیوونه ی اسم آشناتم

ای جان ...

+ سه شنبه پنجم آبان 1388زمان 23:57 - لیدو


تا رفتنت رو شنیدم یاد همه خوبی هات افتادم

چه غریب ه

خوبی ها پیشقدم یاد آدم بعد از خداحافظی می شن

چه غریب ه

 خدایم ...

* خدانگهدار مامان ه شبنم . خدانگهدار رفیق . خدانگهدار . .  .    .     .      .

+ سه شنبه پنجم آبان 1388زمان 23:50 - لیدو


خوشم اومده آرشیو خودمو بخونم

از سبک نوشتنی که پیدا کردم خرسندم

مثل یه سبک فکر کردنم می مونه

شمرده شمرده

ترکیبی از شوق ولذت و البته آرامش

انتهای پیکان این ترکیب سرخوشی ه

از انتخابهایی که تو لحظه ها برای نوشتن داشتن  خوشم میاد

به نوشته هام لبخند می زنم

حس خوبیه

خوشحالم که می نویسم    کم و دوست داشتنی .

این وبلاگ آرشیوش رو نمی تونستم باز کنم

دوسش دارم

بالاخره راه آرشیوش رو یافتم

خب معلومه که خیلی خوشحالم.

از داشتن این لذتهای ساده یه لذت عمیقی به تنم می شینه و یه آرامش بسیار

الان حس شیر تازه توی سطل چوبی رو دارم

نرم

تازه

روشن

دلچسب

خوشمزه

...

.

+ سه شنبه پنجم آبان 1388زمان 19:56 - لیدو


نامه هاتو می خوندم دوست جون

بیست و شش تا نامه از فارغ التحصیلی تو تا شهریور ۸۳

عجیب هوای حرف زدن دارم با تو

 ولی انگار این دوری راه تو را من پیاده باید گز کنم که برات نامه نمی نویسم .

همیشه داشتن دوست نامه ای ( پن پل ) برام شگفت انگیز بوده

حالا دلم می خواد دوستی داشته باشم که هیچی ازش ندونم

و تمام دونسته های من ازش پاسخ هایش به پاسخ هایم باشه

 حتا دوست ندارم بدونم از قبیله حواست یا از تیره آدم

هر چند اینجا رنگ و بوی منو داره و من آشکارم

اما همینش هم باشه اشکال نداره

 فقط من ندونم با کی  صحبت می کنم

 و چند ساله است .

بابالنگ دراز  - سوای پایان شیرینش

که البته به سختی از ماجراهای جودی جدا میشه-

شخصیتی پنهان بوده که میشد بهش نامه نوشت

بدون قضاوت ها و داوری ها

 فقط باید بهش نامه نوشت

واین جذابه .

من بی تاب کشف یه دنیای دیگه از خودم هستم

و بیتاب نوشتن

 هیچ هم نمی دونم چی خواهم نوشت

اصلن هم نمی دونم می تونم بنویسم یا نه

 فقط می دونم مخاطبی لازم دارم که کاملن تو سایه باشه .

فعلن همین. 

+ دوشنبه چهارم آبان 1388زمان 23:43 - لیدو |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

گردش گری مجازی یزد
آب
یان تیرسن Yann Tiersen
mediafire
سرعت تایپتان چقدر است ؟
آپلود
معرفی دانلود منیجرFlashGet 1.9.2.1028 به همراه نسخه پرتابل آن
ترفند یافتن و دانلود فایلهای mp3 نایاب به کمک گوگل
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385



پیوندها

000
شعر های زیبا
یک پزشک
کوییلو
چپ کوک
آرش حجازی
انتشارات کاروان
من او ندارم !
زنانه ترین اعترافات حوا
اعترافات قدیم حوا
اتفاقات ساده یک اهری
این وبلاگ بد آموزی دارد !
روز نوشت های یک وب گرد
مطرود
سنجاق قفلی
بی دل
گل یخ
دولت عشق
نقلی
آدم برفی
ذهن خاکستری (مهرنوش محتشمی)
DESERTER
کورال
گلاره و نارنج طلا
شاعرانه ها
یادداشت هایی از جنس یک دانشجو
دیر تش باد (فارسی)
نانی
پریا
دنیز
خاطرات
شازده کوچولو
هزارویک نامه
کتابامون
صفای سادگی
راز
دختر اردیبهشتی
جوراب پاره(دختراردیبهشتی)
خط خوردگی صحیح است
لولیان
spotlight
الهه مهر
کلبه ویوارا
یادداشت های دختر دستفروش مترو
معلم کوچولو
باز هم از سر نو (کوروش علیانی)
Enkratic (دانیال)
دانیال کشانی 1
دانیال کشانی 2
گل مریم
میز غذا
ایران آی تی
گفتوگوی هارمونیک
blogskin
آوای دل
علی وارم
اسپریچو
علم اعداد
دکتر شیری
sarirshare
آی تک
من فقط یک زن
منم آرش
روزنامه نگاران ایرانی
کتابخانه مجازی ایران
دانلود رایگان انواع کتاب
وبلاگ گروهی دودردو
2 * 2
راوی - وب سایت کتاب های صوتی
وبلاگ سایت فکرنو
سایت فکرنو
tinypic
freeimagehosting
آموزش ساخت قالب وبلاگ
پارسا شاپ
آموزش فوتوشاپ
آپلود عکس و فايل در بهاربيست
بهاربيست
قالب خوشم اومد
آپلود موسیقی4shared
Utopia
Yahoo! Messenger 8.0.0.682
یه مرجع
ری را
زهرا
پادراز
ماه هفت شب
ننه عنکبوت
نقد آنلاین کتاب
از قلب کویر
آشپز باشی
پایگاه اطلاع رسانی تنظیم خانواده
همون بالایی
مهر و ماه
مهارت های زندگی( تبیان )
شهاب مرادی
گاو خونی ( حسین نوروزی و بانو )
آموزش آنلاین هنر خوشنویسی
معرفی سایتها و بهترینهای اینترنت
موسسه تحقیقاتی اسرا
آیین زندگی (دکتر مجد)
شورای کتاب کودک
بانک اطلاعات نشریات کشور
پاتوق کتاب
کتاب دا
کادوس
بریم بازی
خانم شین
آقای الف
خر مرد رند
نمکی
زن روزهای ابری
ایران صدا
دانلود رایگان منابع تافل
جوک انگلیسی
داستان کوتاه
هزارویک روزنه
همه نوشت
shout
sunjoon
من و سایه ام
کاپیتانی بدون هواپیما
مام(مادران امروز)
کنکور و رشته ام بی ای(ارشد)
ماهنامه شهرزاد
ایران شف
نمایشگاه مجازی کتاب
بانک اطلاعات جامع آشپزی
تلاوت قرآن کریم
olc
فروغ
فرنود
عرفان نظر آهاری
عشق من پرواز
theme
کدهای آپدیت nod32
آپدیت nod32
آپدیت nod32
لنگدراز
تازه ترین اخبار آی تی
مرجع دانلود فارسی زبانان: کویر آن لاین
میهن دانلود
حروفچین کتاب زندگی
از زندگی
سرویس هاست رایگان XM
خداجون یه کمی وقت داری ؟
sharedtalk
روانشناسی و عشق و داستان
قالب پیچک
قالب من
از پشت یک سوم
کتابلاگ
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


خطاطي نستعليق آنلاين ليست وبلاگهای به روز شده