تبليغاتX
لیدو - 3059

لیدو

3059

گاهی اوقات یه فکری مثل پیچک میاد تو سرم . یه فکر از یه اتفاق در گذشته . اتفاقی که به یه انتهای واضح نرسیده . یه جوری ته قضیه رو بستم یا بستن یا بستیم ولی واقعیت اینه که هنوز بازه . مثل یه زخم باز که گاهی روش زخم می شه ولی یهو خون می زنه بیرون بعد هی به ضرب چسب زخم جلوش رو می گیریم. نمی دونم باید چی کارش کنم . یه صدایی بهم می گه باید حلش کنم اما چه جوری ؟ دوباره برم تو ماجراش ؟ حرفا و حسهای خودم تو این معرکه خیلی سروصدا می کنن و می گن اون موقع که باید از ما ( همون حسها و حرفا ) می گفتی . . . نگفتی ولی باید می گفتی . همون حسها بودن که به ماجرا جهت دادن ولی کسی ازشون اطلاع نداره یا نه ...اونی که مخاطب ماجرا بود اطلاع نداره و لی باید بدونه . این دونستن خاصیتی هم داره ؟( نمی دونم چرا هی یاد ترازنامه می افتم .) من باید اون حرفا رو بگم بهش ؟ تا نگم خیالم راحت نمی شینه ؟ گفتن من ممکنه دوباره رابطه کهنه رو زنده کنه اون وقت چی می شه ؟ باید بگم هان ؟ باشه یه آدرس ایمیل دارم .ببینم چی کار می کنم ...

* برنامه هه رو نوشتم گذاشتم تو پاکت در بسته دادم دست یکی از اعضای خونه . می خوام راه هر بهونه و توجیهی رو ببندم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 17:23  توسط لیدو